هر که نامُخت از گذشتِ روزگار هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
«آیا خواندن و دانستن تاریخ فایدهای دارد؟»، سؤالی است به درازای چند هزار سال. شاهد این ادعا این است که ارسطو در بیش از 2300 سال پیش، دربارۀ این سؤال بحث کرده است. البته اکنون بیش از آنکه مورخان به فواید تاریخ بپردازند، این کار بر عهدۀ فلاسفه و تا حدی جامعهشناسان نهاده شده و حتی شاخهای مبسوط در فلسفه با عنوان فلسفۀ تاریخ به کنکاش دربارۀ چیستی و چرایی دانستن تاریخ و شاخهها و ابعاد آن میپردازد. اما نوشتار حاضر در صدد طرح مباحث فلسفی در اینباره نیست؛ سؤال اساسیای که این نوشته پی میگیرد، این است که با وجود نوشتههایی که عنوان تاریخ دارند و از هزارههای قبل تاکنون در دسترساند، چه نیازی به پژوهشهای تاریخی است؟ پاسخ به این سؤال، مستلزم آن است که به چیستی «دانش» تاریخ و فواید آن نظر افکنده شود.

کلمۀ تاریخ واژهای است عربی که از «أرخ» به معنای زمان یک واقعه اخذ شده است. اما معنای اصطلاحی تاریخ[1] که در زبانهای لاتین به کار میرود، دو معنی دارد: وقایع گذشته و پژوهش مورخان در وقایع گذشته. در کتاب درآمدی بر تاریخپژوهی مایکل استنفورد، تاریخ به دو معنا آمده؛ یکی آنکه بخشی از هستیشناسی است، یعنی حوادث تاریخی هم بخشی از هستی هستند که هر علم به فراخور موضوعش، وظیفۀ شناسایی آنها را بر عهده دارد و دیگر اینکه حوادثی انسانی که مورخان آنها را هم تشخیص میدهند و قابلبررسیشان میشمارند. بنا بر این دو معنا، محدودۀ گذشته بیپایان است و مورخان در پی دریافت تصویری واقعی از جنبههای انسانی آن؛ بنابراین آنان در همۀ جنبههای حیات جامعه و انسان مطالعه میکنند.
تا پیش از آغاز دوران جدید اروپا، مورخان –ازجمله اکثر مورخان اسلامی بهویژه در دورانی که تمدن اسلامی در سراشیبی زوال افتاد– تقدیر ازلی را علتالعلل بروز همۀ رخدادها و تحولات تاریخی تلقی میکردند، لذا جریان اصلی دانش تاریخ در پرتو این نظریه تفسیر و تبیین میشد؛ اما با آغاز دوران جدید که «عصر خرد»ش میخوانند، مورخان و فلاسفه به دنبال علل دیگری هم رفتند تا افراد و جوامع را از فضای تقدیرگرایی برهانند. آنان نقش عللی چون افراد شاخص و جریانساز، اقلیم، اقتصاد و نژاد را در جریان تکامل تاریخی مطرح کردند. جنبۀ مهم دیگری که در دوران پیشامدرن ازجمله در تمدن اسلامی، در زمرۀ فواید تاریخ مطرح میشد، بحث عبرتاندوزی از حوادث تاریخی بهویژه برای صاحبان قدرت بود، بهطوریکه میتوان گفت مهمترین انگیزۀ تاریخنگاری در دوران اسلامی همین عبرت است؛ چنان که ابنخلدون که مهمترین مباحث در فلسفۀ تاریخ در تمدن اسلامی از جانب او مطرح شده، نام تاریخ خود را العِبَر (عبرتها) نامیده است. اما در دوران جدید با نقد قانونمندی در تاریخ و عدم تکرار حوادث تاریخی در زمانها و مکانهای دیگر این هدف به چالشی اساسی کشیده شد. آغاز نگرش نو به تاریخ در این دوران جدید، با ظهور محققان برجستهای چون ادوارد گیبون و دیوید هیوم بود. در این رویکرد، محققان فرانسه و بریتانیا پیشگام و محققان آلمانی پیشتاز بودند که اوج پیشتازی ژرمنها در دهههای پایانی سدۀ ۱۹ بود. از مبانی مهم تاریخنگاری در این دوره، اندیشههای سکولاریستی بود که در آن چارچوب فکری، امور متافیزیکی نقشی در فرازوفرود تحولات تاریخی نداشت. در این دوره، مورخان تاریخ را به دانشی کاملاً دنیایی بدل کردند. آنان با مطالعۀ دقیق آثار عهد باستان و تطبیق آنها با اسناد و مدارک دیگر و راستیآزمایی به کمک روشهای نقد تاریخی، گامهای اساسی و مهمی در پیشرفت دانش تاریخ برداشتند. پیش از این دوره، مورخان بر این باور بودند که قواعد جهان کاملاً تکرارپذیرند و البته تمامی جوامع، همواره در حال انحطاط و زوال؛ اما در دورۀ جدید، نگاهی بهبودگرایانه و تکاملی به تاریخ شد و این همان چیزی است که از آن بهعنوان اندیشۀ ترقی یاد میشود که در قرن هجدهم اندیشۀ غالب در میان مورخان شد. تا قبل از این دوره، تاریخ را قبل از هر چیز، تاریخ سیاسی، دیپلماسی و نظامی میپنداشتند و نقش مورخان، بازسازی تحول کشورها و حکومتها و نیز گروههای سیاسی داخلی خارجی بود و اکثراً به بخشی از اشراف محدود میشد. در دورههای بعد، به محافل پارلمانی معطوف شد و مطالعۀ تحول وضع آنها از نظر انتخابات و بحث و تبادلنظرهای سیاسی همانند اتحادیههای سیاسی-نظامی، جنگها، مذاکرات سیاسی، مبارزات تصرف سرزمینها و تسلیم یا واگذاری آنها، در حوزۀ موضوعات تاریخی جای گرفت. از قرن هجدهم، مورخان روشنگری بهموازات توصیف فعالیتهای صاحبان قدرت، به اقتصاد و حیات فرهنگی و اجتماعی ملتها نیز پرداختند. از آن زمان، تاریخ از دایرۀ محدود کنشهای سیاسی خارج شد، بهگونهای که امروز، تاریخ تمدن در همۀ ابعاد آن مورد توجه است. پرچمدار این تفکر (خارج شدن محدودۀ دانش و بحث مورخان از مسائل صرفاً سیاسی به مباحث فرهنگی و تمدنی و توجه به تودههای مختلف مردم بهجای توجهِ صرف به حاکمان) فون رانکه[2] مورخ و فیلسوف آلمانی بود.
تاریخ بهعنوان یک دانش، بازسازی گذشته بر اساس اسناد و مدارک است. البته خود مفهوم سند و مدرک در ادوار مختلف تحولات بسیاری را گذرانده است. مثلاً از دیدگاه هرودت، سند و مدرک، روایت شاهدان عینی است که هنوز زندهاند و میتوان با پرسش و پاسخ، گزارش آنها را محک زد و به تصویر کاملتر و منسجمتری دست یافت. اما در دورۀ هلنیستی[3] معنی سند و مدرک تغییر کرد و گزارش شاهدان عینی، به آثار مکتوب گذشتگان گسترش یافت. تاریخنگاری در قرون وسطی، مبتنی بر تکیه بر مدارک متقن بود که در آغاز عهد جدید هم محققان به اهمیت اسناد کهن و اصیل پی بردند و به جستوجو و انتشار آنها پرداختند و بهتدریج نگاه انتقادی به اسناد تاریخی قوت گرفت. رشد و تحول امور بایگانی و ایجاد اسناد آرشیوی در دورۀ پس از قرون وسطی بر اهمیت منابع و دایرۀ اطلاعات تاریخی افزود و مورخان توانستند در پژوهشهای خود به آنها تکیه کنند. پس هر مورخ بر اساس نظریهای که از پیش فرض کرده، به جستوجو در اسنادی که آنها را از میان حجم انبوهی از سندها گزینش میکند، میپردازد و میان دادهها نیز گزینش میکند؛ بنابراین، مورخْ گذشته را بر اساس اسناد و مدارک موجود با توجه به نظریۀ خود «بازسازی» میکند. پس اسناد و مدارک حاصل گزینش مورخاناند که این گزینش بر اساس فرضیهای است که آنان مطرح کرده و در اسناد به دنبال شواهد تأیید یا رد آن هستند. البته حتماً نواقص و حفرههایی در اسناد وجود دارد که مورخان آنها را با قوۀ استدلال خود پر میکنند.
یکی از مهمترین مسائل مرتبط با بسط اندیشۀ تاریخی و قرار گرفتن این دانش در زمرۀ علوم، پیوند کشورهای پیشرفتۀ جهان با اندیشههای ملیگرایانه بود. نخستین بار با انقلاب فرانسه و سپس تفکرات ملیگرایانۀ ناپلئون بناپارت، انگیزههای ملی در اروپای مدرن مورد توجه اساسی قرار گرفت. اروپای مدرن دریافت که تمرکز کشور بر ملیت و هویت مشترک، ضمن احساسی مشترک برای بسط توسعۀ اقتصادی و سیاسی، باعث میشود تا یک ملت، امکانات و تواناییهای خود را در سایۀ اشتراکات ملی بنگرد. در این فضا، وظیفۀ اصلیِ کشف زمینههای مشترک هویت ملی و نقاط افتخارآمیز و پیروزیهای گذشته، بر دوش مورخان نهاده شد. به عبارت دیگر، پاسخ بسیاری از پرسشهای اجتماعی، سیاسی و معنوی یک جامعۀ ملیگرای آرمانخواه، نزد کسانی بود که ریشههای تاریخی آن جامعه را میدانستند. بر همین اساس بود که در مدارس ملل مترقی، تعلیم تاریخ بهعنوان یک مادۀ درسی مهم گنجانده شد و جزو کرسیهای دانشگاهی در معتبرترین دانشگاههای جهان نیز قرار گرفت. کلاسهای دانشگاه و ژورنالهای گوناگون علمی در این رشته، در پی تربیت محققانی شدند که با آن اهداف مشخص، بر غنای این حوزه بیفزایند. بهزودی اطلاعات تاریخی بهطور گسترده در اختیار تودههای مردم هم قرار گرفت و سیل گستردهای از آثار پژوهشی تاریخی در قالبهای گوناگون به جامعه ارائه شد؛ ازآنپس در کشورهای پیشرفتۀ جهان، با استفاده از دادههای تاریخی، به نسلهای مختلف کشور آموزش داده میشود که به گذشتگان خود توجه داشته باشند و مساعی آنها را در راه ساختن کشوری که اکنون به دست آنها رسیده است، سرلوحۀ اقدامات و زندگی خود قرار دهند. آحاد جامعهای که در آن، واقعیت گذشتۀ تاریخی بهصورت یک هویت مشترک به آگاهی عمومی برسد، همواره از جایگاه هویتی خود دفاع میکنند. مسئولیت بزرگ کشف واقعیتهای آن آگاهی و بسط آن در جامعه از طریق دانشگاهها بر عهدۀ محققان و معلمان تاریخ است. البته مورخان حقیقتجو، ضمن توجه به حفظ غرور ملی، باید کژراهههای تاریخیِ یک ملت را نیز تبیین کنند تا از اشتباهات مجدد پرهیز شود. کشف این هویت مشترک میان اعضای یک ملت میتواند به «انسجام ملی» بینجامد که یکی از مهمترین لوازم توسعۀ سیاسی و اقتصادی هر جامعهای است. امروزه تاریخ در گسترهای وسیع، با رشتههای دیگر حوزههای مطالعات انسانی در ارتباطی دوسویه است؛ از یک سو، پژوهشگر تاریخ از اطلاعات باستانشناسان و پژوهندگان شاخههای مختلف هنر همچون معماری و سفالگری و نقاشی و مجسمهسازی بهره میگیرد و از دادههای متون ادبی، حقوقی، فلسفی، جامعهشناختی، اقتصادی، علوم دینی (در شاخههای گوناگون آن)، روانشناسی و… استفاده میکند و از سوی دیگر، پژوهشگران هر یک از آن علوم هم در همان مسیر مطالعات میانرشتهای، در پیوندی بسیار پیچیده، از دادههایی که مورخان با ممارست از لابهلای آثار باستانی و انواع متون تاریخی گذشته درمیآورند و در موضوعات تحقیقی خود به جامعه علمی ارائه میکنند، بهره میبرند. یک بخش مهم از دانش تاریخ هم تاریخ علم است که همین رابطۀ دوسویه با سایر علوم تجربی همچون تاریخ فیزیک، تاریخ ریاضیات و تاریخ نجوم در آن برقرار است. بررسی تاریخی این علوم میتواند ریشههای نظریات کنونی رایج در هر علم را به دانندگان و خوانندگان آن علم ارائه کرده، تجارب سنتهای گذشته را در اختیارشان قرار دهد. در این میان، بررسی تاریخ پزشکی و داروسازی و شاخههای گوناگون آن همچون تشریح، اهمیت بسیاری دارد، چرا که این شاخه از دانش تاریخ، با بررسی توصیف عملکرد اندام انسان و نیز روشهای توصیف بیماریها، ریشههای آنها و نحوۀ درمان هر یک از آنها در کتب طبی قرون گذشته، میتواند راهکارهای جدیدی را فراروی پژوهشگران پزشکی سنتی و مدرن قرار دهد. بههرحال، بیماری انسانها طی هزاران سال به آن روشها شناسایی و درمان شده و حتماً دانستن آن روشها و ترکیب آنها با طب مدرن، از لحاظ نظری و عملی فواید بسیاری خواهد داشت. ازآنجاکه فهم متون طبی گذشته، به دلیل ثقیل بودن و استفادۀ فراوان از اصطلاحات خاص، نیاز به تخصص دارد، متخصصان این شاخه از دانش تاریخ، توان درک و بهرهگیری از متون گذشته را دارند و آنها را از فیلتر ذهن خود گذرانده، بر خوانندگانی که توان جستوجو و غور در آن متون را ندارند و نیازمند اطلاعات آن منابع هستند، ارائه میکنند. بیتردید، سیر در کتب طبی گذشته و مشاهدۀ تجارب پزشکان بزرگ قرون قبل، کاری مشکل و طاقتفرساست و البته از جهاتی متعدد، لذیذ؛ لذتی که میتوان در همۀ شاخههای تاریخ چشید!
[1] History
[2] Leopold von Ranke
[3] Hellenistic period