سخن نویسنده:
اگر سریال هاوس را ندیدهاید، با خواندن این نوشتار احتمال لو رفتن داستان وجود دارد. بهاضافه، اگر سریال را ندیدهاید، احتمالاً با نوشتار پیشِرو چندان ارتباط برقرار نکنید، امّا اگر سریال هاوس را دیدهاید هم پیشنهاد میکنم این نوشتار را بخوانید. و هم کتابی با عنوان «هاوس و فلسفه» توسط انتشارات «همان» ترجمه شده است که به نظرم خواندن آن هم خالی از لطف نیست.

در روزهایی که بدجوری حوصلهام سر رفته بود، به پیشنهاد برادرم شروع به تماشای سریال دکتر هاوس (House MD) کردم. خیلی زود به آن عادت کردم؛ طوریکه وقتی یک سال بعد سریال تمام شد، حس میکردم جای چیزی خالی است. بااینحال، هاوس تبدیل شد به مشغلهای ذهنی که کمتر میتوانستم به آن بیتوجّه باشم. تصمیم گرفتم برای بار دوم سریال را ببینم و حالا، بعد از دو بار دیدن سریال و بارها گپ زدن دربارۀ آن با دیگران، میخواهم دربارۀ آن مشغلۀ ذهنی چیزی یادداشت کنم. جستاری که شاید دیگران را هم ترغیب کند بیشتر دربارۀ ایدۀ اصلی هاوس صحبت کنیم: پیامدگرایی اخلاقی.
دکتر هاوس یک شخصیت عادی سینمایی نیست.
او مظهر افراطی پیامدگرایی اخلاقی و تبلور دیوانهوار این عقیده است که تحقق پیامدهای خواستنی، تنها چیزی است که باید نگرانش بود. علیرغم بدیهایش، هاوس مظهر ستودنی پایداری در پیامدگرایی است؛ بهطوریکه در این مسیر، از هیچ مخالف اصلگرایی واهمه ندارد. او تا پای زندانی شدن بر عقیدۀ خود میایستد و این عزم راسخ چیزی است که برای پیامدگرایی به آن نیاز داریم. این نوشتار میکوشد تا نشان دهد الزاماً نمیتوان بهراحتی از میان پیامدگرایی و اصلگرایی یکی را برگزید، اما برای پیامدگرا بودن باید مثل هاوس بیباک و حتی کلهشق بود.
پیامدگراها اغلب به این متهم میشوند که انگارۀ فلسفی آنها از بالین، چارچوب مشخصی ندارد. این نقد درستی است. بر اساس یک انگارۀ پیامدگرایانه، قضاوت عملکرد پزشک در بالین دشوار است. بااینحال، پیامدگرایی اساس چیزی است که همۀ ما انجام میدهیم. پیامدگرایی گاهی توی ذوق میزند، اما این از شگفتآور بودن آثارش کم نمیکند.
از هاوس چه میآموزم؟
هاوس با ضمیر خودش بسیار شفاف و صادق است. او میداند که با شعار دادنْ مشکل حل نمیشود. او میداند که حتی قانون هم همۀ مشکلات را حل نمیکند. او از ضمیر سودجوی آدمی آگاه و به آن معترف است. هاوس نمیتواند در بالین اصلگرا رفتار کند؛ درحالیکه در تمام دیگر ساحات زندگی مشخصاً پیامدگرایانه رفتار کرده است. آیا این ادا درآوردن، بهخودیخود غیراخلاقی (و به بیان هاوس، رقتبار) نیست؟ این دورویی چطور میتواند از ما انسانی اخلاقیتر بسازد؟ من از هاوس میآموزم که ادا درآوردن ما را اخلاقیتر نمیکند؛ بلکه باید چیزی در درون ما تغییر کند. او باور دارد که پزشک بااخلاق کسی نیست که صرفاً در بالین به اصول چهارگانۀ اخلاق پزشکی پایبند باشد.
این شفافیت و صراحت هاوس با خودش (و بهتبع با دیگران) بزرگترین یافتۀ اخلاقی من از اوست. او در این شفافیت و صداقت، تا پای زندانی شدن خود هم میایستد. بنابراین، اگر شوخیها و شرطبندیهای هاوس با همکارانش را فاکتور بگیریم، او یک قالتاق نیست که هر روز به یک رنگ در بیاید تا سودی به جیب بزند. او اینطوری است و طور دیگری نمینماید؛ یعنی او هر طوری که هست، ممکن است در طیف اخلاقی بودن جایگاه محبوبی نداشته باشد، اما در خودشناسی و شناخت ناتوانیهای آدمی، هاوس از ما بهتر عمل کرده است. با همۀ این حرفها، مشکل اصلی ما با پیامدگرایی این است که باز گذاشتنِ راهِ آنْ اسباب پرورش هاوسها نیست؛ بلکه مشخصاً منجر به بازتولید قالتاقها میشود. بنابراین هاوس نمیتواند مبنای قانونگذاریهای کلان یا اصلاحات جمعی باشد، اما هر کس در خلوت میتواند از هاوس درس صداقت با خویشتن بیاموزد.
هاوس در مواجهه با جهان پیرامونش
او دو رویکرد عمده دارد: اگر از آن خوشش بیاید، واضحاً تحسینش میکند و اگر بدش بیاید، بلادرنگ مفتضحش میکند. او حد وسط قائل نیست و اصرار دارد تا مقصر مشکلات پیدا شود؛ تاجاییکه ممکن است مخاطبش را تمسخر کند. بهعبارتدیگر، در نگاه هاوسْ عوضی بودن الزاماً هم بد نیست؛ بلکه باید دید به چه کار میآید. در این قسمت از تحلیل من، هاوس یک عوضی تمامعیار است که نمیگذارد خاطیان قسر در بروند، اما این هنوز هم دلیلی نیست که هاوس معیار اصلاحات جمعی باشد؛ زیرا هاوس با خودش هم همینقدر سرسخت است، اما قالتاقها صرفاً به خطای دیگران نگاه میکنند.
هاوس در جانز هاپکینز درس خوانده است. بعدها بر سر یک شیطنت و نامردی دوستش، از ادامۀ کار در آنجا منع میشود. بگذارید قبلش چیز دیگری را بگویم. سال قبل که برای انتخاب لاین به دانشکده سر زدم، برای خیلی از ما مهم بود که اورولوژی را در بیمارستان هاشمینژاد سپری کنیم یا مثلاً داخلی را در بیمارستان فیروزگر. دیگرانی هم که چنین ترکیبی را نمیپسندیدند و طور دیگری انتخاب لاین کردند، از یک لحاظ مثل ما بودند: همۀ ما باور داشتیم که این محیط است که در رشد ما نقش اصلی را دارد.
هاوس از یکی از بهترین دانشکدههای پزشکیِ این سیاره به بیمارستانی کوچک در پرینستون کشانده شده است. نکتۀ ستودنی در هاوس آن است که او نهتنها از این موضوع شکایتی ندارد، بلکه واکنش شدید دیگران را هم درک نمیکند. او عمیقاً باور دارد که افراد الزاماً به چیزی که لیاقتش را دارند، نمیرسند؛ بلکه صرفاً به چیزی میرسند که زیر این فلک غدّار، گیرشان آمده است. او تاجاییکه جنگیدن، پیامد پدیدهها را عوض کند، دیوانهوار میجنگد، اما زمانی که جنگیدن سودی ندارد، پیامد مقطوع سرنوشت را میپذیرد.
آتول گاواندی در کتاب «مرگ با تشریفات پزشکی» دربارۀ پزشکی به نام بیل توماس مینویسد که از کودکی مایل بود هر چیزی را به هر کسی بفروشد. بیل در قانع کردن افراد استاد بود و همین روحیه باعث شد تا بعدها به فرصتهای پژوهشی دانشکدۀ پزشکی هاروارد پشت پا بزند و راهیِ روچستر شود تا طرح مشهور و دیوانهوارش را دربارۀ اصلاح خانههای سالمندان پیاده کند. گاواندی مینویسد که از بیل پرسیدم چطور توانستی این کارها را انجام دهی؟ او در پاسخ گفت که من هرگز از اینکه مرا رد کنند، نمیترسیدم.
واقعیت آن است که جهان قرار است ما را مدام پس بزند. وقتی که استاژر جراحی بودم، دو رزیدنت بداخلاق داشتم. یکیشان بسیار عبوس بود و دیگری عادت بدی داشت: وقتی در حال صحبت با او میبودی، اگر حوصله نداشت، ناگهان در میانۀ مکالمه رویش را برمیگرداند یا میرفت! الآن بهتر فهمیدهام که روی دیگر سکۀ اخلاق پزشکی، بیاخلاقی است. آدمهای عبوس، متکبر، حسود یا سودجو همهجا و در هر لباسی حضور دارند؛ حتی ممکن است خودِ ما یکی از آنها باشیم. جهان جایی است سرشار از بیاخلاقی، کفش آهنین باید! این مواجهات نباید باعث شود آموزههای اخلاقی ما در بالین کمرنگ شوند. این همه جستار و مقاله و دردسر نشریه ساختن و زحمت انجمن اخلاق راه انداختن، دقیقاً برای همان لحظهای است که استاد یا رزیدنت یا هرکس دیگری در بالین، بیاخلاقی میکند. باید چشم در چشم بیاخلاقی ایستاد و اگر نمیتوانیم جلوی آن بیاخلاقی را بگیریم، حداقل به آن رضایت ندهیم. چطور؟ «باید از اینکه دیگران ما را رد کنند، نترسیم.» هاوس به چیزی که باور دارد، تا پای مرگ باور دارد. دیالکتیک هاوس با دیگران هرچند گستاخانه، اما بر سر موضوعات روشن و مهمی است. از هاوس میآموزم که اگر قرار است از مخالفت دیگران بترسیم، باید دور پیامدگرایی اخلاقی را خط بکشیم؛ زیرا این مسیرْ راهی نیست که اطرافیانمان مدام برایمان هورا بکشند.
هاوس، سقراط پزشکان است
افلاطون در کتاب آپولوژی، سقراط را خرمگسی میدانست که اسب کرخت سیاست آتن را میآزارد. هاوس هم مثل سقراط، تیغ نقد تیزی دارد و علیالظاهر از بُرندگی این تیغ هم ابایی ندارد. چرا دیگران از هاوس حرص میخورند؟ چون عوضی است؟ احتمالاً؛ اما بیشتر از آن چون عوضی است، اما خیلی جاها درست میگوید. در مواجهات اینچنینی، هاوس و سقراط افراد محبوبی نیستند، اما به رشد دیگران کمک میکنند. خود این موضوع بخش اصلی حرص خوردن از هاوس است. ما میخواهیم از عوضی بودن هاوس دلگیر شویم و حرص بخوریم، اما درمییابیم که او مایۀ رشد ما بوده است: ما حرص میخوریم که چرا نمیتوانیم از دست هاوس حرص بخوریم!

پایان سخن
دکتر هاوس دیوانه، مظهر دیوانهوار و افراطی پیامدگرایی اخلاقی در پزشکی است. سریال دکتر هاوس را میشود بارها دید و با دیگران دربارهاش بارها صحبت کرد. اگر هاوس اینقدر برای بحث و تفلسف کشش دارد، در واقع یعنی پیامدگرایی ظرفیت چیزی را بیش از آنچه به نظر میرسد، داراست. من پیشنهاد میکنم که بیشتر از قبل دربارۀ پیامدگرایی فکر کنیم و نظرات یکدیگر را به چالش بکشیم؛ کاری که اگر هاوس هم دانشجوی دانشکدۀ ما بود، قطعاً انجام میداد.
- ویراستار نگارشی


