زی‌درنگ‌گردآورد پزشکی روایی و روایت پزشکی

مواجهه با بیمار در پایان زندگی

بررسی کتاب «مرگ ایوان ایلیچ»

گفته می‌شود که تولستوی پی‌رنگ رمان «مرگ ایوان ایلیچ» را از شیوۀ مرگ دوست قاضی خود، ایلیچ مچنیکوف گرفته است که در سال ۱۸۸۱ بر اثر سرطان درگذشته بود؛ اما کاراکتر رمان وی می‌تواند تلفیقی از مچنیکوف و خود تولستوی باشد. بخش بیرونی شخصیت داستان متأثر از مچنیکوف و بخش درونی آن در پیوند با روحیات نویسنده است.

تولستوی بسیار مرگ‌اندیش بود. رمان «مرگ ایوان ایلیچ» را می‌توان دیدگاه فلسفی وی نسبت به پایان زندگی به شمار آورد. همۀ افکار ایوان که بر قلم تولستوی جاری می‌شود، اندیشه‌های شخص وی در باب مرگ است.

رمان با اعلام مرگ ایوان ایلیچ و سوگواری خانواده و دوستان وی آغاز می‌شود. پس‌ازآن به دوران زندگی کوتاه تا مرگ وی می‌پردازد. در واقع، در دوران بیماری است که زندگی ایوان از ابتدا تا لحظۀ مرگ در ذهن او روایت می‌شود و با تحلیل او (فراتر از آن تحلیل تولستوی)، ما با مسئلۀ مرگ و زندگی مواجه می‌شویم.

ایوان ایلیچ فرزند کارمندی عالی‌رتبه است که تحصیلات و مدارج شغلی را با موفقیت پشت سر می‌گذارد. ازدواج می‌کند؛ صاحب دو فرزند می‌شود و سرانجام در ۴۵سالگی با داشتن سمتی بلند در دستگاه دادگستری روسیه به بیماری لاعلاجی دچار می‌شود و پس از چند ماه جدال با بیماری می‌میرد.

ایوان در هنگام آراستن خانۀ نو و مجلل خود از نردبان می‌افتد و بدنش ضربه می‌خورد. بعد از آن ضربه، دچار آن بیماری می‌شود. او افتادن از نردبان را سرچشمۀ بیماری‌اش می‌داند؛ اما چنین نیست. عامل بیماری می‌تواند تغییرات مکرر شغلی و مکانی وی بوده باشد. الوین تافلر در کتاب «شوک آینده» به نقل از دکتر آرتور می‌نویسد:

«اگر کسی در مدت کوتاهی تغییرات بسیاری را از سر گذرانده باشد، این تغییرات فشار بسیاری بر جسم او وارد می‌کند … در مقدمۀ گزارش آرتور و همکاران او، بخشی از خود زندگی‌نامۀ سامرست موآم آمده است که: پدرم به پاریس رفت و مشاور حقوقی سفارت انگلیس شد. پس از مرگ مادرم، قطعه زمینی در بالای تپه‌ای در سورن خرید. می‌خواست خانه‌اش شبیه یکی از ویلاهای بوسفور باشد. آن ویلا خانه‌ای بود سفید با کرکره‌های چوبی قرمزرنگ. باغ باغچه‌بندی شده بود، اتاق‌ها تزئین شده بود و بعد پدرم مرد. آنان می‌نویسند: در نگاه اول چنین به نظر می‌رسد که مرگ پدر سامرست موآم ناگهانی و دور از انتظار بوده است، اما بررسی دقیق و موشکافانۀ حوادث یکی دو سال قبل از مرگ پدر، نشان‌دهندۀ تغییراتی است که در شغل، محل سکونت، عادات شخصی، وضع مالی و خانوادگی‌اش پیش‌آمده است. آنان اظهار می‌دارند که این حوادث ممکن است مرگ وی را تسریع کرده باشد.» (ص ۳۴۱-۳۴۰)

ایوان ایلیچ نیز در مدت ۲۰ سال چندین بار ارتقای شغلی می‌یابد و از این استان به آن استان نقل‌مکان می‌کند و شگفت اینکه مانند پدر موآم در حال ساخت و آرایش خانۀ موردعلاقه‌اش دچار سانحه می‌شود و بعد بیماری‌اش بروز می‌کند. بازپرسی، مقام نمایندگی استان در دادگستری، سمت دادستانی، دادستان ارشد و عضو دیوان عالی استیناف ازجملۀ مناصبی‌ست که ایوان پشت سر می‌گذارد.

گفته‌اند که انسان در هنگام مواجهه با مرگ قریب‌الوقوع پنج مرحلۀ روان‌شناختی انکار، خشم، معامله، افسردگی و پذیرش را از سر می‌گذراند. تولستوی با هنر نقب زدن در روح قهرمان خود، احساسات و واکنش‌های روانی گسترده‌تری را در مراحل مختلف از شروع بیماری تا لحظۀ جان‌سپاری به نمایش می‌گذارد؛ ازجمله: خشم، دلسوزی نسبت به خود، کینه نسبت به پزشک و افراد سالم، غم و اندوه و افسردگی، ناامیدی و پرخاش، توسل به راه‌های درمان غیرپزشکی (تمنای شفا از شمایل مقدس)، احساس تنهایی، سرشکستگی از بیماری، انزجار از ترحم دیگران، مواجهۀ مستقیم با بیماری و اندیشه دربارۀ مردن، افکار پوچ و فلسفی، بیزاری از نزدیکان، آخرین تقلاها (رفتن به محیط کار)، ناراحتی از نمایش ریاکارانۀ اطرافیان دربارۀ علاج‌پذیری وی، درماندگی، تسلیم و پذیرش و نهایتاً ابراز رحم و دلسوزی نسبت به نزدیکان.

رمان «مرگ ایوان ایلیچ» برای کسی که خویشاوندی در شرف مرگ دارد، می‌تواند بسیار آموزنده باشد. تقریباً بیشتر بیماران قطع‌امیدشده، دچار همان حالات ایوان می‌شوند؛ بنابراین برای نزدیکان که مراقبت از بیمار را برعهده‌ دارند، آگاهی از این مقوله ضروری است. ایوان از پزشکان و پراسکوویا همسر خود ناراضی است؛ زیرا از درون او بی‌خبرند، احساساتش را درک نمی‌کنند و با موقعیتش واقع‌بینانه برخورد نمی‌کنند. به‌عمد بیماری‌اش را کوچک می‌شمارند و مرگ حتمی‌اش را انکار می‌کنند. در خانۀ ایوان، تنها کسی که با او همدل و محرم است، گراسیم روستایی است. او می‌داند که ارباب در حال مرگ است؛ این حقیقت را کتمان نمی‌کند و با مهربانی به او خدمت می‌کند. او با ساده‌دلی می‌گوید: «عاقبت، همه یک روز می‌میریم». ایوان با او راحت است و به او اعتماد دارد. گراسیم را محرم خود می‌شمارد و از اینکه کارهای خصوصی‌اش را انجام می‌دهد، خجالت نمی‌کشد. از او می‌خواهد که ساعت‌ها پاهایش را روی شانه نگه دارد تا از درد او کاسته شود. گراسیم شباهتی به پیوتر پیش‌خدمت خانه ندارد که به‌زعم ایوان «فقط می‌خواهد نظم کارش برقرار باشد». رابطۀ ایوان با گراسیم یکی از بخش‌های لطیف و تسکین‌بخش رمان به‌حساب می‌آید؛ تنها کسی که نشاط و سلامت روستایی او رشک در دل ایوان نمی‌اندازد.

ایوان ایلیچ به زبان دیگر، خود تولستوی است؛ تولستوی هم مثل ایوان در زندگی به موفقیت‌های فراوانی رسیده بود. در خانواده‌ای اشرافی بزرگ شد. نویسندۀ موفقی بود و زندگی خانوادگی عاشقانه‌ای را با سوفیا بنا گذاشته بود. بااین‌همه، در دورۀ میان‌سالی -شاید حدود ۴۵سالگی که ایوان به بستر مرگ می‌افتد- تولستوی نیز دچار بحران در اعتقادات و شیوۀ زندگی‌اش می‌شود. مذهب ارتدکس را وامی‌نهد و مذهب اخلاق و بشردوستی را جایگزین می‌کند. رو به معنویتی فراگیر می‌آورد؛ جهانی که دیگر تولستوی ارباب نیست و دیگران نوکر و بردۀ او نیستند. در همین دوره، بیش‌ازحد به مرگ فکر می‌کند و مثل ایوان که مرگ را برای دیگری جایز می‌شمارد اما برای خود آن را پس می‌زند، فریاد برمی‌آورد که چرا مرد بزرگی مثل تولستوی باید بمیرد؟ طبیعت می‌باید دست‌کم برای او استثنا قائل شود! اما این‌ها بی‌فایده است. ایوان ازدواج خود را آمیخته به مصلحت می‌داند و تولستوی نیز بارها با سوفیا به مشاجره می‌پردازد. ایوان طی کردن مدارج شغلی را عبث می‌داند؛ گویی در تمام زندگی مشغول بازی کودکانه و عمر فرسایی بوده است. تولستوی نیز جنگ و صلح و آناکارنینا و در مجموع، رمان نوشتن را کاری لذت‌پرستانه و دور از اخلاق می‌داند و رو به تربیت کودکان دهقان‌ها و نوشتن کتاب‌های اخلاقی می‌آورد. ایوان همۀ زندگی خود را در بستر مرگ پیش نظر می‌آورد و تمام زندگی‌اش را ازدست‌رفته می‌داند؛ این همان اندیشه تولستوی است. اما در آخر آیا راه نجاتی هست؟ نیست؟ و اگر هست آن را در کجا باید جست؟ تولستوی آن را در رحم می‌جوید. در روزهای آخر، دل ایوان به حال پسرش که دارد بالای سر او می‌گرید، می‌سوزد و حتی در دل احساس ترحم نسبت به همسر خود پیدا می‌کند. او اکنون از پل مرگ عبور کرده است. وقتی در پایان می‌گوید: «مرگ تمام شد»، منظور او این است که ترس از مرگ و زوال و نیستی تمام‌ شده است. با چه؟ با رحم و محبت و نفی خود و خودخواهی؛ این است آن روشنایی که چشم‌های محتضر ایوان در تاریکی هراس از مرگ نهایتاً موفق به دیدنش می‌شود. این نقطۀ روشن‌بینی است؛ همان‌که بودا بدان نائل شد. برای رهایی از رنج می‌باید از آن عبور کرد. تولستوی عبور از رنج مرگ را در معنویت و دوست داشتن بشریت می‌داند. اینکه ایوان ایلیچ به آن روشنایی و روشن‌بینی می‌رسد همان امیدی است که تولستوی در پایان حیات برای خود آرزو دارد. آیا من، منِ تولستوی همچنان که در باب ایوان تخیل کرده‌ام، در بستر مرگ به آن روشنایی خواهم رسید؟

تولستوی در ۸۲سالگی به همراه پزشک و دختر محبوب خود همچون تارک دنیایی از سوفیا دور می‌شود و پا در راه آخرین سفر زندگی‌اش می‌گذارد. سرانجام در ایستگاه راه‌آهن آستاپوفو به پایان زندگی خود می‌رسد؛ اما آیا همچنان‌که ایوان او به‌روشنی پایانی رسید و از هراس زندگی سوز مرگ رهایی یافت، خالق بزرگ وی نیز بدان روشنا چشم گشود؟ این پرسشی است که پاسخ آن را تنها لئو تولستوی خالق «مرگ ایوان ایلیچ» می‌داند.


  • منابع:
رمان «مرگ ایوان ایلیچ»
ترجمۀ صالح حسینی/ نشر نیلوفر
«شوک آینده»
ترجمۀ حشمت الله کامرانی/ نشر نو

سعیده انگالی

دانشجوی هوشبری دانشگاه علوم پزشکی بیرجند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا