عنوان اصلی مطلب: «This doctor is taking aim at our broken medical system, one story at a time»
این مصاحبه در تاریخ 5 مارس 2020 در سایت Vox به منتشر شده است.
– مصاحبهگر: Sigal Simuel

امروزه پزشک و بیمار، هر دو از زمان ۱۵دقیقهای ملاقات ناراضیاند. ریتا شارون با استفاده از پزشکی روایی سعی دارد با بهکارگیری ادبیات، پزشکانی را تربیت کند که توانایی بهتری برای «گوش دادن» دارند. در سال ۱۹۷۰، وقتی ریتا شارون یک دانشجوی پزشکی جوان بود، در یکی از شیفتها به یک بیمار مبتلا به سرطان برخورد. وقتی بیمار اسم او را دید، با چشمان وحشتزده به او خیره شد و گفت: «پس زمان مرگ من رسیده است.»
در اسطورهشناسی یونان، شارون (Charon) اسم کشتیران رود هادس[1] است که ارواح مردگان را از رود استیکس[2] (بزرگترین رود هادس) به جهان دیگر میبرد. بیمار با شنیدن اسم شارون-حتی بهعنوان پزشک معالجش- احساس کرده بود که معنای این اسم، به پایان رسیدنِ زمان حیات اوست. دو روز بعد، بیمار مبتلا به سرطان فوت شد. شارون افسرده شد و قصد داشت برای تعویض نام به شهرداری برود؛ اما این کار را نکرد. «بعدازاین ماجرا من متوجه مأموریت خود شدم. اینکه افراد را از رود رد کنم. در این سفر رود را بشناسم و از آن موقع حس کردم این وظیفۀ من است که باید بهخوبی انجام پذیرد. وظیفۀ من کمک به افراد برای گذشتن از رود بیماری بود.»
شارون برای انجام مأموریت خود یک شاخۀ جدید در پزشکی پدید آورد. امروزه مشخص شده است که خدمات درمانی وضعیت خوبی ندارد؛ احتمالاً اکثر افراد در آمریکا پس از مراجعه به پزشک، این را با تمام وجود حس کردهاند. به آخرین نوبت دکتر خود فکر کنید: احتمالاً دکتر، شما را با سؤالهای پشتسرهم دربارۀ نشانههای بیماریتان به رگبار بسته، سپس باعجله نسخهتان را نوشته و شما را بعد از ۱۵ دقیقه بیرون فرستاده است. آیا قصد داشتید خودتان یک سؤال از پزشک بپرسید؟ خب متأسفم! زمان شما به پایان رسیده است. احساسات خود را باید جای دیگری ببرید.
زمانِ کمِ صرفشده برای هر بیمار، وقت زیاد برای ثبت دادههای الکترونیک و بهطورکلی تبدیل شدن پزشکی به یک حرفۀ سودگرا، بهجای حرفهای اصیل، بیماران را ناراضی کرده است. با توجه به نظرسنجی گال آپ (gallup) در سال ۲۰۱۹، ۷۰ درصد آمریکاییها باور دارند که سیستم درمانی مشکلات اساسی دارد و حتی پزشکان نیز از این وضعیت ناراضیاند. یک نظرسنجی از پزشکان عمومی در سال ۲۰۱۵، نشان داد که ۷۰ درصد آنان نیز معتقدند سیستم درمانی تغییرات اساسی نیاز دارد.
آمریکا برای ارائۀ خدمات درمانی هزینۀ بیشتری از سایر کشورهای توسعۀافته صرف میکند، اما نتیجههای بدتری را ارائه میدهد.
پزشکی روایی که شارون در دانشگاه کلمبیا پیشگام آن بود، بهعنوان راهحلی برای این مشکل معرفی میشود. این آموزش از دانشگاه کلمبیا به دیگر دانشگاهها در سراسر آمریکا گسترش یافته و برای شارون طرفداران بسیاری پدید آورده است. اما سؤال این است که این پادزهر میتواند باوجود سیستم سودجویانه عمل کند یا نیاز است این سیستم کاملاً متحول شود؟
فرضیۀ اساسی پزشکی روایی این است: توضیحی که بیمار دربارۀ بیماری خود میدهد، مانند داستانی است که باید در یک رمان آن را دنبال کنید.
این توضیحات یک ساختار دارند؛ شخصیتها و کنایهها و حتی مکثهای کوتاه با شما حرف میزنند. شما میتوانید یاد بگیرید چطور یک سؤال را بر اساس متن موجود حل کنید. در واقع، با درک و استنباط تمام این عناصر، میتوانید این کار را انجام دهید و به همین دلیل، دانشجویانِ پزشکی روایی شامل پزشکان، پرستاران و دیگر کادر درمان، ادبیات را میخوانند و مینگارند. خواندن افسانهها و کلاسهای نوشتن خلاقانه بخشی از این برنامهاند.
شاید به نظر عجیب باشد و حتی به نظر بیاید که وقت آنها دارد تلف میشود، اما با در نظر گرفتن شباهت خواندن رمان و گوش سپردن به بیمار، میتوان اهمیت این کار را دریافت؛ چرا که هر دو به توجه زیاد، همدردی و همذاتپنداری با شخصیتها و قوۀ تخیل نیاز دارند.
شما باید کاملاً آماده باشید؛ گوشبهزنگ، و با کنجکاوی گوش کنید. باید بدانید که روایتکننده ممکن است شما را به اشتباه بیندازد؛ پس وقتی بیمار واقعهای را تعریف میکند، شما باید داستان را از نگاه اطرافیان او هم وارسی کنید. پزشکان مانند یک خوانندۀ کتاب باید تفاوت نظر راویان را در نظر بگیرند و در لحظه تشخیص دهند که دیدگاه درست چیست. این دقیقاً با روشی که پزشکی مدرن درحالحاضر در پیش گرفته در تضاد است.
دکتر شارون از پنجرۀ دفترش در خیابان شصتوهشتم شرقی، میتوانست تمام مسیر رود هادسون را ببیند. با دوربین به منظره خیره شد تا رفتوآمد روی آب را بهخوبی زیر نظر بگیرد. قایق موتوری بزرگ، قایق سفید کوچک صیادی و امواج لرزان با درخشش نور روی آنها که میان آن دو جابهجا میشدند.
من یک زن را در دهۀ هفتاد زندگیاش دیدم، با چشمهای آبی جهاندیده؛ کسی که با شوروشوق زیاد، قلمرویی کوچک را پدید آورده. او فرماندۀ قلمروی خود در دانشگاه کلمبیا است؛ همان دپارتمانی که مدرک پزشکی روایی را ارائه میدهد. این همان کاری است که قصد انجامش را داشته؛ کاری که دربارۀاش سخنرانی و تحقیق میکند، دربارۀ آن کتاب مینویسد و در نتیجۀ تلاشهای اوست که پزشکی روایی رشد کرده. و حالا بیشترِ دانشکدههای پزشکی آمریکا واحدهای ادبیات را ارائه میدهند.
من با خواندن کتابهایش دریافته بودم که برخلاف اکثر پزشکان، شارون بیماران را با رگبار سؤالات مواجه نمیکند. او تنها میگوید: «من قرار است پزشک شما باشم؛ پس نیاز دارم جزئیات کامل را دربارۀ شما بدانم. بنابراین هر چیزی که فکر میکنید لازم است دربارۀ شرایط شما بدانم بگویید. سپس ساکت میماند و فقط گوش میدهد.
کارورزان پزشکی روایی باور دارند که شیوهای که بیمار داستان خود را بیان میکند -شامل زبان بدنش- بهترین سرنخها را به پزشک میدهد.
یک بار بانوی جوانی با شکایت از شکمدرد به شارون مراجعه کرده بود که هیچ مشکل جسمانی نداشت. اشارههایی که او در حین توضیح مشکلش داشت -یعنی اشارههای ناخودآگاه او به سمت فوقانی شکمش- درست مشابه اشارههایش در زمان حرف زدن از مرگ پدرش بر اثر نارسایی کبد بود.
شارون این نکته را به خوبی دریافت و علت بیماری را مشکلات روانی ناشی از مرگ پدر او دانست. سپس بیمار اظهار کرده بود: من هرگز متوجه نشده بودم که این مربوط به مرگ پدرم است.
وقتی میخواستیم مصاحبه را شروع کنیم، من گفتم: «لطفاً هرچه باید دربارۀ شرایطت بدانم به من بگو.» او با خنده گفت: «تو همهچیز را میدانی، تو در حال خواندن افکار من بودهای.»
او داستان خود را از تربیت کاتولیکش در جزیرۀ رُد[3] آغاز کرد. پدربزرگ و پدرش هر دو پزشک بودند و انتظار داشتند که او نیز یک پزشک شود، اما در دهۀ ۱۹۶۰، شارونِ جوان برنامۀ دیگری داشت. «ما یک انقلاب در پیش داشتیم و جنگی برای به اتمام رساندن. در این اوضاع، به دانشکدۀ پزشکی بروم؟! هرگز! متأسفم پدر، من قرار است یک سیاستمدار شوم.»
او یک فعال اجتماعی شد. یک دبیر علاقهمند به مد با لباسهای عجیب و موهای بلند! او حتی با گاز اشکآور مسموم شد و در اعتراض به جنگ با ویتنام دستگیر شد. او خواندن را در یک مدرسه به کلاساولیها تدریس میکرد.
سپس به محلهای اسبابکشی کرد که هرکس لباسهای خودش را میدوخت، گیاهان خودش را میکاشت و خودش شرابش را به عمل میآورد. اما در آخر او از اوضاع خسته شد.
«ایدۀ پزشک شدن معادل بود با تسلیم قدرت شدن. اما بعد از آنهمه تلاش سخت و کار در مؤسسات مختلف، قدرت چیز بدی به نظر نمیرسید!»
شارون برای دانشکدۀ پزشکی هاروارد تقاضا فرستاد و پذیرفته شد؛ درحالیکه از ورود به گروه بوستون برامینز[4] -اعضای اشرافزادۀ سنتی در بوستون- حس عجیبی داشت. در آنجا توانست دوستان دائمی خود را پیدا کند؛ «آن زنان، آن فعالان اجتماعی!» دستهایش را محکم به میز میکوبید تا بر هر واژه تأکید کند.
او همچنین در آنجا با زبانشناسی به نام الیوت میشلر دیدار کرد. یکی از اولین کسانی که نحوۀ صحبت کردنِ پزشکان با بیماران را بررسی کرد و به این مسئله پرداخت که پزشکان چه مقدار از نکتهها را در گفتوگو از دست میدهند. او کسی بود که پس از اینکه شارون در ۱۹۷۸ مدرک پزشکیاش را گرفت، او را راهنمایی کرد.
«و بعدازآن من به نیویورک آمدم.» توضیح داد که دورۀ رزیدنتی را در برانکس انتخاب کرده بود، چون از نظر سیاسی منطقهای مهم به نظر میرسید.
«وقتی به نیویورک آمدم، بیشتر بهخاطر این بود که آنجا عاشق یک فیلمساز شده بودم.» او و فیلمسازش در یک مستند به نام «پزشک بودن»[5] باهم برخورد کردند. مستندی که نشان میداد پزشکان با چه سرعتی پس از وارد شدن به زندگی بیمار، از آن خارج میشوند. در این پروسه، او دو چیز را دریافت: «اول اینکه، یک پزشک باید این حس را داشته باشد که این بیمار من است و من او را طی خونریزی دستگاه گوارش یا کتواسیدوز دیابتی دیدهام و میدانم چگونه او را درمان کنم، چون در تمام مشکلات کنار او بودهام اما بیماران، دیگر چنین حسی را دریافت نمیکنند. آنها رنج میبرند؛ زیرا پزشکان شیفتی کار میکنند، کارهای مقطعی!»
شارون موهبت عمیقتری نیز داشت: او یک نویسندۀ فوقالعاده بود! بعد از آنکه او نمایشنامهای را نوشت، فیلمنامه توسط شرکت پخش محتوای ملی آمریکا خریداری و در سال ۱۹۸۱ پخش شد.
سپس او به داستانگویی بیشتر علاقهمند شد. او برای گرفتن دکترای ادبیات انگلیسی به تکاپو افتاد. وی ادامه داد: «من یکبار از بخشی در اتاق اورژانس بدون پوشیدن جوراب به سمیناری در ویرجینیا رفتم. اوقات بهشدت هیجانانگیزی بود!»
و بالاخره روزی رسید که او عشق حقیقی خود را یافت؛ در یک کارت پستال! «من یک ضمیمه به پایان کارت پستال اضافه کردم. به طبقۀ هشتم کتابخانه رفتم. دیوار عظیمی از کتابهای هنری جیمز[6] یا کتابهایی را که دربارۀ او بود، یافتم. نشانههای عجیبی داشتم. قلبم بهشدت میتپید؛ من داشتم غرق میشدم. خیرهکننده بود! من حقیقتاً پیشازآن هیچ تعریفی از ثروت نداشتم. جیمز با بهجاگذاشتن اینهمه زیبایی در کتابها، بیشک ثروتمند بود.»
او عاشق جیمز شد؛ زیرا بهخوبی توانسته بود آنچه را که در خودآگاه دیگران میگذرد، دریابد. «سعی کن یکی از آدمهایی باشی که در آنها چیزی گم نشده.» هنری جیمز با بیان این جمله برای شارون، بهخوبی همه هدفش را از پزشک بودن توصیف میکرد.
شارون اشاره کرد که او همسری داشته. آنها سالها پس از ازدواج جدا شدند و دوستهای خوبی ماندند. گفت: «همسرم ازدواج کرد و من نیز خانهای در خیابان نهم خریداری کردم. مکان خانهام اتفاقی انتخاب نشده بود. آنجا محل موردعلاقۀ جیمز هنری بود —طبق چیزی که در زندگینامۀ خود گفته بود، منهتن محلۀ موردعلاقۀ اوست.»
شارون زمزمه کرد: «من تمام مردان زندگیام را باختم. راهنمایم، همسرم و خیلیها. حس به پایان رسیدن نیست؛ فقط حس بدون همراه بودن دارم.»
یازده ثانیه! با توجه به یک پژوهش در سال ۲۰۱۸ که در مجلۀ پزشکی داخلی چاپ شد، ۱۱ ثانیه زمانی است که پزشکان بهطور متوسط به بیمار گوش میدهند؛ قبل از آنکه حرف بیمار را قطع کند. ۱۱۲ کلینیک در این پژوهش مورد بررسی قرار گرفته بودند.
زمان خیلی کمی است که طی آن باید نگرانیهای خود را از وضعیت سلامتتان توضیح دهید. اما از نظر بسیاری از پزشکان این -کم بودن زمان- بسیار هم ضروری است. آنها زیر فشارند که شما را در ۱۵ دقیقه بیرون بفرستند. اما این فشار از کجا آمده؟
در ۱۹۹۰، زمان صرفشده برای مراقبتهای پزشکی داشت بهطور افزایندهای از کنترل خارج میشد. همایشهای مختلف مدلهای متفاوت و جدیدی را برای کنترل کردن این زمان پیشنهاد دادند. یکی از آنها مفهوم «واحدهای ارزش نسبی[7]» بود. یک فشار که بتوان برای محاسبه میزان اجرت پزشکان بر اساس فاکتورهای متفاوت طراحی کرد. فاکتورهایی شامل تخصص پزشک، مخارج و مسئولیت بیمه.
در سال ۱۹۹۲، مرکز مراقبتهای پزشکی فرمولی را بر اساس آن فاکتورها پذیرفت. رید بلکولدر[8]، پزشک خانواده و رئیس قبلی آکادمی پزشکان خانواده آمریکا، میگوید: «بهطورکلی این فرمول راهی بود برای ترکیب کردن تعداد بیمارانی که میبینید و درمانی که ارائه میدهید و مقدار پولی که با توجه به آن باید پرداخت شود.»
برای یک ویزیت معمولی شامل مراقبتهای ابتدایی پزشکی به نظر میآمد ارزش ۱.۳ واحد ارزش نسبی مناسبی باشد که طبق کدهای انجمن پزشکی آمریکا بهعنوان ۱۵ دقیقه ویزیت ترجمه میشود. پس شرکتهای بیمۀ خصوصی این راهنمایی را دنبال کردند و مدل «واحد ارزش نسبی» به شکل یک هنجار درآمد. بلکولدر میگوید: «به این مدل هزینه برای خدمات میگویند، اما من آن را هزینه برای حجم مینامم.»
این شیوه، پزشکان عمومی را ملزم میکند بیماران بیشتری ببینند تا نیازهای خود را تأمین کنند و این فقط دربارۀ پولی است که بتوانند با آن قبضهای خود را بپردازند. این محرکی ترسناک برای سنگدل کردن پزشکان است.
بلکولدر همچنین میگوید: «امروزه پزشکان باید وقت زیادی را نیز صرف پر کردن دادههای الکترونیکی کنند؛ یعنی بخشی از ۱۵ دقیقه صرف خیره شدن به کامپیوتر و مستندسازی میشود. من وقت بیشتری برای ثبت دادهها میگذارم، تا گوش کردن به بیماران! این بسیار ناامیدکننده است و دلیل خوبی است که چرا پزشکان اینقدر کار میکنند.»
دانا زالمن[9]، یک محقق اهل استنفورد است که به مطالعۀ رابطۀ ازدسترفتۀ پزشک و بیمار میپردازد. او ادعا دارد که خستگی پزشکان از کار زیاد، یک مشکل بزرگ است: «بسیاری از کلینیکها نمیتوانند پزشکی را طوری که برنامه داشتهاند، اجرا کنند و این بسیار غمانگیز است.»
آنی رابینسون[10]، فارغالتحصیل پزشکی روایی از دانشگاه کلمبیا در سال ۲۰۱۴ است و حالا هم این مبحث را در دانشکدۀ پزشکی نیویورک تدریس میکند. او بهخاطر مشکلات و ناکارآمدی سیستم پزشکی راهحل شارون را برگزید. رابینسون به من گفت: «حالا پزشکی یک بیزینس است؛ چیزی که با حقیقت پزشکی در تضاد است. پزشکی یک هنر است، یک عمل شفابخش، یک فلسفه!»
رابینسون دورهای را که شارون در «بهسوی فانوس دریایی» تدریس میکرد، به یاد آورد. ادامه داد که فعالیتهای ادبی او را پزشک بهتری کرده. «این فعالیتها توجه شما را به جزئیات افزایش میدهد. کجا دیگر میتوانید یاد بگیرید اینقدر دقیق باشید و یاد بگیرید که زندگی مثل یک کلاس آناتومی نیست که فقط یک واقعیت مطلق وجود داشته باشد. در واقع میتوان چند واقعیت را با توجه به زوایای دید مختلف در نظر گرفت.»
رابینسون، شارون را یک مربی و راهنمای بینظیر معرفی میکند و اضافه میکند که او برای اینکه نشان دهد چهطور میتوان به پزشکی روح بخشید، ستایش میشود.
نتایج بسیاری از تحقیقات نشان میدهد که وقتی پزشکان دروس مبتنی بر پزشکی روایی را میآموزند، از آن آرامش و لذت نیز میگیرند و به آنها کمک میکند که بهتر درک کنند، همدلی کنند و با بیماران ارتباط برقرار کنند. در برنامۀ کلینیکی شامل مشاورۀ ژنتیک یا قلبوعروق و حتی آموزش جراحی، این برنامه جواب میدهد.
در سال ۲۰۱۶، یک بررسی سیستماتیک نشان داد که پزشکی روایی یک روش سودمند برای کاهش درد و افزایش سلامتی است. زلمان و بلکولدر هر دو موافقاند که پزشکی روایی وعدۀ آیندۀ بهتری را میدهد، اما چالشهایی نیز در پیادهسازی آن وجود دارد. زلمان میگوید: «بعضی پزشکان از همکاری در این زمینه لذت میبرند؛ درحالیکه برخی با آن مخالفاند، یا حتی بدتر! امکانات لازم برای اجرای آن را ندارند.”
بلکولدر: «مشکل این است که مدلهای پرداخت باید با این شیوه تنظیم و سازگار شوند.» مراقبت از بیمار در ارتباط با روابط و داستان زندگی اوست که درک آن در ۱۵ دقیقه میسر نیست.
در آخر هدف شارون ایجاد تغییر در سیستم است. او همچنان خود را یک فعال اجتماعی میداند و میخواهد پزشکی را از سودجویی دور کند و اعلام کند که خدمات درمانی حق هر انسانی است. اما او معتقد است پزشکانی که آموزش پزشکی روایی را گذراندهاند، حتی در سیستم معیوب کنونی میتوانند بیماران خود را بهخوبی درک کنند و به درمان آنها بپردازند.
وقتی بحث این شد که در ۱۵ دقیقه پزشکان نمیتوانند به درک عمیقی از بیمار برسند، شارون گفت: «چه کسی این را گفته؟»
برای آزمودن این فرضیه من از او خواستم وانمود کنم که یک بیمار جدید هستم که علائم مشخصی دارد؛ با توجه به بیماری که سالها پیش داشتم.
بازی را شروع کردیم. من از دفتر خارج شدم، کرنومتر را زدم و دوباره وارد شدم. درحالیکه سر جایش مینشست گفت: «به من بگو برای چه اینجایی؟» من به او دربارۀ جای نیش روی پایم توضیح دادم که با حلقهای سیاه در اطرافش ظاهر شده بود. سه پزشک عمومی به من گفته بودند بیماری لایم دارم، اما یک متخصص به من گفت که همۀ آنها در اشتباهاند. من به او گفتم: «با وجود همۀ اینها، من هنوز نمیدانم چه چیز باعث درد پایم و ظاهر شدن جای نیش شده! شاید فقط به خاطر دویدن باشد..»
شارون با دقت گوش سپرد و بعد از تمام شدن صحبتم پرسید: «و بعد چه شد؟» ادامه دادم: «من بهشدت گیج شده بودم. آنها مرا پیش یک روماتولوژیست فرستادند و او به من گفت شاید فقط یک هایپرموبیلیتی باشد. پزشکان مدام مرا به همدیگر پاس میدادند.»
شارون گفت: «اما این منصفانه نیست. تو به یک مشکل برخوردهای و این مرا عصبانی میکند که میشنوم آنها تو را رها کردند! من برای همکارانم متأسفم؛ همۀ پزشکانی که تو را اینگونه سرگردان کردهاند. این حتماً به پریشانی و دردی که شروع شده بود، افزوده است.»
زبانم قفل شده بود و فقط توانستم بگویم: «بله» او درد مرا تسکین داده بود فقط با بیان کردن عصبانیتش و متحد نشان دادن خودش با من.
سپس چند نکته را که از ماجرایم به دست آورده بود، بیان کرد. مثل اینکه: «چیزی که میفهمیم، این است که قبل از اینکه به عارضۀ پوستی اشاره کنی، حالت خوب بود» و یا اینکه «درک میکنی که چه پیچیدگیهایی هست؛ جای نیش، دویدن، درد و تو از خودت میپرسی که این ناشی از دویدنت بوده یا نه» و بعد گفت: «این خیلی رمزآلود است. تو چه واژهای بهجای رمزآلود میتوانی برای توصیف ماجرایت انتخاب کنی؟» گفتم: «استرسزا، دردناک، ازبینبرندۀ اعتماد. من فکر میکردم پزشکها باید جواب سؤالم را داشته باشند و حالا هرکدام چیزهای متضادی میگفتند.» شارون گفت: «من الان نمیتوانم بگویم که دقیقاً چه اتفاقی افتاده، اما دست از سرت بر نمیدارم.»
او از من خواست که برای یکسری آزمایش دوباره به مطب بازگردم. گریهام گرفته بود! بالاخره یک نفر بدون اینکه من را رها کند و پیش دیگری بفرستد پیدا شده بود. منِ واقعی -نه فقط منی که داشت نقش بازی میکرد- واقعاً حس خوبی داشت. حس همراهی! به کرنومتر نگاه کردم همه اتفاقات در ۱۳ دقیقه افتاده بود.
سؤالهایی که شارون پرسید، مشابه سؤالهایی است که دانشجویان پزشکی روایی در دانشگاه کلمبیا میآموزند که از بیمار بپرسند. در دورههای اخیر پزشکی روایی، رمانهای تونی موریسون برای بحث انتخاب شدند و در هر جلسه یک سخنران مهمان توسط شارون انتخاب میشود. سخنران، پروفسور فرح جسمین گریفین، اشاره میکند که بیشتر رمانهای موریسون زن سیاهپوستی را ترسیم میکند که زخمهای دیگران را بررسی میکند و از زبانش استفاده میکند تا مرهمی بر دردهایشان باشد.
جاسمین به مخاطبان گفت: «ماریسون دربارۀ زبان خوبیها سخن میگوید؛ مثلاً چه؟» یکی از دانشجویان در جواب گفت: «مثلاً اینکه یک بیمار را با هر نامی صدا نکنیم، بهجای گفتن کودک سرطانی بگوییم کودک مبتلا به بیماری سرطان.»
وقتی سخنرانی تمام شد حاضران به صف شدند تا بتوانند بهنوبت با شارون گفتوگو کنند و با او عکس بگیرند، گویی که او یک سلبریتی است.
شارون انگار میتواند همهچیز را باهم ترکیب کند؛ با استعداد ذاتی خوشحال کردن دیگران که برخی سیاستمداران را به حسادت وامیدارد. اما چیزی که شما در او میبینید، یک سیاستمدار که شما را خوشحال میکند، نیست. وقتی کسی به او نزدیک میشود، به او دست میدهد، با نگاهی کاوشگر که انگار میتواند تمام وجودش را بخواند، به او نگاه میکند. این توجه عمیق -هنری که شارون از خواندن آثار فلاسفه به دست آورده- شیوهای است که او به کار میگیرد تا شما را به حرف زدن وادارد. چه شما بیمارش باشید، چه یکی از دانشجویانش.
پس از این بخشِ گفتوگو، همراه شارون به یک کافه رفتیم تا بیشتر حرف بزنیم. یک سؤال هنوز مغز مرا درگیر کرده بود. مهارت کمک به بیمار و شنیده شدن حرفهایش حتماً باید توسط پزشک صورت بگیرد؟ چرا به یک درمانگر یا مددکار اجتماعی مراجعه نکنند؟
شارون گفت: «وقتی بیماری، این راهش نیست. از یک بیمار بپرس در طی عمل جراحی مغز و اعصاب میخواهد چه کسی به او گوش بسپارد. بیشک او مددکار اجتماعی نمیخواهد، بلکه جراح آنجا خواهد بود.»
ما حتی باید پزشکان را از ذات بدشان نیز نجات دهیم و راه نجات آنها این است که با رنجدیدگان در تماس باشند. اگر یک پزشک بگوید: «من با احساساتت کاری ندارم، میترسی؟ خب به یک مددکار اجتماعی مراجعه کن.» این شیوه آنها را فاسد خواهد کرد. پس باید احساساتشان را حفظ کنند.
شارون دستان مشتشدهاش را روی میز گذاشت و در نهایت، خسته به نظر میرسید. تا آن موقع، ۱۷ ساعت بود که بیدار بود و کار میکرد. امیدوار بود به آخرین قطار برسد تا بتواند چند ساعت بخوابد قبل از آنکه روز جدید را با انجام دوباره همۀ این کارها آغاز کند.
یک کپی از نقاشی ویستلر در اتاق خواب شارون آویزان است. یک انسان را نشان میدهد که روی ساحل است و به تخته سنگی بسته شده. موج به سمتش هجوم میآورد، اما مشخص نیست که این هجوم قرار است نجاتبخشش باشد یا او را به کام مرگ بکشاند، پایان یا آغازی دیگر؟ بستگی دارد چطور تصویر را نگاه کنید.
شارون این نقاشی را در اتاقش گذاشته است تا هر روز از خودش بپرسد: آیا این آب قصد نجات دارد یا میخواهد انسان را غرق کند؟ آزادی را ارزانیش کند یا مرگ را؟ اما نقاشی به این سؤال پاسخ نمیدهد. پاسخ آن وظیفۀ زندگی است.

[1] Hades
[2] Styx
[3] Rhode
[4] Boston Brahmins
[5] To be a doctor
[6] Henri James
[7] Relative value unit
[8] Reid Blackwelder
[9] Donna Zulman
[10] Annie Robinson
