تاریخ جنون رسالۀ دکتری فوکو است و در آن به شرایط تاریخی منجر به پیدایش تمایز میان «خرد» و «بیخردی» پرداخته میشود. در این کتاب، تاریخ عقل با رجوع به زمانی که هنوز مرزبندی و تفکیک کنونی میان عقل و جنون وجود نداشت، به نگارش درآمده است.
پزشکی و قدرت همواره رابطۀ تنگاتنگی باهم داشتهاند؛ در دهههای اخیر و بهویژه پس از انتشار نوشتههای میشل فوکو پیرامون قدرت و علوم زیستی، برخی از متفکران به بحث در خصوص زیست-سیاست پرداختهاند و آن را از چشماندازها و نظرگاههای متفاوتی مطمح نظر قرار دادهاند. امروزه این مفهوم نقش پررنگ و برجستهای در بسیاری از مباحثات فلسفی و اخلاقی-حقوقی در مسائل جدید رویاروی پزشکی، علوم زیستی و جامعهشناسی یافته است. پیش از ورود مستقیم به بحث زیست-سیاست در اندیشۀ فوکو، بهتر است به بررسی فلسفۀ او بپردازیم و به این منظور، در این نوشتار، کتاب تاریخ جنون را به بحث میگذاریم.
در گذشته و پیش از فرارسیدن عصر مدرن میان عاقل و مجنون «فاصله» بود و دیوانگان گاهی مورد استهزاء و تمسخر قرار میگرفتند، اما «تمایز» و «تفکیکی» میان این دو نبود؛ عقل و جنون با زبانی بسیار ابتدایی و با حرکات و اشارات باهم در ارتباط بودند. اما با فرارسیدن عصر مدرن و محقق شدن «تفکیک» کامل میان دیوانگی و نادیوانگی و تلقی جنون بهصورت بیماری روانی، دیگر گفتوگوی میان انسان مدرن و دیوانه ناممکن شد: «در یکسو انسان عاقل جای دارد که پزشک را به نمایندگی از خود بهسوی جنون میفرستد و بدینترتیب، هر نوع رابطه با جنون را خارج از کلیت مجرد بیماری ناممکن میکند؛ در سوی دیگر، دیوانه جای دارد که با غیر خود تنها با میانجی خردی که آنهم مجرد است، ارتباط حاصل میکند … بین آن دو، زبان مشترک وجود ندارد، یا بهتر است بگوییم دیگر وجود ندارد.» در قلمروی عقل تکگفتار «دیگری» پذیرفته نمیشود و به طرد و حبس محکوم میگردد؛ ازاینرو رویکرد مدرنیته، نهادهایی را برای طرد و حبس دیگران بنیان نهاد. تلاش فوکو در این کتاب روایت گذر از تجربۀ قرون وسطیای جنون به تجربۀ کنونی و محصور شدن آن در چارچوب بیماری روانی است.


قرون وسطی
در قرون وسطی، جذام در اروپا گسترش یافت و در حاشیۀ شهرها مراکز متعددی برای نگهداری جذامیان تأسیس شد؛ البته در آغازْ هدف از تأسیس این مراکز مبارزه با جذام و ریشهکن کردن آن نبود؛ بلکه «هدف … ایجاد فاصلهای بود که به جذامی قداست میبخشید.» چرا که هستی جذام نمایانگر خشم خداوند و عقوبت گناه و در آنِواحد، بخشش و لطف پروردگار بود. جذامی کسی بود که به کیفر گناهانش به جذام مبتلا شده، اما همین ابتلا، مسیر و نشانۀ بخشش و رستگاری او بود. طرد جذامی و فرستادن او به خارج از شهر، مایۀ رستگاری او پنداشته میشد. پس از قرن 15، رفتهرفته جذام ریشهکن شد و این مراکز از جذامیان خالی شدند؛ اما این «ساختار» همچنان آمادۀ بازگشت باقی ماند.
عصر رنسانس
فوکو شرح خود از خرد و نابخردی در «عصر رنسانس» را با استعارۀ «کشتی دیوانگان» پی میگیرد. کشتیهایی در ادبیات و هنر آن دوران که «خدمۀ آنها قهرمانانی تخیّلی، الگوهایی اخلاقی یا تیپهایی اجتماعی بودند و به عزم سفری بزرگ و نمادین بر این کشتی مینشستند تا به ثروت دست یابند یا دستکم، سرنوشت یا حقیقتشان را بازیابند.» در عالم واقع نیز دیوانگان را از شهر رانده، بر کشتیای مینشاندند و آنها را روانۀ شهرهای دیگر میکردند. شاید اولین بار که فکر «طرد» و «درمان» دیوانگان به هم پیوست، در رها کردن دیوانگان و راندن آنها بهسوی اماکن مقدس و زیارتگاهها به امید درمانشان بود؛ اما این رسمِ راندن دیوانگان از شهر و نشاندن آنها بر کشتی را نمیتوان صرفاً اقدامی در جهت حفظ امنیت شهروندان دانست. استعارۀ کشتی دیوانگان و پیوستگی آب و جنون در سرتاسر فرهنگ غرب، حاوی نمادها و معانی ژرفتری بود. آب همهچیز را با خود میبَرَد و تطهیر میکند؛ دیوانه، خود در کشتی محبوس بود و راه فراری از آن نداشت، اما کشتی در میان آبها آزاد بود و دریانوردی سرسپردن به تقدیر و سرنوشت نامعلوم بود.
در این عصر، دیوانگان شخصیتی در آنِواحد تهدیدآمیز و مایۀ ریشخند یافتند. دیوانگی حامل نوع خاصی از معرفت پنداشته میشد و جنون مایهای از دلمشغولی و اضطراب وسواسبرانگیز بود. در اواخر این عصر و با افزایش گسترۀ حاکمیت خرد، دیوانگی در سخن ادبی و فلسفی با سازش عقلانی در برابر زیادهرویهای عقل، در خدمت خرد قرار میگیرد. «جنون دیگر به جهان و صورتهای نهانی آن پیوسته نبود؛ بلکه از خود انسان، ضعفها، رؤیاها و توهماتش برمیخاست.»

میشل فوکو، از این تصویر برای روی جلد کتاب «تاریخ جنون» استفاده کرده است.
عصر کلاسیک
« هرچند عصر رنسانس خشونت جنون را مهار کرد و به آن مجال داد آزادانه ابراز وجود کند، عصر کلاسیک با اعمال زوری غریب صدای آن را خاموش کرد.»
در سال 1656، پادشاه فرانسه فرمان تأسیس بیمارستان عمومی پاریس را صادر کرد تا فقرا، بیکاران، مجرمان، دیوانگان و هر شخص دیگری که توانایی کار نداشت و تهدیدی بالقوه برای نظم و اخلاق اجتماعی پنداشته میشد، در این مرکز نگهداری شود. البته این مؤسسهای پزشکی نبود، بلکه مرجعی قضایی بود برای استقرار نظم. در عرض چند سال، شبکهای از این مؤسسات در سرتاسر اروپا شکل گرفت.
چه چیزی ضرورت تأسیس چنین مراکزی در قرن هفدهم را توجیه میکند؟ مسلماً اقامت اجباری یکی از راهحلها برای رویارویی با بحران اقتصادی بود که موجب بیکاری بسیاری از افراد و گسترش فقر و تکدیگری شده بود؛ اما دلایل اقتصادی بهتنهایی نمیتوانند تأسیس این مراکز را توجیه کنند. این مراکز توأمان جنبۀ اقتصادی و اخلاقی داشتند: «رابطۀ بین نگهداری افراد در مراکز اقامت اجباری و ضرورتهای کار بههیچعنوان صرفاً از زاویۀ وضعیت اقتصادی بیان نشد؛ بلکه ادراکی اخلاقی مدافع آن بود و بدان جان بخشید.» اخلاقیات جدید کار و پنداشتن بیکارگی همچون مادر همۀ آلام و شرارتها، نقش اصلی را در این امر داشتند. «در عصر کلاسیک مرزبندی میان کار و بیکارگی جایگزین طرد و تحریم جذام شد.» مراکزی که زمانی ساکنان آن لعنتشدگان جذامی بودند، امروز «مأوایِ بیکارگیِ ملعون و محکوم بودند». کار اجباری در این مراکز صرفاً جنبۀ اقتصادی نداشت (حتی نسبت به تولید بیاعتنا بود) و بر اساس جنبۀ اخلاقی توجیه میشد: «اجبار به کار در اصل در این چهارچوب بود که معنادار میشد: هم تمرینی درونی برای پالایش نفس محسوب میشد و هم رعایت اخلاق را تضمین میکرد … زندانیای که میتوانست و میخواست کار کند، آزاد میشد؛ نه بدین دلیل که باز به حال جامعه مفید شده است، بلکه بدان سبب که دوباره به پیمان بزرگ اخلاقی بشریت پیوسته است.» در این مراکز دیوانگان هم مشمول تحریم و تبعید بیکارگی شدند، اما با این تفاوت که نمیتوانستند همچون سایر اعضا به کار اجباری بپردازند و نظم حاکم را رعایت کنند و همین موجب «تمایز» میان دیوانگان و سایر پناهندگان میشد.
این مؤسسات نخستین اسارتگاههایی بودند که «در آنها ترکیبی غریب از اجبار اخلاقی و قانون شکل میگرفت.» و «اخلاق از طریق اداری به ترس و سرکوب میپرداخت.» در تأسیس این اقامتگاههای اجباری، اندیشۀ محوری بورژوازی در نهاد سلطنت مطلقه (نماد خودکامگی) تبلور یافت و تقوا و اخلاقیات را در زیر سلطه و حیطۀ صلاحیت دولت قرار داد و از نظم اجتماعی و نیروهای حافظ آن در خدمت تقوا بهره برد. این مراکز، نماد یکیشدنِ قوانین دولتی با قوانین حاکم بر قلب و روح بودند. سرپرستان این اقامتگاهها، وظیفۀ هدایت حبسشدگان را بر عهده داشتند: «سرپرستان آن نیز باری اخلاقی به دوش داشتند و از اختیارات قضایی و ابزارهای مادی سرکوب برخوردار بودند.» هدف از این اماکن هم این بود که «پناه یافتگان این مراکز را از شر دنیایی که برای روح ضعیف آنان صرفاً عامل دعوت به گناه است، برهانند و آنان را به انزوایی فراخوانند که در آن تنها همدم آنان «فرشتۀ نگهبان»شان است؛ فرشتهای که نگهبانان این مراکز با حضور هرروزۀ خود وجود آنان را مجسم میکردند.»
تا پیش از قرن هفدهم، اعتراف به گناه در برابر انظار عموم مرسوم بود و «رسوا شدن کار شر در برابر چشم همگان، به آن قدرت عبرتآموزی و بازخرید گناهان میداد.» اما تأسیس مراکز اقامت اجباری نشان از تغییری مهم در تصور آدمی از شر دارد. «ایجاد مراکز اقامت اجباری تجلی تصور و اعتقادی بود که بر مبنای آن، تنها پیامد عمل غیرانسانی، شرمساری است. به موجب چنین اعتقادی، بعضی از جلوههای شر، قدرت سرایت و انتشار و نیرویی رسواکننده دارند؛ به حدی که برملا کردن آنها، سبب کثرت و تعدد بینهایت آنها میشود. تنها فراموشی قادر به محو چنین اعمالی است.» با وجود این، چرخش و دگرگونی در برخورد نسبت به شر، استثنایی هم وجود داشت: دیوانگان! حتی تأسیس این مراکز هم خللی در رسم به نمایش گذاردن دیوانهها وارد نساخت. «بیخردی با پردهپوشی مراکز اقامت اجباری مخفی و مستور شد، اما جنون همچنان در صحنۀ اجتماع حاضر بود؛ آشکارتر و پرسروصداتر از همیشه.» عصر کلاسیک جنون را بیهیچ تمایزی در کنار صورتهای مختلف بیخردی محبوس ساخت، اما با به نمایش درآوردن آن، به جنون وجه تمایزی اعطا کرد. «منتها بین این جلوهگری سازمانیافتۀ جنون در قرن هجدهم و بروز آزادانۀ آن در عصر رنسانس، هیچ وجه مشترکی وجود نداشت. در عصر رنسانس جنون همهجا بود و هر تجربهای با تصاویر و خطرهای آن آمیخته. در دورۀ کلاسیک، جنون در معرض دید بود، منتهی از پشت میلهها؛ پیدا و آشکار بود، ولی از فاصله و زیر نگاه خردی که با آن هیچ سنخیتی نداشت و دیگر نمیخواست در نتیجۀ شباهت با آن به مخاطره افتد.» ریشۀ این تناقض و این تفاوت برخورد میان جنون و دیگر اشکال نابخردی در کجاست؟
در تصور عصر کلاسیک، اشکال دیگر نابخردی، خطاهاییاند که از انسانها سر میزنند و نمایش عمومی آنها ممکن است موجب سرمشق غلط و تقلید خطا شود؛ «حالآنکه جنون به انسان یادآوری میکند که هبوط و انحطاطش ممکن است او را تا حد حیوانیت تنزل دهد و درعینحال از آن نشان دارد که لطف الهی، هنگامی که بخواهد انسان را نجات دهد، بیکران است.» تبلیغ و نمایش جنون در انظار توسط کلیسا برای انتقال چنین پیامهایی بود. «در عصر کلاسیک جنبۀ حیوانی جنون بهطور بارز معرف آن بود که دیوانه بیمار نیست» زندانبانان رفتاری سبعانه و در اوج قهر و خشونت با دیوانگان داشتند؛ چرا که «آنهایی که به دیوارۀ سلول زنجیر میشدند، انسانهایی نبودند که خرد خود را از دست دادهاند؛ جانورانی بودند که به حکم طبیعت خود هر دم ممکن بود هار شوند … پس در دیوانهخانهها تصور وجود جنبۀ حیوانی در دیوانه حاکم شد.» به همین دلیل، حد نهایی جنون نه در حیطۀ صلاحیت پزشک و کار درمان بود و نه قابلاصلاح و تربیت دانسته میشد. هرچقدر که تلاش میشد با حبس و سکوت از رسوایی نابخردان جلوگیری کنند، اجازۀ تبلیغ و نمایش جنبۀ حیوانی جنون را صادر میکردند.
در میانۀ قرن هجدهم، وحشتی غریب در جان مردم نسبت به ساکنان بینوای جذامخانههای سابق سر برداشت؛ ترس از تجمع فساد و شر در این مراکز و سرایت بیماری و اشاعۀ شر به شهرها. گویا این “ساختارها” دوباره در تخیّل مردم، معانی سابق خود را بازیافتند. «نزدیک شدن بیخردی و بیماری در حیطۀ وهم و رؤیا صورت گرفت؛ نه در چارچوب متین و استوار تفکر پزشکی.» ازاینرو جامعه، پزشکان را به مراقبت و نظارت بر امور در این مراکز فراخواند.
عصر مدرن
با تغییراتی که در نگرشهای اجتماعی و اقتصادی صورت گرفت، دیگر همچون عصر کلاسیک بیکارگی و فقر را رسوایی نمیدانستند و اتفاقاً وجود فقر را برای توسعه صنعتی الزامی میپنداشتند. ازاینرو فقرا اقامتگاهها را ترک کردند و دیوانگان و بزهکاران، تنها ساکنان آن شدند. از قرن هجدهم، زمزمۀ اعتراض نسبت به حضور دیوانگان و مجرمان در یک اقامتگاه، شروع شد و بانگ این اعتراضها در آغاز قرن نوزدهم بالا گرفت؛ اما در نگرش اعتراضی قرون هجده و نوزده تفاوت وجود داشت. دلیل این مخالفتها در قرن هجدهم این بود که دیوانگان مایۀ عذاب و مزاحمت برای سایر پناهندگان بودند؛ اما در قرن نوزدهم، حبس و تنبیه دیوانگان (که غالباً بیگناه بودند) در کنار مجرمانِ خطرناک را ناعادلانه میپنداشتند؛ اما این تکامل ذهنیت نسبت به جنون از قرن هجدهم به قرن نوزدهم در چارچوب حرکتی بشردوستانه یا نتیجۀ افزایش دانش علمی نسبت به جنون نبود (کمااینکه این تغییر ذهنیت منجر به رهایی و آزادی دیوانگان نشد و نهایتاً حبس و محکومیت آنان را تحکیم بخشید)؛ بلکه دلایل سیاسی داشت و این تغییر از اعماق و ساختار مراکز اقامت اجباری سربرآورد؛ اما پرسشی که این تغییرات به دنبال داشت این بود که دیوانگان را باید در کجا جای داد؟
پینل و تیوک غلوزنجیر و بند را از دست و پای دیوانگان باز کردند، اما آنان را در آسایشگاهها جای دادند. دیگر مانند عصر کلاسیک، با دیوانگان به زبان تنبیه و تازیانه صحبت نمیشد. ایجاد حس مسئولیت در دیوانه و نگاه خیره و نظارهگر خرد به دیوانه جای آن سرکوب پیشین را گرفت. «از دنیایی که دیوانه را طعن و لعن میکرد، به عالمی گذر کردیم که او را در معرض قضاوت قرار میداد.» اعمال اقتدار در آسایشگاهها حاکم شد؛ خرد جدید دیگر جنون را نقیض خود نمیدانست؛ بلکه آن را چون طفل خردسالی میدید که قیمومت آن بر عهدۀ اوست. دیوانه به ابژه تبدیل شد. البته آسایشگاه در ابتدای تأسیس خود قلمرو مشاهده و تشخیص بیماری نبود؛ بلکه ساختاری با حاکمیت اخلاقی بود. در این آسایشگاهها، “شخصیت پزشک” جایگاه جدیدی پیدا کرد و صاحب بالاترین حد اقتدار شد؛ اما این اقتدار تازه از علم پزشک نشئت نمیگرفت؛ پزشک دانشمند نبود که به چنین اقتداری رسید، بلکه پزشک بهمنزلۀ حکیم بود که ادارۀ آسایشگاه را تحت کنترل خود قرار داد و دیوانه را به شیئی در دست خود مبدل ساخت. رفتهرفته تمام قدرتهایی که در ساختار و وجود جمعی آسایشگاه پراکنده بود، در شخصیت پزشک جمع شده و رابطۀ پزشک و بیمار (دیوانه) شکل گرفت و دیوانه در برابر اقتدار پزشک به تسلیم کامل رسید.
- منبع:
تاریخ جنون، میشل فوکو، ترجمۀ فاطمه ولیانی، نشر هرمس
- منبع برای مطالعۀ بیشتر:
– کتاب «فوکو فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیک» نوشتۀ دریفوس و رابینو
– کتاب «میشل فوکو» نوشتۀ بری اسمات



