روایتگردآورد پزشکی روایی و روایت پزشکی

دا

بی‌­ربط نیست هارمونیِ «صدسال تنهاییِ» گارسیا مارکز که جلوی رویم باز است و معتمدی که در گوشم می­خواند «پُرم از تماشای نادیدنت» و این بیت از شعر فاضل که از صبح روی زبانم افتاده: «برای آرزوهایِ محالِ خویش می­‌گریم / اگر اشکی نماند در خیال خویش می‌­گریم»

با مرور خاطرات لعنتیِ چند ماهِ پیش و اینکه بعد از مدت­ها مقاومت بالاخره به خودم‌ شهامت نوشتن از آن روزهای تلخ را دادم…

شروعِ کورس خون و انکولوژی مصادف شده بود با تشخیص بیماریِ دا؛ («دا» در گویش لری به معنای مادر/مادربزرگ است.)

خاطرم هست استاد حین تدریس مبحث لنفوم چند بار تاکید کردند که تکثیر پیش­روندۀ سلول­ها نعمت خداست و چون بشر قادر به استفادۀ صحیح از آن­ها نیست، اسمشان را می­گذارد «سلولِ سرطانی»، درست مثل نعمت باران که اگر از کنترل بشر خارج شود، جای خودش را به واژۀ خوف­آورِ «سیل» می­دهد؛ آنجا بود که بیزار شدم از بشر بودنم و آرزو کردم که ای کاش ماهی قرمزِ داخل تنگ و حتی گربۀ سیاهِ محل می­بودم؛

[وَ خُلِقَ الانسانَ ضَعیفاً]

یا کمی بعدتر که از پیش­آگهیِ سرطان پانکراس از ایشان سوال کردم و در جوابم گفتند که: «بسیار پور پِروگنوز است خانم دکتر»؛ بیزار شدم از چینش واژگانِ ماتم­زدۀ «بسیار»، «پور» و «پروگنوز» و بیزارتر از «خانم دکتر»خطاب­شدن و آرزو کردم که ای کاش هیچ­گاه قرعۀ کار را به نام منِ دیوانه نمی­زدند؛

[حَمَلَهَا الاِنْسانُ اِنَّهُ کانَ ظَلوماً جَهولاً]

یا زمانی­که برای اولین بار با نیمچه­سوادِ خود، عزمم را برای مطالعۀ پروندۀ پزشکی یک نفر جزم کردم و از شانس بد، آن یک نفر همان دای عزیزم بود؛ بیزار شدم از فهمِ انبوهِ اصطلاحاتی که مرگ‌ را فریاد زده و جهانم را تیره­وتار می­کردند و آرزو کردم که ای کاش تمام کائنات بسیج می­شدند در ربودن آن اصطلاحات از جهانِ وجودم و رهایی من از آن سیاهی…

[یُخرِجُهُم مِنَ النُّورِ اِلی الظُّلُمات]

یا آن زمان­ که دکترها نتایج قطعی آزمایش­هایش را برایمان شرح دادند و گفتند که سلول­های متاستاتیک، دور آئورتش پیچیده­­اند و دیگر هیچ­ کاری از آن­ها برنمی­آید و درست آن زمانی ­که می­دانستیم دیگر هیچ واژۀ امیدبخشی نمانده، هیچ درمانی، هیچ راهی برای ادامۀ زیستن با او، و پشت درِ اتاق همگی جمع می­شدیم تا دروغ­هایمان را برای لحظاتی دیگر که مجبور بودیم در چشمانش زُل بزنیم و پشت­سرهم به زبان بیاوریم، یکی کنیم‌ که مبادا از قتل تدریجی توسط سلول­های تنش بویی ببرد، آرزو کردم که ای کاش کر و کور و لالِ مادرزاد می­بودم تا مجبور نمی­شدم آن روزهای دوزخی را به چشم ‌ببینم و آن واژگانِ زخم­زننده را بشنوم و آن دروغ­های چرکین را به زبان بیاورم‌…

[صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ]

و آن زمان که عاجزانه از خدا می­خواستم که به تنها پناهگاهم در روز مادر که گریستن در آغوشِ دا بود، رحم کند و دست معجزه را بر سرش بکشد، آرزو می­کردم که ای کاش هرگز طعمِ تلخِ زاده­شدن در این دنیای سهمگین را نمی­چشیدم…

[وَ أَنَا عَبْدُکَ‏ الضَّعِیفُ‏ الذَّلِیلُ الْحَقِیرُ الْمِسْکِینُ الْمُسْتَکِین‏]

و آن صبحِ لعنتی که همزمان با نفس­های آخر او، من سرِ جلسۀ امتحان داشتم سوالات مربوط به مبحث سرطان را پاسخ می­دادم آرزو کردم که ای کاش روزی برسد که این واژۀ شوم دیگر نباشد، هیچ مادری درد نکشد و هیچ فرزندی درد کشیدنش را نبیند…

[صَبَرتُ عَلَی عَذابِک؛ فَکَیفَ اَصبِرُ عَلَی فِراقِک؟]

صدسال تنهایی به ورق­های آخرش رسیده و فاصله­ام تا پناهندگی به سنگ قبرش کمتر می­شود. قربانی در گوشم می­خواند:

«الله مزاره مزاره، الله مزاره مزاره
غریب رهگذارای دیدار…»

سارا قاسمیان

دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی لرستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا