در این متن، سعی بر آن شده است تا بهطرز ریشهایتری به بحران خودکشی کادر درمان پرداخته شود و در این راه، مسئله افول معنا بهعنوان اساسیترین علت این بحران شناخته شده است، سپس از نظریات و تأملات دکتر ویکتور فرانکل، بنیانگذار مکتب معنادرمانی در روانشناسی، بهره گرفته شده تا درک روشنتری از رنجهای انسان و نحوه مواجهۀ او با آنها حاصل آید.
آیا ادامه دادن عملاً معنا دارد؟ آیا تمام سالیانی که برای رسیدن به رشتۀ پزشکی درس خواندم، ارزشش را داشت؟ آیا عمری که در اوج جوانی در کشیکهای طولانی و طاقتفرسای بیمارستان در حال نگریستن به سختترین و دردآورترین لحظات انسانی دیگر سپری شد، اصلا میتواند معنایی هم داشته باشد؟ این پرسش و هزاران سؤال دیگر همواره در طول حیات و بهویژه در دشوارترین شرایط، ذهن انسان را به خود مشغول میدارد. سخن گفتن دربارۀ معنا و ارزش زندگی، امروزه بیش از هر زمان دیگری ضروری است؛ هرچند که تحولات دنیای مدرن سخن راندن از ارزش، معنا و منزلت انسان را دشوار ساخته است. حتی پرسشی دلهرهآورتر این است که آیا فجایع تاریخ بشری اصلاً مجالی برای طرح این مفاهیم باقی گذاشتهاند؟
نظامهای اقتصادی در دهههای اخیر، اکثر مردمان را به نیروهای کار و وسیلهای برای رسیدن به اهداف معین تبدیل کرده است. کانت میگوید: «هر چیزی ارزش خود را دارد، اما انسان از منزلت ویژهای برخوردار است؛ انسان هرگز نباید به وسیلهای برای رسیدن به هدف تبدیل شود.» در نظام کپیتالیستی، انسانها به ابزارهایی محض برای ادامۀ حیات چرخۀ اقتصادی تنزل داده شدهاند. دیگر این نه کار است که وسیلهای برای زندگیست؛ بلکه انسان، زندگی و انرژی حیاتش به ابزاری برای نیل به هدف بدل شده است. در چنین وضعیتی به نظر میرسد که انسانها در گردآبی که حالا دیگر حتی سهمی در کنترل و اداره آن ندارند، گیر افتادهاند و این صرفاً میزانِ کار و فعالیتشان است که به آنان معنا بخشیده و وجوه درونی و بنمایۀ حقیقی انسان بودنشان به کلی فراموش گشته است. انتخابها و تصمیمات جمعی و کلیشهای، جایگزین انتخابهای اصیل فردی شده و شیوههای بدیع و منحصربهفردی که یک انسان میتوانست پدید آورد، زیر بار مسئولیت و خواستهای سنگین زندگی اجتماعی مدفون شده است. میل بنیادی انسان به کشف معنا اگرچه در پس کشمکشهای زندگی روزمره تیرهوتار و اساساً ناهویدا شده، اما در لحظات و شرایط دشوار و رنجآور رخ برمینماید؛ زیرا حقیقت بنیادی وجود انسان چیزی جز آگاهی و مسئولیتپذیری نیست. اینکه علیرغم انجام فعالیتهای معمول روزانه، به هنگام بروز اتفاقی نامعمول ناگهان اندکی درنگ کرده و از خود میپرسیم که بهراستی معنای کاری که میکنم چیست، آیا اصلاً معنایی دارد؟ یا حتی پرسش عمیقتری مثل اینکه آیا بودنِ من با معناست؟ گواهی بر این ادعاست. تردید دربارۀ معنا داشتن وجود انسان میتواند به یأس و ناامیدی منجر شود و با این ناامیدی فرد با تصمیم بر «خودکشی» مواجه گردد.
سالیان درازی است که سیستم سلامت از بحران فرسودگی و افول معنا رنج میبرد و اخبار مربوط به خودکشیهای روز افزون کادر درمان بسیار غافلگیرکننده است. در میان این افراد، اینترنها و رزیدنتها به علت شرایط سخت و طاقتفرسای کشیکها آسیبپذیرترند. درحالیکه اهداف و آرمان طبابت، کمک به دیگری و تسکین رنجهای او بوده و ازاینرو، ماهیتی اساساً انسانمحور دارد و این ذاتِ مبتنی بر تعامل انسانی و حضور در شرایط تصمیمگیری دشوار، میتواند فرصتی را برای کادر درمان فراهم آورد تا معنای حقیقی زندگانی خود را بازیافته و مسئولیت خود در برابر دیگری را ادا کنند. اما رویکرد انسانزدای طب معاصر، کادر درمان را از تجربۀ چنین لحظات ناب انسانی محروم ساخته است. رویکرد حرفهای به بیمار، ضرورتاً رویکردی بر اساس فاصلۀ درونی است. تنها بدین بیندیشید که کشیکهای یک پزشک در بیمارستانها به چه ترتیب انجام میشود؛ پزشک با هر بیمار بهعنوان یک کیس (case) روبهرو میشود، نه یک انسان بلکه موردی از یک بیماری. طبیعی است چنین محیط کرخت و عاری از برخوردها و تعاملات انسانی برای دانشجویانی که انتطار امر متعالیتری از طبابت دارند، تا چه حد فرسودهکننده است.
بنا بر گزارش یکی از خبرگزاریهای ایران «اگرچه پدیدۀ مرگومیر و خودکشی تنها مختص دانشجویان پزشکی نیست، اما دانشجویان این رشته به دلیل شرایط کاریشان اعتقاد پیدا کردهاند که بیش از دیگران قربانی مرگهای ناگهانی در جوانی هستند. تحقیقات نشان داده است که شرایط کاری دانشجویان «رزیدنتی» احتمال بیمار شدن، ابتلا به افسردگی و پیری زودرس در آنها را نسبت به کسانی که شیفتهای کاری ۳۶ساعته و یا بیشتر ندارند و استرس سیستم درمان را تحمل نمیکنند، بیشتر میکند. ساعتهای کاری بالا و فشارهای زیاد و حقوق بسیار پایین که در حد دو تا سه میلیون تومان است، میتواند آسیبهای روانی بسیاری برای رزیدنتهای پزشکی تخصصی به همراه داشته باشد و برخی از آنها را به مصرف مواد مخدر سوق دهد که این موضوع در میان این قشر تاکنون مشاهده شده است.»
دانشجویانی هستند که برای رسیدن به دورۀ تخصص، فرسنگها مسیر سخت و دشوار را طی میکنند و درست در زمانی که چیزی نمانده تا نتیجۀ سالها تلاش و زحمت شبانهروزی خود را بگیرند، به مرحلهای میرسند که عطای پزشک شدن را به لقای آن میبخشند و کولهبار خود را با مرگ خودخواسته بسته و برای همیشه کوچ میکنند.
مضاف بر کار در محیط انسانزدا و خشک بیمارستان، حقوق اندکی که بهسختی کفاف زندگی معمول روزانه را میدهد، ساعت کاری طولانی و محرومیت از خواب اینبار نهتنها بیماران، بلکه خود کادر درمان نیز اسیر رفتاری غیرانسانی شدهاند. سیستم سلامت متأثر از نظام حاکم کپیتالیستی، این افراد را بهعنوان «منابع انسانی» و نیروی کار، و نه یک انسان، میداند که برای پیشبرد اهداف این سیستم موظف به انجام وظایف خود هستند. در چنین سیستمی، فرسودگی امری غیرقابلتصور نخواهد بود.
تعاریف بسیاری از فرسودگی شغلی وجود دارد برای مثال میتوانیم آن را حالتی از خستگی عاطفی، جسمی و ذهنی بدانیم که در اثر استرس بیش از حد و طولانیمدت ایجاد میشود. این حالت زمانی اتفاق میافتد که احساس خستگی جسمی و عاطفی داشته و توانایی پاسخگویی به خواستههای مداوم را نداشته باشید [1]. فرسودگی شغلی نوع خاصی از استرس مربوط به کار است -حالتی از فرسودگی جسمی یا عاطفی که همچنین احساس کاهش موفقیت و از بین رفتن هویت شخصی را نیز در بر میگیرد. فرسودگی شغلی یک تشخیص پزشکی نیست و احتمالاً برخی از بیماریهای روانی مانند افسردگی علت آن هستند [2]. تعدادی از مقالات علت فرسودگی شغلی را کار زیاد و پراسترس ذکر کردهاند. اما علیرغم تمامی این دلایل، باور دارم آنچه در رأس احساس فرسودگی وجود دارد، مسئلۀ معناست؛ زیرا آنچه انسان را از پا درمیآورد، رنج و سرنوشت نامطلوبشان نیست، بلکه بیمعنی شدن زندگی است.
کاهش آمار خودکشیها و بهبود وضعیت روانی رزیدنتها و اینترنها نیازمند اصلاحات و تدابیری است تا وضعیت اقتصادی و رفاهی آنان را ارتقا بخشد. از این نظر مسئولیت سنگینی بر دوش مسئولان و تصمیمگیرندگان نظام سلامت وجود دارد که غیرقابلانکار است. اما ازآنجاکه علت اصلی این فرسودگی را در از دست دادن معنا مییابم، در ادامۀ این نوشته، از تجربیات و تأملات دکتر ویکتور فرانکل (روانشناس و بنیانگذار مکتب معنادرمانی Logo therapy) از اردوگاههای کار اجباری که در کتاب « انسان در جستوجوی معنی» بیان شده است، بهره خواهم برد تا بدین ترتیب نشان دهم شرایط انسانزدا و سختِ کاری به همان میزان که منجر به افول معنا شده و فرد را بهسوی ختم زندگی خود میکشاند، میتواند مسبب شکوفایی انسان نیز باشد.
چنانکه دکتر فرانکل در یکی از سخنرانیهای خود میگوید: «باید بکوشیم از میان این نهیلیسم[1]، از میان بدبینی و شکاکیت و از میان هوشیاری و متانت «عینیتگرایی مدرن» که دیگر جدید نیست، بلکه قدیمی شده بگذریم و بهسوی انسانیتی نو برویم. اگرچه اتفاقات اخیر دلسردکننده بوده اما نهایتاً تمامی اینها به فرد انسان برمیگردد و این انسان بودن است که هنوز ارج و اعتبار دارد.»
ویکتور فرانکل- از کتاب آری به زندگی، ترجمۀ شهاب الدین عباسی

درجستوجوی معنا
دکتر فرانکل گاهی از بیماران خود که دچار اضطراب و دردهای کوچک و بزرگ بودن میپرسید «چرا خودکشی نمیکنید؟» و از این طریق روش رواندرمانی خود را مییافت. از نظر او در زندگی هرکس چیزی وجود دارد که او را به زندگی پیوند دهد.
فرانکل دلیل خودکشیها را به چهار دسته تقسیمبندی میکرد:
- اولاً خودکشی میتواند یک نتیجه باشد، نتیجۀ حالتی که جنبۀ جسمی دارد؛ بهطوریکه شخص تغییری در حالت ذهنی خود تجربه میکند که از لحاظ جسمی تعیینکننده است و سعی میکند خود را بکشد؛ گویی که مجبور به انجام آن است. این دسته بیرون از دایرۀ مصداقهای موردنظر فرانکل قرار میگیرد.
- – دستۀ دوم از اشخاص برای انتقام از دیگری و ایجاد احساس گناه و عذاب وجدان در او، دست به خودکشی میزنند. این دسته نیز در بحث معنای زندگی کنار نهاده میشوند.
- دستۀ سوم کسانی هستند که به دلیل خستگی از زندگی به آن پایان میدهند. این افراد احساس نوعی خستگی و رخوت میکنند، اما در حقیقت احساسات دلیلی برای انجام این کار نیستند. بلکه هر چیزی بستگی به این دارد که آیا ادامه دادن عملاً معنا دارد؟ و این معنا میتواند توجیهی برای به دوش کشیدنِ زحمت ادامه دادن باشد یا نه؟ افرادی که دست به خودکشی میزنند، در این مرحله معمولاً نمیتوانند پاسخی قانعکننده برای این پرسشها بیابند. آنچه در اینجا لازم است، پاسخ به پرسشی راجع به معنای زندگیست.
- – – دستۀ چهارم افرادی هستند که چون به معنادار بودن زندگی بهطورکلی اعتقادی ندارند، تصمیم بر خودکشی میگیرند. فرانکل این نوع خودکشی را «خودکشی ترازنامهای» مینامد. بهعبارتی فرد آنچه که دارد را با آنچه که انتطار دارد داشته باشد، مقایسه و تراز میکند و تراز منفیای که این سبکوسنگین بهدنبال دارد، او را بهسوی خودکشی سوق میدهد. اما آیا میتوانیم رنج، درد و فقدان را نیز عناصر جدانشدنی انسان و زنده بودن بدانیم و آن را بهعنوان کیفیتهایی از حیات خود زیست کنیم؟ این نوعِ مواجهه و برخورد ما با دشواریها و مصائب زندگیست که به هویت فردیمان صورت میبخشد و همین صورتبخشی است که معنای زندگی را روشن میسازد.
اگرچه شیفتهای طولانی و دشوار، نبود امکانات رفاهی، حجم زیاد بیمار و… میتوانند مسبب فرسودگی کادر درمان باشند، اما باور دارم علت اصلی فرسودگی و سرانجام تصمیم بر خودکشی این افراد، نیافتن معنایی برای تحمل اینهمه فشار و رنج یا حتی از دست دادن معنای موردپذیرش پیشین باشد. سیستم سلامت، گاه با ساختارهای فرسودهکننده و تصمیمات ناسنجیده بر این خستگی و رخوت دامن میزند و به نظر میرسد رهایی از این ساختارها امری غیرممکن است. اما نباید از نقش افراد در ایجاد، شکل دادن و تثبیت چنین محیطی غافل شد، چرا که ساختارها هرچقدر هم غیرقابلتغییر به نظر آیند، بااینحال ساخته و پرداختۀ دست بشر هستند. پس چگونه میتوان نقشی در بهبود شرایط فعلی و فرسودگی و بیمعنایی رخنهکرده در بطن نظام سلامت و کادر درمان داشت؟ مسئولیت هر فرد در کمک به معنادار یافتن زندگی در لحظات سخت چیست؟
گمان میکنم پاسخ ما نخست مستلزم شناخت و تفکر بیشتر درمورد این وضعیت است. برای روشن کردن این وضعیت از تجربۀ شخصی دکتر فرانکل بهره میگیرم. فرانکل سه سال از زندگی خود را در اردوگاههای کار اجباری نازیها در سختترین و غیرانسانیترین لحظات سپری کرد و در سال 1945 با پایان جنگ در حالی از زندگی اردوگاهی جان سالم به در برد که تمام خانواده و همسر خود را در کورههای آدم سوزی آشویتس از دست داده بود. در پس تمامی این رویدادهای رنجآور، معنای زندگی خود را نهتنها از دست نداد، بلکه لوگوتراپی یا معنادرمانی را نخستین بار بر اساس تجربههای دست اول خویش در زندگی اردوگاهی بنیان نهاد. واکاویهای وی از مراحل مواجهۀ انسان با مصائب و شرایط سخت میتواند در تأمل دربارۀ فرسودگی رزینتها و اینترنهای بیمارستان به ما یاری رساند. اسپینوزا میگوید: «به محض اینکه تصور روشن و دقیقی از عواطف خود ترسیم کنیم، عواطفِ در حال رنج از رنج میایستند.» ازاینرو، مقایسۀ شرایط زندگی اردوگاهی و بیمارستانی بهلحاظ فشارهایی که وجود دارد، میتواند کمککننده باشد.
در دوران جنگ، زندگی انسان به وسیلهای برای مرگ بدل شده بود و بعد هم که اردوگاههای کار اجباری دایر شد. در این اردوگاهها حتی کسانی که لایقِ مردن دانسته میشدند، تا آخرین رمقی که در تن داشتند، مورد بهرهکشی قرار میگرفتند. بهراستی تا چه حد زندگی بیارزش و محقر انگاشته میشد! در چنین شرایطی، تمام اراده و کنترل فرد بر زندگیاش از دست میرفت و تنها چیزی که باقی میماند، واپسین آزادیهای بشری، یعنی همان آزادی در انتخاب شیوۀ مواجهه با حوادث بود.
فرانکل بر اساس واکنشهای روانشناختی زندانیان، چندین مرحله را توصیف میکرد:
- اولین مرحله در هنگام ورود به اردوگاه است. مشخصۀ این مرحله شوک (shock) است. در این مرحله فرد از وجود خودش دست میکشد و افکار بعدی او حول این مسئله میگردد که بهترین راه خودکشی چیست؟
فرانکل میگوید: «طی چند روز اول، فراوانی تجربههای مالامال از زشتی، بیزاری از هر چیز و هر کس، احساس وحشت، اهانت و انزجار را در فرد بر میانگیخت و زندگی باطنی وی به پایینترین سطح تنزل پیدا میکرد.» در جایی دیگر بیان میکند: «فکر خودکشی تقریباً از ذهن همه ما گذشته بود، همۀ ما این اندیشه را در مدت کوتاهی تجربه کردیم. اندیشهای که زاییدۀ وضع موجود بود.»
مرحلۀ اول روانشناختی را در رزیدنتها و اینترنهایی مشاهده میکنیم که بهتازگی وارد محیط بیمارستان شدهاند و فشار کاری، ساعات طولانی کشیک و انتطارات و برخوردهای نامناسبی که از سوی اتند یا رزیدنتهای سال بالاتر صورت میگیرد، ادامۀ کار را برایشان دشوار و منزجرکننده میکند. بهطوریکه درگیری و خستگی ذهنی ناشی از این جَو، زندگی معمول آنان را مختل و بیمعنی ساخته و افکار خودکشی را قوت میبخشد.
یکی از رزیدنتهای سال اول جراحی در توصیف این مرحله چنین میگوید: «دانشجویان پزشکی از روزی که وارد دانشگاه میشوند با قضاوت اساتید، ردهبندی نمرهای، کشیکهای پرفشار، عدم استراحت مناسب، آزار سال بالاییها و اساتیدی مواجه میشوند که به هر علتی میخواهند زمان تحصیل ما را طولانیتر کنند. در واقع فشار کشیکهایی که بچههای دستیاری تحمل میکنند، در ماههای اولیۀ قبولی آنقدر زیاد است که برخی دستیاران تا دو ماه در بیمارستان هستند، در پاویون میخوابند و حق خروج از آنجا را ندارند؛ آنهم در شرایطی که ۹ ماه بهصورت مداوم برای آزمون دستیاری درس خواندند و بهیکباره با چنین وضعیتی مواجه میشوند.»
یکی دیگر از رزیدنتها اینگونه نوشته است: «مشکل دیگری که وجود دارد سیکل معیوب دستیاری است که دستیار سال بالا، دستیار سال پایین خود را به شکل فردی تحتالامر خود میداند! و این امر موجب فشار کاری زیاد برای دستیاران سال پایینتر میشود که البته در همگان این موضوع صدق نکرده اما همین تعداد اندک، باعث فشارهای روانی و جسمی بالا بر دانشجویان میشود. البته پرسنل دیگر مثل سوپروایزرها و… نیز کارهای غیرمعمولی را بر دوش دستیاران و کارورزان میگذارند که این کارها نیز باری اضافه و فشار مضاعف بر آنها است.»
- فرانکل توضح میدهد که پس از این مرحله، زندانی به سمت دومین مرحله یا بیعلاقگی و بیاحساسی پیش میرود. در اردوگاه، انسان با این خطر روبهروست که به دنبالهروی تودهها تبدیل شود. وی بهطور متوسط مانند موجودی متعلق به جمع و فاقد هویت فردی به سطح بدوی فردیت میغلتد. کل نیروی محرکه به حالت بدوی درآمده، تاآنجاکه بهصورت فشار و اشتیاقی مهارناپذیر بر فرد اثر میگذارد. بیاحساسی و بیتفاوتی نسبت به رنج انسانهای دیگر مشخصۀ اصلی مرحلۀ دوم و نوعی مکانیسم دفاعی محسوب میشود. زندانی در این مرحله، دیگر با دیدن تنبیه یا شکنجه رفیقش روی از صحنه برنمیگیرد؛ زیرا که احساساتش سست شده و این منظره را بدون اینکه کوچکترین تأثیری بر او داشته باشد، نگاه میکند. اما بااینحال فرانکل میگوید: «لحظاتی هم پیش میآمد که میتوانست خشم و نفرت یک زندانی مسخ شده را نیز برانگیزاند. خشم و نفرت نه از روی بیرحمی یا درد ناشی از آن، بلکه برخاسته از بیعدالتی و تحقیر نهفته در آن بود.»
پس از مرحلۀ شوک، رزیدنتها و اینترنها معمولاً به مرحلۀ بیاحساسی وارد میشوند. در این حال، دیگر دیدن صحنۀ درد و رنج بیمار یا دیدن رفتار خشونت و تحقیرآمیز با بیمار یا حتی برخوردهای نامناسب سالبالاییها و کادر بیمارستان، خاطرشان را مکدر نمیسازد و واکنشی را در آنان برنمیانگیزاند. سپری کردن زمان کاری در این مرحله و گیر افتادن در آن، بدون تقلایی برای بازگشت به اصول و مسئولیتهای انسانی، این افراد را درگیر مرض مزمن فرسودگی میکند و بهراستی امروزه فرسودگی سیستم سلامت ما نیز از این نشئت میگیرد. اَزمان این وضعیت، میتواند معانی انسانی را تباه کرده و فرد را بهسوی تصمیم بر خودکشی بکشاند.

- سومین مرحلۀ واکنش روانشناختی مربوط به بعد از رهایی زندانیان از اردوگاه است. فرانکل اشاره میکند: «در این مرحله کسانی که دارای طبع بدویتری نسبت به دیگران بودند، نمیتوانند از تأثیرات وحشیگری اردوگاه در امان بمانند.» بهعبارتی، عدهای به سبب اینکه سختیهای زیادی را تحمل کردهاند، این حق را برای خود قائل هستند تا همان رفتارهای غیرانسانی و نامناسب را در برخورد با دیگر انسانها به کار گیرند. اما در مقابلْ محیط رنجآور اردوگاه، روح عدهای دیگر را تعالی بخشیده و با حقایق زندگی آشناتر کرده بود؛ این افراد عموماً رفتارهای نادرست پیشین خود را اصلاح کردند و کوشیدند با دیگران برخورد صبورانه و رواتری را داشته باشند.
چنین واکنشی را در رزیدنتهایی مشاهده میکنیم که در سالهای پایانی تحصیل خود قرار دارند یا بهتازگی اتند شده و وارد دنیای حرفهای طبابت شدهاند. برخی در پی جبران تمام سختیهای گذشته برآمده و فشارهایی را به سالپایینیهای خود اعمال میکنند. اما هستند کسانی که پس از پشت سر گذاشتن دوران دشوار تحصیل خود، سعی میکنند با انتقال تجربیات، دانش و اندوختههای خود، فضا را برای تازهواردها آرام کنند و از تنش و درگیریهای ذهنی آنها بکاهند و این بهراستی نمایانگر واپسین آزادی بشر است. آزادی در رابطه با گزینش رفتار و واکنش خود در برابر محیط پیرامون.
ذکر مراحل بالا به درک روشنتر ما از فرسودگی کادر درمان کمک میکند. اما در پایان باید بار دیگر پرسید که راه رهایی از این بحران و یافتن معنا در ورای این همۀ ناامیدی چیست؟
فرانکل در خاطرات خود اشاره میکند: «حتی اگر فردی گرفتار همرنگی روانی با اردوگاه کار میشد، بازهم آزادی آن را داشت تا از قدرت و تأثیر محیط بگریزد، محکوم قواعد آن نشده و در برابر آن ایستادگی کند. اگر انسان در آنجا با از بین رفتن ارزشها مبارزه نمیکرد و نمیکوشید عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن -انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزش شخصی برخوردار است- را از دست میداد. برخی از زندانیان که حتی از نظر بدنی بسیار ضعیفتر از بقیه بودند، میتوانستند به زندگی باطنی و آزادی پربار خود بازگردند و بهتر از افراد نیرومند زندگی اردوگاهی را دوام آورند.»
در اینجا هستۀ مرکزی فلسفۀ اگزیستانسیالیسم قابلطرح است؛ اگر زندگی رنج بردن است، پس برای زنده ماندن ناگزیر باید معنایی در رنج بردن یافت. اگر اصلاً زندگی خود هدفی داشته باشد، رنج نیز معنا خواهد داشت و هر کس خود باید این معنا را بازیابد و مسئولیت آن را پذیرا باشد؛ اگر موفق شود، علیرغم تمام تحقیرها به زندگی ادامه خواهد داد. بزرگی رنج، تنها بستگی به کسی دارد که رنج را میکشد. رنجهای فرد درست مانند خود او تکینه و بیهمتاست. این تنها و تنها خود فرد است که تعیین میکند آیا رنج او معنا دارد یا نه؟ انسان باید بپذیرد در رنج بردن تنهاست و هیچکس نمیتواند او را از رنجهایش برهاند یا بهجای او رنج برد. تنها فرصت بستگی به این دارد که نحوۀ مواجهۀ او با مشکلاتش چگونه است.
در این نوشته تلاش کردم نگاه عمیقتری به مسئلۀ فرسودگی شغلی و خودکشی کادر درمان داشته باشم. رویکرد من در این متن فلسفی و مبتنی بر ذات انسان یا اصطلاحاً انسانمدارانه بود. همانطور که در قسمتهای قبلی نیز اشاره کردم، حل معضل کنونی کادر درمان نیازمند توجه بیشتر مسئولان به خواستههای اولیۀ این قشر است. اما معتقدم از چشمانداز انسانی، فرسودگی و اضطراب (Anxiety) کادر درمان امری کاملاً اگزیستانسیال بوده و به سرشت بنیادین انسان مبنی بر معناجویی بازمیگردد؛ لذا درک شرایط این افراد بدون در نظر گرفتن وجود انسانی آنان امکان ندارد. نگرانی و اضطراب انسان دربارۀ ارزش زندگی و ارجی که به این مسئله مینهد یا حتی یأس و ناامیدی که در این راه عاید وی میگردد، میتواند یک پریشانی باشد، اما یک بیماری روانی نیست. بهداشت روان مستلزم اندازهای از اضطراب و تنش است؛ تنش بین آنچه که بدان دست یافته و آنچه باید بدان تحقق بخشد، تنش بین آنچه هست و آنچه که باید باشد و این لازمۀ حیات انسان است. هدف زندگی فرار از رنج و درد نیست؛ زیرا که جزء لاینفک آن است. بلکه این معناجویی زندگی است که بدان معنا میبخشد و بدین خاطر است که انسانها درد و رنجی را که معنا و هدفی دارد، با کمال میل تحمل میکنند.
کادر درمان باید مجدداً اهداف خود را برای ورود به این رشته، به یاد آورند و آزادی خود در رویارویی با فضای رخوتآور کنونی را محقق کنند. زیرا صرفنظر از اینکه شمار مردمانی که ذهنیت مشابهای دارند تا چه حد اندک است، همهچیز بستگی به فرد انسان دارد. بهعلاوه، همهچیز بستگی دارد به اینکه هر شخص با عمل و نه صرفاً حرف، معنای زندگیاش را خلاقانه به واقعیتی در وجود خویش بدل کند؛ اول باید فرد بود و دوم کنشگر.
[1] Nihilism
- منابع:
[1] Burnout Prevention and Treatment
[2] Job burnout: How to spot it and take action
Feeling burned out at work? Find out what you can do when your job affects your health
– این متن با بهره از نظریات و تجربیات دکتر ویکتور فرانکل در دو کتاب او به نامهای «انسان در جستوجوی معنی» ترجمۀ دکتر نهضت صالحیان و میهن میلانی و کتاب «آری به زندگی» ترجمۀ شهابالدین عباسی، نگاشته شده است.
- ویراستار نگارشی




