مواجهۀ بالینی همواره در بستری هرمنوتیکی روی میدهد، خواه به آن آگاه باشیم خواه خیر. نوشتۀ حاضر مقدمهای بر هرمنوتیک پزشکی بوده و مقصود آن، گشایش شیوهای جدید از تفکر و نگرش در باب پزشکی مدرن است. درک چیستی هرمنوتیک پزشکی بدون توجه به سیری که مفهوم هرمنوتیک در گذر تاریخ پیموده است، میسر نخواهد بود. لذا نخست گریزی به پیشینۀ تحولات تاریخی آن زده و در پرتو بررسی آرای فلسفی گوناگون به درک مناسبی از آن نائل میشویم و سپس توضیحاتی درمورد هرمنوتیک مواجهۀ بالینی ارائه خواهم داد.

هرمنوتیک ترجمۀ یونانی واژه hermeneuein به معنای با صدای بلند بیان کردن، توضیح دادن و تفسیر کردن است. در متونی از نظر ریشهشناختی، آن را به «الهۀ هِرمس» که خواستۀ خدایان را به انسان اعلام میداشت، نسبت دادهاند. ترجمۀ لاتین آن interpretatio ریشۀ interpretation در انگلیسی است؛ بنابراین هرمنوتیک در یککلام به معنای تفسیر کردن است؛ اما ریشۀ تاریخی کاربرد این مفهوم به دوران نهضت اصلاح دینی و فروپاشی مرجعیت کاتولیک در تفسیر کتاب مقدس بازمیگردد. مسئلۀ هرمنوتیک در ابتدا، تفسیر متن خصوصاً متون دینی بود و مفسران صرفاً جهت درک و روشن ساختن معنای متون دارای ابهام از آن بهره میجستند. فردیریش شلایرماخر، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم، تمام قواعد و روشهایی را که پیشتر برای تفسیر متون استفاده میشد، گرد هم آورد و مجموعۀ قواعد و مبانی و بنیانهای درک و تفسیر متون نوشتاری و گفتاریای را تبیین کرد که هرمنوتیکِ عام نام دارد. تا این دوران هرمنوتیک بیشتر مفهومی روش شناسانه[1] را تداعی میکرد؛ اما مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی قرن بیستم، در فلسفهورزیهای خود تحولی در مفهوم هرمنوتیک پدید آورد. برای هایدگر، مسئلۀ بودن[2] یا وجود در اولویت تفکر قرار داشت و لذا هرمنوتیک در آرای فلسفیاش از مسیر معرفتشناختی و روششناختی پیشین خود خارج شده و از چشمانداز وجودشناسانه[3] به آن پرداخته میشود. از این منظر، مسئلۀ هرمنوتیک و دلمشغولی بنیادین آن خود رویداد فهم است؛ نه بحث دربارۀ اینکه فهم صحیح چگونه حاصل میگردد. در فلسفۀ هایدگر، فهم شاکله و بنای بودنِ انسان است. انسان بودن به معنای فهم و تفسیر خود و جهان دیگری است و لذا انسان اساساً از ازل و ابتدای وجود خویش درگیر فرآیند فهم و تفسیر است. در پرتو این تجلی، پزشکی نیز مانند سایر فعالیتهای انسان بر اساس فهم بنا شده و لذا صورتی از تفسیر یا هرمنوتیک است که در ادامه شرح گستردهتری از این موضوع فراهم میآورم.
هانس گئورگ گادامر، شاگرد هایدگر تحت تأثیر نظریات فلسفی وی، بخشی از توجه و مطالعات خویش را به هرمنوتیک مبذول میدارد و مفهوم هرمنوتیک فلسفی را طرح میکند. او معتقد است که «فهم تنها از روشهای علمی به دست نمیآید؛ بلکه حقیقت چیزی فرای این است». به تعبیری مشابه، هرمنوتیک نیز چیزی فرای مجموعهای از قواعد و روشهای تفسیر میباشد. گادامر ابراز میدارد که فهم، توافق دربارۀ یک موضوع است که این توافق باید در «دور هرمنوتیکی[4]» به وقوع بپیوندد. بدین معنا که فهمِ موضوعی خاص باید در ارتباط کل آن موضوع با جزءش و جزء در ارتباط با کلش فهم شود؛ این فرآیند رفت و برگشتی مدام تکرار میشود و در هر دور ما را به فهم عمیقتری از موضوع میرساند. برای مثال، جهت فهم پاراگرافی مشخص ابتدا باید کلیتی از موضوع آن داشته باشیم و سپس تکتک واژگان و جملات آن را خوانده و آنها را در ارتباط با کلیت موضوع درک کنیم و این مدار دایرهوار مجدداً ما را به فهم عمیقتر کل میرساند و دائماً تکرار شده و در هر دور لایههای ژرفتر از معنا کشف میگردد. در فرآیند چنین تفسیری، خواننده یا مفسر به سبب پیشینۀ تاریخی، فرهنگی و زبانی و… متفاوت با مؤلف متن، پیشفهم و پیشداوریهای متمایزی نسبت به موضوع دارا میباشد. بهعبارتی «آگاهی او متأثر از تاریخ است». پیشداوریهای ما همواره پیشزمینه و مبانیای را شکل میدهند که بر اساس آنها فهم میکنیم. پس آنگاه در صورت وجود چنین پیشداوریهای متفاوتی، فهم چگونه روی میدهد؟
گادامر این فاصلۀ تاریخی و فرهنگی و… بین مفسر و مؤلف را نه بهمثابه شکافی که نیازمند به پر شدن بوده، بلکه اتفاقاً فاصلۀ مولّد و شرط ایجابیای مییابد که فهم را میسر میسازد؛ ازاینجهت که تنها در صورت وجود این فاصله و عدم تطابق پیشداوریهاست که امکان به پرسش گرفتن پیشداوریهای قبلی خود در مواجه با سایر آنها فراهم میشود. او این فاصلۀ حاکی از موقعیت هرمنوتیکی شخص -یعنی مجموعۀ پیشفهم و پیشداوریها- را افق[5] مینامد.
حال که درک واضحتری از هرمنوتیک داریم، از چه روی اظهار میداریم که پزشکی، هرمنوتیک است؟ پزشک و بیمار با هدف کسب سلامت و بهبود آلام بیمار در موقعیتی هرمنوتیکی یا تفسیری با یکدیگر مواجه میشوند که آن را مواجهۀ بالینی میدانیم. مواجهۀ بالینی تنها به کاربست دانش علمی بیولوژیکال قابلتقلیل نیست؛ بلکه نوع بهخصوصی از عمل است که نیازمند تفسیر بوده و هدف فهم و تسکین رنجهای بیمار بهمثابه یک شخص و نه یک ارگانیسم را دارد. اگرچه این تشخیص بر مبنای تفسیر دادههای تصویربرداری و نتایج آزمایشگاهی یا ECG و غیره صورت میگیرد و متدهایی که در مواجهۀ بالینی مورد استفاده قرار میگیرند، بیشتر مرتبط با علوم طبیعی است تا علوم انسانی، اما آیا منظور از هرمنوتیک پزشکی تفسیر اینگونه دادههاست که پزشکی مدرن بهواسطۀ تکنولوژیهای خود به ما عرضه میدارد؟ چنانکه Drew Leder نیز میگوید: «پرسش اصلی این نیست که آیا پزشکی هرمنوتیک است یا خیر، بلکه این میباشد که چگونه هرمنوتیکی است؟»
اگرچه غالبیت متدهایی که در مواجهۀ بالینی به کار بسته میشوند، مربوط به علوم طبیعی است و چندان به علوم انسانی مربوط نمیشود، اما هرمنوتیک پزشکی بیش از آنکه مفهومی روششناسانه باشد، دارای مفهومی وجودشناسانه است. همانطور که پیشتر نیز از نظرگاه هایدگر، اشاراتی به آن داشتم، بدین معنا که نباید آن را بهمثابه یک متد فرض کنیم؛ بلکه وجه بنیادین زندگی است که در بالین بیمار نمود مییابد. در هرمنوتیک بالینی، پزشک بهمثابۀ مؤلف و بیمار بهمثابۀ متن است، اما فرآیند تفسیر در بستر گفتوگو در عوض خوانش متن رخ میدهد و آنچه این گفتوگو را از یک بررسی علمی متمایز میکند، فرآیند فهم اشتراکی و دوطرفهای است که در میان آن دو اتفاق میافتد. لازم به ذکر است که همانند مورد مفسر و مؤلف، پیشفهم و پیشداوری -یا به تعبیر گادامری، افقِ پزشک و بیمار- هرچند نه لزوماً بهخاطر فاصلۀ تاریخی و فرهنگی که در مثال مؤلف و مفسر بیان شد، بلکه به دلیل تفاوت افقهای زیستهشان، متفاوت از یکدیگر است و بنابراین نیازمند به اشتراک گذاشتن افقهای خود در فرآیندی دیالوژیک یا گفتوگویی و نزدیکتر کردن آن به یکدیگر هستند تا فهمِ مشترک حاصل شود. در نتیجه، این فرآیند گفتوگویی شامل پرسش و پاسخی است که هدایتش بر عهدۀ پزشک میباشد. پزشک با سؤالات خود در یک «دور هرمنوتیکی»، کلیات و جزئیات بیمار را در رابطه باهم در نظر میگیرد و به آن توجه میکند و در هر دور افقها به هم مقرونتر میگردد؛ آنچه گادامر «امتزاج افقها[6]» مینامد. در این صورت است که فهم درستی از بیمار حاصل میشود. دور هرمنوتیکی به اهمیت و توجه به جزییات و روایات بیمار نیاز دارد که پزشکی مدرن کنونی اغلب از آن غافل میباشد.
توضیحات مختصر بالا، نمایانگر نابسندگی مدل بیومدیکال[7] کنونی است که توجه و تفسیر دادههای عینی مانند نتایج آزمایشگاهی و تصویربرداری را در اولویت نظر[8] و عمل[9] خود قرار میدهد و نگاه به تجربۀ زیستۀ بیمار از ناخوشی و رنجوریاش را بهعنوان امری دستدوم و در درجه بعدی اهمیت میپندارد. حصول فهم درست بین پزشک و بیمار، تنها مستلزم دادههای عینی نیست؛ بلکه به در نظر گرفتن ابعاد انسانی و بسترهای متفاوت فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و… بیمار نیز نیاز دارد.
هرمنوتیک مفهومی افزودهشده به پزشکی نیست؛ به این معنی که بین پزشکیِ هرمنوتیکی و یا غیرهرمنوتیکی، یکی را برگزینیم. پزشک همواره در هنگام مواجهه با بیمار، دست به تفسیر وضعیت بیمارش میزند و ازاینروی بدون شک، پزشکی اساساً فرآیندی هرمنوتیکی است؛ اما آنچه به بازاندیشی نیاز دارد، چیستی و چگونگی این تفسیر است تا فهم به معنای وجودشناسانهاش اتفاق افتد. باور دارم آنچه ما را به مقصودمان نزدیک میسازد، فلسفیدن در باب پزشکی است.
[1] Methodological
به معنای تحلیل سیستماتیک و تئورتیکال شیوههای کاربرد یک حوزه مطالعاتی است.
[2] Being
[3] Ontological: مربوط به وجودشناسی
(وجودشناسی یا انتولوژی مطالعۀ فلسفی طبیعت، هستی، وجود یا حقیقت است. همچنین بهعنوان پایۀ مقولات وجود و روابطشان)
[4] Hermeneutic circle
[5] horizon
[6] Fusion of horizon
[7] Biomedical؛ منظور پزشکی علمی کنونی است که برمبنای دادههای آماری و حاصل از تحقیقات علمی به دست میآید.
[8] theory
[9] practice



