«زیست-سیاست» مفهومی میانرشتهای است که پیشینۀ کاربرد آن به اوایل قرن بیستم بازمیگردد. این عبارت تعریف مشخص و قطعیای ندارد و هر گروهی آن را به شکلی متفاوت به کار برده است. در این نوشتار ابتدا به خاستگاههای اولیۀ این مفهوم میپردازیم و سپس تغییر و تکوین آن در نظام فاشیستی نازی در آلمان سالهای 1945-1933 را به بحث میگذاریم.

در نیمۀ دوم قرن 19 میلادی و با ظهور فلسفههای زندگی (Lebensphilosophen) مفهوم «زندگی» مورد توجه فلسفی قرار گرفت و مکاتب بعدی را متأثر ساخت. در چنین محیطی بود که در اوایل قرن بیستم، مفهوم زیست-سیاست پدید آمد. رودولف کجلن[1] سوئدی از اولین کسانی بود که این مفهوم را به کار برد. او و برخی دیگر از فلاسفۀ سیاسی معاصرش، دولت را چون موجودی زنده میپنداشتند که از بخشهای مختلف مرتبط باهم تشکیل شده است. برخلاف دیدگاههای معمول که دولت را چون ساختاری قانونی میبینند که با اعمال آزادانۀ انسانها وحدت و انسجام مییابد، این دید ارگانیستی، دولت را چون شکلی از زندگی درک میکند که بر همۀ افراد و مجموعهها تقدم دارد و بنیانِ نهادیِ فعالیت آنها را فراهم میکند. چنین دیدگاهی، دیگر روندهای دموکراتیک محلی از اعراب ندارد و سیاست تنها وقتی به نتیجه میرسد که بیولوژی راهنما و بنیان سیاستگذاریها قرار گیرد.
تلقی ارگانیستی از دولت و مفهوم زیست-سیاست در دورۀ حاکمیت حزب ناسیونال سوسیالیسم (نازی) در آلمان، ابعادی نژادپرستانه پیدا کرد. در این زمان استعاره Volkskörper جامعهای اقتدارگرا با ساختاری سلسلهمراتبی و یکدست از لحاظ ژنتیکی را متصور میساخت. از دید نازیها نه افراد، گروهها یا طبقات، بلکه جوامع بسته با میراث ژنتیکی مشترک موضوع تاریخ را شکل میدادند و این خلوص ژنتیکی و بیولوژیکی افراد بود که آنها را در سلسله مراتبی طبیعی در پیکرۀ جامعه قرار میداد. نازیها کل تاریخ بشری را به شکل تاریخ تنازع بین نژادهای مختلف تلقی میکردند.
ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیسم بر این باور بود که روابط اجتماعی و مشکلات سیاسی را میتوان در نهایت با علل زیستشناختی توجیه کرد. البته این به معنای جبرگرایی زیستی نبود؛ بلکه تأکید بر این بود که با آموزش میتوان از استعداد ژنتیکی افراد برای رشد آنها استفاده کرد. به باور نازیها، این واقعیتهای بیولوژیکی و ژنتیکی هستند که تاریخ و آیندۀ یک «ملت» را تعیین میکنند. مراد نازیها از مفهوم «ملت» نه شهروندان درون مرزهای آلمان یا حتی آلمانیزبانان، بلکه مفهومی نژادی بود. بنا نهادن سیاست و مفاهیم آن بر این زیربنای بیولوژیکی و ژنتیکی، دو نتیجه در پی داشت: 1) تلاش برای افزایش کمّی و کیفی نژاد برتر 2) ممانعت از اختلاط نژادی و حذف نژادهای پستتر.

Lebensborn
با به قدرت رسیدن آدولف هیتلر در آلمان، مؤسساتی تشکیل شد که هدف از تأسیس آنها انتخاب و جداسازی افرادی با بیشترین خلوص نژادی و سلامتی بود تا با استفاده از آنها، نسل جدیدی از کودکان سالم آریایی تولید شود. این مؤسسات دو هدف عمده را دنبال میکردند: 1) تولید نسل جدیدی از افراد با بیشترین خلوص نژادی 2) افزایش جمعیت. این نقطۀ مشترکی بود که روشهای بیوپولتیک نازیها با اهداف ژئوپولتیکشان به هم میرسیدند و یکدیگر را تکمیل میکردند؛ چرا که این برنامه بهنوعی مکمل برنامۀ Lebensraum بود که طی آن قرار بود با ضمیمه کردن مرزهای شرقی (مانند لهستان و اوکراین) به رایش سوم[2]، فضا و جغرافیای لازم برای تأمین نیازها و منابع کشور فراهم شود. برنامۀ Lebensborn میتوانست جمعیت آلمانی لازم برای اسکان در این مناطق (پس از مهاجرت اجباری یا نسلکشی ساکنان این مناطق که به گمان نازیها از نژادهای پستتر مانند اسلاو بودند) را فراهم کند.
همانطور که پیشازاین اشاره شد، نازیها ژنتیک را تعیینکنندۀ نهایی نمیدانستند و معتقد بودند باید شرایط محیطی مناسبی برای بهرهبرداری از پتانسیلهای ژنتیکی فراهم شود تا نتیجۀ مطلوب حاصل گردد. فلذا کودکان متولدشده در این مؤسسات تحت سرپرستی و آموزشهای ویژه و بهترین امکانات ممکن قرار میگرفتند تا به مفیدترین شکل ممکن، برای اهداف حزب تربیت شوند.

بهنژادی[3]
ایدۀ بهنژادی و جفتگیری میان بهترین و مفیدترین اعضای یک گونه، قدمتی بهاندازۀ تاریخ بشری دارد. انسانها از قرنها پیش یاد گرفتند که میتوانند با جفتگیری میان بهترین نمونههای گیاهی یا حیوانی، پس از چند نسل به نژاد مطلوب خود دست یابند. در سدههای نوزدهم و بیستم، ایدۀ استفاده از این روش برای اصلاح نژاد انسانها در میان بسیاری از افراد و کشورها فراگیر شد؛ اما این آلمان نازی و سیاستهای بیولوژیکی و نژادی آن بود که به بیرحمانهترین و افراطیترین شکل ممکن این ایده را به کار برد.
نازیها برای پالایش و اصلاح نژادی مردم آلمان قوانین مختلفی را تصویب کردند؛ مانند منع ازدواج با نژادهای پستتر و مادون انسانها (اسلاوها، یهودیها، کولیها و…) و عقیمسازی افراد دارای بیماریهای ارثی. از سال 1933 پزشکان مجاز شدند تا کولیها و همچنین افراد دارای بیماریهای روانی و انواع معلولیتها و همچنین کودکان آلمانی-آفریقایی را عقیم کنند. تخمین زده میشود که حدود 400هزار آلمانی دارای بیماریهایی مانند عقبماندگی ذهنی، اسکیزوفرنی، جنون ادواری، صرع ژنتیکی، هانتینگتون، نابینایی ژنتیکی، ناشنوایی ژنتیکی و یا دارای نقص عضو شدید عقیم شدند. همچنین طی برنامۀ «کشتن از سر ترحم» بین سالهای 1940-1945 حدود 200هزار نفر از افراد دارای معلولیت و بیماریهای لاعلاج کشته شدند.
البته برنامههای نازیها در حوزۀ بهنژادی فقط به طرد یا حذف نژادهای پست یا افراد بیمار و همجنسگرایان خلاصه نمیشد؛ رژیم نازی بودجه و امکانات لازم برای انواع تحقیقات علمی و تبلیغات عمومی در خصوص افزایش سلامت عمومی (مانند جنبش ضد تنباکو) و دانش پزشکی را فراهم کرد. پزشکان و دانشمندان آلمان نازی هم هیچ محدودیت اخلاقیای برای انجام انواع آزمایشها بر روی حیوانات و انسانهای پست نداشتند و از انواع امکانات برای تحقیقات پزشکی و ژنتیکی برخوردار بودند.

راهحل نهایی[4]
تاکنون دیدیم که مفهومی ژنتیکی و بیولوژیک از ملت در محور تمام سیاستها و اهداف نازیها قرار داشت. البته شر نازیها فقط منحصر به افراد با نژاد ضعیف یا بیماران لاعلاج نبود و مخالفان سیاسیشان (مانند کمونیستها) را هم در بر میگرفت؛ اما تاریکترین نقطۀ کارنامه آلمان نازی، برخورد آنها با یهودیان است. مخالفت نازیها با یهودیان از دو جهت بود: 1) از نگر آنها، «یهودیت» یک دین نیست؛ بلکه بیش از آن مفهومی نژادی و ژنتیکی است. با اینکه یهودیت هم یکی از ادیان ابراهیمی است، اما برخلاف مسیحیت و اسلام، یهودیان تبلیغات مذهبی چندانی ندارند و یهودیت از طریق مادر به فرزند منتقل میشود و جنبۀ نژادی و قومی خود را حفظ کرده است. 2) پیشازاین اشاره کردیم که مفهوم ملت نزد نازیها، اختلاطی از نژاد و جغرافیاست؛ نژادی خاص در جغرافیایی مشخص. به باور آنها، نژاد یهود هیچ سرزمین مشخصی ندارد. روزی در پاریساند و روزی در برلین؛ امروز در نیویورک و فردا در مسکو. این خصلت انترناسیونالیستی[5] عامل دومی بود که در تضاد کامل با باورهای ملیگرایانه و ناسیونالیستی نازیها قرار داشت.
بهاینترتیب، آنها یهودیان را نژادی مسموم تلقی میکردند که بدون تعلقخاطر به هیچ کشور و جغرافیایی، در همهجا پخش میشوند و با تمرکز ثروت و قدرت در دست خود، نژادها و کشورهای دیگر را تضعیف میکنند؛ بنابراین برای نازیها قابلتصور بود که در صورت پیروزی در جنگ، روسها را تا سیبری عقب برانند و مناطق غربی شوروی را به رایش سوم انضمام کنند و آلمانیها را در آن مناطق اسکان دهند؛ اما چنین راهحلهایی برای پاسخ به چالش و مسئلۀ یهودیت بسنده نبود. اینجا دیگر مسئله صرفاً نژادی نبود؛ بلکه جغرافیای سیاسی هم اهمیت داشت. به همین دلیل، در نهایت پاسخ آلمان نازی به مسئلۀ یهود در برنامۀ «راهحل نهایی» داده شد: کشتار سیستماتیک یهودیان که منجر به پدید آمدن فاجعۀ هولوکاست شد.
در ابتدای جنگ آلمان نازی و ارتش آن، ورماخت[6] به پیروزیهای برقآسا و شگفتانگیزی دست یافت. موفقیتهای نظامی آلمان در تصرف سریع کشورها، اعتمادبهنفس این رژیم برای پیگیری هرچه شدیدتر و سریعتر اهداف بیوپولتیک خود را بالا برد و در داخل آلمان و سایر کشورهای اشغالی، فرصت به اجرا گذاشتن آنها را فراهم آورد. برای ذکر مثالی از این تشدید برخورد، میتوان برخورد با معلولان را مثال زد: در 1933 هیتلر فرمان عقیمسازی معلولان را داده بود، اما در 1941 و در اوج شکوه و قدرت رایش سوم، این فرمان جای خود را به فرمان قتل معلولان داد؛ اما ستارۀ بخت آلمانیها چندان پایدار نبود و از 1942 عقبنشینیها شروع شد تا اینکه در نهایت در 1945، این کشور توافق تسلیم بیقیدوشرط در برابر فاتحان را امضا کرد. شکست و سرنگونی رژیم نازی، منجر به تغییراتی وسیع در حوزۀ فکر و اندیشۀ سیاسی و علیالخصوص زیست-سیاست هم شد. پسازآن بود که در دنیا در خصوص عقاید علمی و شبهعلمی پیشین در ارتباط با نژادهای انسانی تجدیدنظر شد و بهمرور قوانین و کدهای اخلاقی تازهای برای پژوهشهای پزشکی و علمی تصویب شد. مفهوم «زیست-سیاست» نیز بهمرور از تلقیهای بهنژادی و داروینیسم اجتماعی فاصله گرفت و در سیر تحول و تکوین خود معانی تازه و حتی متفاوتی به خود گرفت.
[1] Rudolf Kjellén
[2] همان آلمان نازی است.
[3] eugenics
[4] Final solution
[5] Internationalism
[6] ارتش آلمان نازی




بسیار عالی، چقدر شبیه به تفسیر بکار برده شده توسط بعضیها میباشد که میگفتند ما ژن برتریم!؟