این واژۀ ناملموس چه مفهومی را در ذهنمان جاری میسازد؟ فلسفۀ پزشکی از ترکیب دو واژۀ فلسفه و پزشکی ساخته شدهاست اما مُجانست این دو واژه میتواند مفاهیمی گوناگون را تداعی کند. Edmund Pellegrino (فیلسوف و پزشک) و David Thomasma به چند مورد از این مفاهیم اشاره میکنند: نخست فلسفه و پزشکی[1] است. در این ترکیب همانطور که از آن نیز برداشت میشود فلسفه و پزشکی در یکدیگر ادغام نمیگردند؛ بلکه برای حل مسائل و پرسشهایی که بین آن دو مشترک میباشد از مفاهیم همدیگر کمک جسته و به عبارتی دیگر، در این حالت این دو رشته با رویکردی چندرشتهای و بدون ایجاد زبان مشترک خود، اطلاعات و مفاهیم را به اشتراک میگذارند. دومین ترکیب، فلسفه در پزشکی[2] میباشد. در این حالت از مبانی فلسفی مانند تفکر انتقادی، استدلال دیالیکتیکی، پردهبرداری از ارزشها و اهداف و پرسیدن سوالات دسته اول و … برای آموزش و تربیت پزشکانی آگاه و به کار بستن این مبانی در پزشکی جهت بهبود فرآیند تشخیص و درمان استفاده میشود. سومین ترکیب که مراد نظر ما نیز میباشد، فلسفۀ پزشکی[3] است.

این مفهوم در جستوجوی معنای مواجهۀ بالینی بین پزشک و بیمار و نقش پزشک در این مواجهه میباشد. این فلسفۀ پزشکی است که بنیانهای ادراکی و ایدئولوژیهای مواجهۀ بالینی را به پرسش گرفته و به دنبال فراهمسازی بستری برای اخلاق پزشکی است. در این ترکیب، پزشکی و فلسفه برای حل مسائل مشترک در کنار هم قرار نمیگیرند؛ بلکه حقیقتاً در یکدیگر ادغام شدهاند، بهطرزی که نمیتوان فلسفۀ پزشکی را دانش پزشکی یا فلسفه بهتنهایی پنداشت. اما لازم به ذکر است؛ تعریفی که Pellegrino و Thomasma از فلسفۀ پزشکی ارائه میدهند صرفاً محدود به مواجهۀ بالینی بوده، حال آنکه فلسفۀ پزشکی مفهوم گستردهتری را دارا میباشد. اما بهراستی فلسفۀ پزشکی چه میتواند باشد؟ ارائۀ تعریفی دقیق و مشخص از فلسفۀ پزشکی بهسادگی عملی نیست. برخی، فلسفۀ پزشکی را آنچه که فیلسوفان پزشکی انجام میدهند و آن کسانی که فلسفۀ پزشکی را انجام میدهند، فیسلوفان پزشکی در نظر میگیرند؛ هر چند که این تعریف دایرهوار و مبهم نمیتواند تصویری واضح از مفهوم فلسفۀ پزشکی ارائه دهد، اما گویای دشواری و پیچیدگی در ارائۀ تعریف جامع و کامل از آن است. تعاریف متعدد و مختلفی در طول سالیان متمادی برای فلسفۀ پزشکی ارائه شدهاست اما بهطور کلی بنابر آنچه William Stempsey اظهار میکند: «فلسفۀ پزشکی شامل تمام انواع تأملات (بازتابها) فلسفی بر پزشکی است.» لازم به ذکر است که این تعریف صرفاً محدود به رشتۀ پزشکی نمیشود؛ بلکه تمام انواع مراقبتهای سلامت را در نظر میگیرد. در این تعریف رویکردی میانرشتهای حاکم است و در آن واژگان و مسائل جدیدی پدید میآید که آنها را نه در پزشکی و نه در فلسفه بهخودیخود نمیتوان یافت.
هدف و لزوم فلسفۀ پزشکی چیست؟
فلسفه همواره رشتهای بوده است که در پس تمام تلاشهای بشری و ذات آنها در جستوجوی پیشفرضها و پیشانگاشتها گشته است. آنچه که دانشمندان علوم طبیعی به دنبال آناند؛ یافتن پاسخی صحیح به مسائل و مشکلات آن علم بهخصوص است و جهت نیل به این هدف از روشها و متدولوژیهای مختلف استفاده میکنند تا آنها را به پاسخهای صحیح برساند؛ اما آنها هیچگاه به مسیری که برای این هدف طی میکنند به دید تأملی نظر نمیافکنند. این فلسفه است که با نگاه انتقادی و بازتابی خود، به دانشمندان فرصت تأمل بر روی این روشها را میدهد. دانشمندان کارهای خود را بدونشک در اصول انجام میدهند و این درحالیست که فیلسوفان درمورد اعتبار این اصول، شک و شبهه دارند و چندان مطمئن نیستند. بهطور خلاصه آنچه که دانشمندان انجام میدهند وابسته به فیلسوفانی است که به آنها کمک میکنند مسیری را که طی میکنند، ببینند. کمی جلوتر این فیلسوفان میتوانند پرسشهایی دربارۀ چیستی آن علم مطرح کرده یا حتی فراتر از آن پرسشهایی درمورد خود آن فلسفهای که بر علم نظر میافکند، داشته باشند. پزشکی مدرن بهمثابۀ علمی تجربی مانند همۀ علوم طبیعی دیگر از متدولوژیهای علمی بهره میجوید. طبابت پزشکی فعالیتی با هدف التیام دردها و درمان بیماران است و حال آنکه بخش اعظمی از پژوهشهای پزشکی به دنبال التیام (Healing) و تسکین بیماران نبوده بلکه در جستوجوی دانستن عملکرد بیولوژیک است. این برعهدۀ فسلفۀ پزشکیست تا مسیری را که پزشکی مدرن بر آن حرکت میکند، با دیدی انتقادی بنگرد و با طرح مسائل و پرسشهایی در مورد مفاهیم و تعاریف پزشکی ازجمله سلامتی و بیماری و …، از لغزش پزشکی به بیراهه جلوگیری کند و فضای گفتمان فعالی را درمورد اخلاق، حقوق و معانی انسانی ایجاد کند. به فرض مثال تعاریف پزشکی نه باید آنقدر محدود باشند که بسیاری از موارد مرتبط با خود را در خارج خود قرار دهند و نه آنقدر وسیع باشند که بسیاری از جنبههای سیاسی و اجتماعی را نیز دربرگرفته و بهاصطلاح مدیکالیزه کنند؛ تعیین حدود این تعاریف برعهدۀ فلسفۀ پزشکی است. از این نظر درمییابیم که حضور فلسفه در مرکزیت پزشکی تا چه حد دارای اهمیت است؛ بهطوری که Pellegrino و Thomasma بیان میکنند که بحرانهای پزشکی مدرن کنونی بهدلیل نبود فلسفۀ پزشکی است.
در آخر به این موضوع میپردازیم که اگر فلسفۀ پزشکی را بهمثابۀ یک فیلد در نظر بگیریم یک مشکل مرتبط با آن این است که چه کسانی میتوانند در آن فعالیت کنند؟ آیا به فیلسوفانی نیاز دارد که به تحصیل در پزشکی بپردازند یا پزشکانی که باید فلسفه را فراگیرند؟ Henrik Wulff به چندین گروه اشاره میکند:
1- فیلسوفانی که به مباحث پزشکی علاقهمند شدهاند؛
2- پزشکانی که فلسفه علاقۀ اصلیشان شدهاست؛
3- فیلسوفانی که خود در پزشکی ماهر شدهاند؛
4- متخصصان پزشکی که فلسفه نیز بلدند؛
5- متخصصین پزشکی که خود را وقف طبابت کردهاند.
که از نظر او اتفاقاً دستۀ آخر نقش مهمی در تنظیم مسائل برای فلسفۀ پزشکی دارند. اما بهطور کلی هر آن کس که تأملات فلسفی را در موضوعات مرتبط با نظر یا عمل پزشکی بهکارمیگیرد؛ در فلسفۀ پزشکی فعالیت میکند. از این رو فلسفۀ پزشکی فیلدی گشوده برای تمامی افرادی است که دغدغۀ طرح مسائل انسانی و مفاهیم تأملی و انتقادی در پزشکی را دارا میباشند.
[1] Philosophy And Medicine
[2] Philosophy In Medicine
[3] Philosophy Of Medicine



