گردآورد پزشکی روایی و روایت پزشکیمعرفی کتاب

معرفی کتاب «نیمۀ پنهان پزشک»

معرفی مترجم و نویسنده:

دکتر افروز معتمد، فلوشیپ اینترونشنال قلب و عروق در تهران است که علاقه به موضوع «رابطۀ پزشک و بیمار» همواره او را پیگیر پژوهش‌ها و کتاب‌های نوشته‌شده در این حیطه کرده است. او کار خود را با ترجمۀ کتاب «آنچه شما می‌گویید، آنچه پزشک می‌شنود» آغاز کرد و به گفتۀ خودش، ترجمۀ این کتاب سرآغازی بود تا سایر کتاب‌های این نویسنده (دنیل افری) را نیز دنبال کند. ترجمۀ کتاب «نیمۀ پنهان پزشک» جدیدترین کار اوست که در سال 1397 برای دومین بار به چاپ رسید.

دنیل افری، مقاله‌نویس، ویراستار، پزشک و نویسنده‌ای آمریکایی است. او فارغ‌التحصیل رشتۀ داروسازی از دانشگاه نیویورک و استاد بالینی طب در دانشکدۀ پزشکی همین دانشگاه است و برای بخش سلامت «نیویورک تایمز» نیز مطلب می‌نویسد. افری همیشه به دنبال پاسخی برای این سؤالش بود که: «چگونه می‌توانم پزشک بهتری باشم؟» و نوشتن این کتاب، گامی بزرگ در راستای پاسخگویی به این دغدغه بوده ‌است.

در فصل اول می‌خوانیم:

محوریت اصلی این کتاب، تحلیل سوءتفاهم‌های رایج در رابطۀ پزشک و بیمار است. در واقع، این کتاب همچون ذره‌بینی است که پزشکان را با درونیاتشان به شما می‌شناساند؛ پزشکانی که برخی، آن‌ها را تافته‌ای جدابافته از بطن جامعه می‌دانند، اما حقیقت این است که آن‌ها نیز از همان پوست و استخوانی هستند که شمایید. آن‌ها نیز مانند هر انسان دیگری آسیب‌پذیرند و در معرض خطا و اشتباه، اما اشتباهاتشان گاه جبران‌ناپذیر و نابودکننده است.

نویسنده در این کتاب سعی کرده ‌است تا بخشی از دنیای بستۀ ذهن و قلب پزشکان را از طریق بیان تجارب سال‌های ابتدایی دورۀ رزیدنتی‌(تخصص)اش در قالب داستانی منسجم و عینی، به تصویر بکشد. از قول نویسنده، «دورۀ رزیدنتیْ تمرینی است برای دفن کردن تجارب تکان‌دهنده در اعماق آگاهی. متأسفانه برای درک نحوۀ تأثیر این‌دست تجربه‌های درونی در رزیدنت‌ها، وقت کافی، محیط مناسب یا انرژی احساسی کافی وجود ندارد؛ قطعاً محیط بیمارستان هم پذیرای گوش سپردن به این‌دست مسائل نیست.»

واقعیتِ امر این است که پزشکانی که عصبانی، پراسترس، حسود، خسته، وحشت‌زده یا خجالتی هستند نیز به‌خوبی می‌توانند برونشیت یا کشیدگی تاندون مچ پا را مداوا کنند، اما مشکلْ زمانی به چشم می‌آید که شرایطی سخت یا پر از پیچیدگی‌های غیرمنتظره و خطاهای پزشکی یا عناصر روان‌شناختی ظاهر می‌شوند؛ اینجاست که ممیزه‌هایی ورای صلاحیت بالینی، به عرصه می‌آیند. جروم گروپمن در کتاب جالبش «پزشکان چگونه فکر می‌کنند؟»، سبک‌ها و عملکردهای متنوعی را که پزشکان برای تشخیص و درمان به کار می‌گیرند و نیز نقاط ضعف و قوت آن‌ها را بررسی کرده‌ است. او فرآیندهای شناختی‌ای را که پزشکان به کار می‌برند، مطالعه نمود و دریافت که احساسات می‌تواند شدیداً در این الگوها تأثیر بگذارد و بعضاً، این اثرگذاری چنان است که به‌شدت به بیمار آسیب می‌رساند.

شاید جالب باشد که بدانید طبق تحقیقات انجام‌شده، اغلبِ خطاهای پزشکی ناشی از اشتباهات فکری‌ست که خودْ ناشی از احساسات درونی پزشکان است. احساساتی که ما علناً آن‌ها را نمی‌پذیریم و اغلب به‌ وجود آن‌ها پی نمی‌بریم، یا آن‌ها را انکار می‌کنیم. آنتونیو داماسیو، احساسات را با عبارت «خط پیوستۀ آهنگ ذهن ما، همان زمزمۀ توقف‌ناپذیر» توصیف می‌کند. این صدای ضربِ پیوسته درون پزشکان، بر تصمیمات پزشکیِ آگاهانه‌شان که مستقیماً برای بیماران (و برای خودِ پزشکان هنگامی که در جایگاه بیمار قرار می‌گیرند!) مشهود است، تأثیر می‌گذارد. در انتها، گروپمن چنین نتیجه‌گیری می‌کند: «شناخت و احساسات جدایی‌ناپذیرند؛ این دو مؤلفه در هر رویارویی با بیمار باهم درمی‌آمیزند.»

در فصل دوم به بعد، نویسنده با قلم خلاق و توانمندش، چالش‌ها و مخمصه‌های اساسی پزشکان را هنگام ارتباط با بیماران، در قالب داستانِ «جولیا» که در تمام فصل‌ها جریان دارد و بدنۀ اصلی کتاب در دل همین داستان نهفته است، پیش می‌برد.

جولیا آمپارو آلوارادو، مادر جوان 35ساله‌ای است که حدود یک دهه، بیمار نویسنده بوده است. قلب او به علل ژنتیکی دچار نارسایی شدید بود و برای امرارِمعاش خود و مراقبت از فرزندش، سرویس بهداشتی ساختمان‌های اداری قبرستان را تمیز می‌کرد. چنین شغلی ایده‌آلِ او نبود، اما برای یک مهاجر غیرقانونیِ گواتمالایی این بهترین شغلی بود که می‌توانست برای خودش دست‌وپا کند. در روزهای اخیر مراجعه به پزشک (همان نویسنده)، تمام مکانیسم‌های جبرانی قلب جولیا ناتوان می‌شوند و به نظر می‌رسد دیگر هیچ درمانی را نمی‌توان برایش یافت…

«گفتن تشخیص به بیمار، هرگز آسان نیست، اما در این لحظه، مشکل دردناک دیگری هم وجود داشت؛ قلب ناتوان جولیا، در واقع می‌توانست با عمل پیوند درمان شود. اما من، وظیفه داشتم تا به او بگویم با اینکه مشکل قلبی او با پیوند قلب درمان‌شدنی است، اما اسم او نمی‌تواند در لیست پیوند قلب قرار گیرد؛ زیرا او یک مهاجر غیرقانونی است…»

در فصل پایانی (هفتم) کتاب به این موضوع پرداخته شده است که تعاملات پزشک و بیمار، اساساً یک ارتباط انسانی‌ست و قطعاً احساسات بخشی از آن است. هدف از نگارش این کتاب، آگاه ساختن پزشکان و بیماران به زنجیرۀ پیوستۀ احساسات در این تعامل است. برای پزشکان ضروری است که از تأثیرات قوی احساس بر تصمیم‌گیری‌های منطقی‌شان آگاه باشند؛ حفظ آگاهی از احساسات، همگام بودن با نوسانات آن و درک بهترین روش مدیریت آن در لحظۀ ارتباط با بیمار، محیطی امن و مطمئن را برای بیمار فراهم می‌کند.

نویسنده، داستان جولیا را به سبب تأثیر طولانی‌مدت و عمیقی که بر او گذاشت، انتخاب کرد. از قول خودش، «من و جولیا تقریباً تمام واژه‌های موجود در فرهنگ لغت را که به‌نوعی به احساسات ربط داشت، باهم لمس کردیم و این داستان برای ادای احترام به یاد و خاطره‌اش و همچنین برای به تصویر کشیدنِ احساساتِ برانگیخته‌شده و تأثیر آن بر تعامل پزشک و بیمار در تمام سطوح، به اشتراک گذاشته شد.»

پزشکان، اغلب، تمایز میان بهبود و شفا یافتن را درک نمی‌کنند، اما بیماران با غریزه به این تمایز آگاهند. برای اغلبِ پزشکان، درصورتی‌که بیمارْ بهبود یافته باشد، موفقیت محسوب می‌شود؛ اما برای بیماران، این تنها بخشی از رویۀ درمان است. بی‌شک پرداختن به احساسات در تعامل میان پزشک و بیمار، تضمینی برای شفا نیست، اما بی‌توجهی به آن‌ها قطعاً بهبود را نامحتمل‌تر می‌کند.

بقراط چنین می‌نویسد: «شفا یافتن زمان می‌برد، اما گاهی شانس لازم دارد.» بهره‌مندی از این شانس، می‌تواند تجویز خوبی هم برای پزشک و هم برای بیمار باشد.

«فراتر از درمان، این همان چیزی است که شاید به شفایافتن بینجامد.»

هانیه نشاسته‌ساز کاشی

دبیر تحریریه ||| دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران | دارندۀ مدال برنز گروهی المپیاد آموزش پزشکی در سال 1400

از همین نویسنده/مترجم بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا