گوردون آلپورت، پروفسور سابق دانشگاه هاروارد و استاد رشتهی روانشناسی، در باب دکتر ویکتور فرانکل (روانپزشک و مؤلف کتاب مشهور انسان در جستوجوی معنا) مینویسد: “او بعضی وقتها از بیمارانش که از دردهای کوچک و بزرگ رنج میبردند، میپرسید: «چرا خودکشی نمیکنید؟» او معتقد بود میتواند از پاسخهای آنها سرنخهایی برای رواندرمانیشان بیابد. در واقع، هدف او از این کار بافتن رشتههایی باریک از یک زندگی تحلیلرفته به الگویی محکم از معنا و مسئولیت است که روش خاص تحلیل وجودیِ مدرن دکتر فرانکل است. از منظر او، ما انسانها اساساً جوابدهنده هستیم و به سؤالاتی که زندگی از ما میکند، جواب میدهیم و انسان مسئول جوابی است که انتخاب کردهاست.”
انسان برای تاب آوردن در مواجهه با ناملایمات و حفظ توان خود برای ادامهی زندگی، در عین مواجهه با تمام رنجهای کمرشکن نیاز به دلیل دارد؛ دلیلی که به او انگیزهی بودن بدهد و در صورت تجربهی هر شرایطی، هنوز هم به شوق آن بخواهد بماند، دلیلی به وسعت معنای یک عمر زندگی…
مسلماً این معنا به تناسب مفهوم گستردهی خود همواره هم بهسادگی قابل درک نیست. بیماری که آرامش ازدسترفتهاش را در دیدار با پزشک خود جستوجو میکند، ملغمهای است از آن چیزهایی که تابهحال بر او گذشته و او در مقابل با ندای درونش به آنها پاسخ گفته. چنین ترکیب پیچیده و منحصربهفردی را بهیقین نمیتوان به چشم یک مشکل برای برطرف شدن نگریست؛ بلکه باید به او گوش سپرد تا از رازهای نگفتهاش پلی ساخت بهسوی فهم آن معنایی که با هوای رسیدن به آن، دارد نفس میکشد!
آنچه در ادامه میخوانیم، ترجمهی مقالهای است که روزلین شوارتز، پزشک متخصص خانواده (MD CCFP) و خواننده-ترانهسرای کانادایی، آن را به نگارش درآورده است:
وقتی پزشک شنونده و روایتگر داستان میشود!
در یک مراسم شامگاهی موسیقی در سال 2002، یكی از برگزارکنندگان از من درخواست کرد تا داستانی را در یك گردهمایی عصرانه تعریف كنم؛ «بهنظر میاد شما یک داستانسرا باشید —از کجا یاد گرفتهاید؟» نه، من هیچگاه برای داستانگویی مستقیماً تحت آموزش نبودهام. اما در طول این 25 سال، من با گوش فرادادن به داستانها، شرح و تفسیر آنها و تعریف نمودن داستانهایی که بر خودم گذشته روزگار گذراندهام تا تجربهای مشترک را نشان داده یا دیدگاهی تازه را در اختیار قرار دهم.
در واقع، آموزش پزشکی بخش اعظمی از مسیر یادگیری مرا در نحوهی گوش دادن به داستانها هموار ساختهاست؛ دوران طبابت هم که به نوبهی خود مرجعی پایا از داستانهاست و البته فرصتی منحصربهفرد برای استفاده از آنها به شیوهای خلاقانه و موثر!
ورزیده شدن بهعنوان یک شنوندۀ داستان
گردآوری داستان؛ جمع کثیری از بیماران ذاتاً روایت خوبی از داستان خود ارائه نمیدهند. چرا که آنها بلد نیستند چگونه یک روایت را در کانون توجهات دیگران معطوف سازند، سیر تعریف خطی داشتهباشند، موارد مهم را جدا کرده و چیزهای بیاهمیت را کنار بگذارند. اما در عوض، یک شنوندهی خوب باید این مهارتها را در خود بپروراند. ملاقات با یکی از اولین بیمارانم در دوران دستیاری پزشکیِ خانواده را خوب به خاطر دارم؛ یک قرار سادهی 15دقیقهای حدوداً 45 دقیقه طول کشید! من سعی کردم این داستان را در عرض 10 دقیقه برای مقام ارشد خود بهصورت مختصر بیان کنم. او هم اصل مطلب را در قالب چندین کلمه جمعوجور کرد: «بیمارِ تو یک پیرزن 65سالهی افسرده و مبتلا به فشار خون بالاست که از درمان امتناع میکند.»
یک اشتباه رایج این است که روند بیان روایت را خود در دست بگیرید؛ ایجاد سازوکاری که بیمار فاقد آن است. اما کنترل زیاد از حد، ممکن است هیچ عایدی به همراه نداشتهباشد. با اینکه مصاحبهی مستقیم به کمک یک پرسشنامهی فهرستوار هم میتواند مفید واقع شود (مانند قاعدهای که یک متخصص هوشبری در پیش میگیرد)، اما داشتن مصاحبهای تعاملگرایانه به منظور دستیابی به اکثر اهداف، بهمراتب کارآمدتر خواهد بود. به این ترتیب، بیمار این اجازه را خواهد یافت تا عنان کار را خود در دست گرفته و در کنار اشارههایی از جانب پزشک، به توصیف مسئله پرداخته و جزئیات مهم را پوشش دهد. زمانی که مسائل عاطفی در کانون توجهات قرار میگیرند، یک رویکرد غیرمستقیم آن است که به بیمار اجازه دهید تا از اعماق قلبش سخن بگوید.
گرفتن شرححال و تهیهی پیشینهی بیماریها مانند این است که تصویری را نقاشی کرده یا به تماشای یک فیلم بنشینید؛ اگر لحظهای از دست برود یا جزئیاتی از قلم بیفتند، به دنبال آن خواهم گشت تا جای خالیاش را تکمیل کنم. چنین رفتاری تواناییام را در به خاطر سپردنِ این تجربه ارتقا بخشیده و به من این امکان را میدهد تا بعداً هم جزئیات را با دقت بسیار زیادی به یاد بیاورم. در اغلب موارد، مشخص میشود که آنچه از قلم افتاده از اهمیت بیشتری نسبت به آنچه گفته میشود، برخوردار است؛ دقیقاً همان لحظه که بیمار میگوید «من هیچوقت این مسئله را قبلاً به کسی نگفته بودم»، داستان همیشه اهمیت فوقالعادهای مییابد.
در اغلب موارد، مشخص میشود
که آنچه از قلم افتاده
از اهمیت بیشتری نسبت به آنچه
گفته میشود، برخوردار است
همینکه داستان به انتها میرسد، روایتی مختصر از آنچه شرح داده شده را دوباره برای بیمار بازگو میکنم. این کار، نهتنها اطلاعات و دادههای ضروری را خوب در ذهن خودم حک نموده و مرا از هر گونه ازقلمافتادگی در داستان آگاه میکند، بلکه این اجازه را هم به بیمار میدهد تا هر یک از اشتباهات سهوی خود را تصحیح کرده و سرانجام با زدن مهر تأییدی بر اینکه من واقعاً داشتم به حرفهایش گوش میدادم، پایههای ارتباط بین پزشک-بیمار را مستحکمتر از قبل نماید.
معانی پنهان؛ هر داستانی یک مضمون برای خود دارد. سه دلیل احتمالاً اصلی که بیماران را به جستوجوی مراقبتهای پزشکی میکشاند، عبارتند از درد، ترس و وجود نقص در عملکرد؛ اگر یکی از این دلایل پیدا نشود، یعنی من مراقبت جامعی فراهم نکردهام. البته این دلیل همیشه آنقدرها که ممکن است در نظر بیاید، مشهود نیست! وقتی 5ساله بودم، مادرم صدای گریهی مرا پس از واکسیناسیون شنید. سپس پرسید «واقعاً بازویت اینقدر درد میکنه؟» جواب دادم: «نه، ولی نمیتونم توپم رو پرتاب کنم.» در این حالت، موضوع ترس نبود؛ درد هم معضلی جزئی و قابلکنترل بود. در واقع، نگرانی اصلی من بهخاطر نقص عملکرد بود.
ورزیده شدن بهعنوان یک روایتگر
هنر روایت داستان با سه مجموعهمهارت گره خوردهاست: شناختن داستانها، انتخاب زمان مناسب برای روایت و همچنین روایت آنها بهشیوهای تاثیرگذار. در طی این سالیان متمادی، من داستانهایی را از زندگی خودم و زندگیهای دیگران گردآوری کردهام که از آنها بهعنوان حکایتهایی پندآموز بهره میگیرم، چرا که هرکدام از آنها دربردارندهی آموزهای خاص هستند. (در داستانهای بقیهی افراد به منظور حفظ هویتشان، تغییراتی ایجاد شده.) دو مضمون مشترک در این بین عبارتند از: «تجربهی شما موردی معمول است؛ شما سالم هستید» و «فردی که با مشکلی مشابه مورد شما مواجه شده بود، اینگونه آن را بیان کرد.» اگر من اشتباهاتم را با شما در میان بگذارم، شاید دیگر لزومی نداشتهباشد شما شخصاً آنها را تجربه کنید، یا اگر من از اینکه چگونه یک مشکل را برطرف کردهام، شما را باخبر کنم، دیگر نیازی نخواهید داشت تا خود برای حل آن دست به ابتکار عمل بزنید.
من معمولاً صبر میکنم تا ابتدا با بیمارم بهاندازهی کافی آشنا شوم تا بتوانم تعیین کنم که کدام داستانها از همه بهدردبخورتر هستند و سپس نمونههایی را متناسب با احتیاجات آن فرد برگزینم. گاهی اوقات، بیماران پرداختن به داستانها را بیفایده و بیشتر دستمایهی حواسپرتی میدانند؛ از این رو، من اغلب قبل از اینکه بخواهم شروع کنم، از آنها اجازه میگیرم. بهعلاوه، وقتی متوجه نحوهی واکنش آنها نسبت به ماجرا میشوم، بعداً از آن بهعنوان سرنخهایی برای چگونگی روایت خودم از این داستان در کنار آنها بهره میگیرم. بهطور کلی در بافتار بالینی، زیبایی در سادگی است و اصطلاحاً “هر چه کمتر، بهتر[1]“؛ پس من سعی میکنم جوهرهی داستان را استخراج کرده و جزئیاتی را که در اصل موضوع دخیل نیستند، نادیده بگیرم.
اصلاً چه لزومی دارد که بهجای قید کردن نتیجهگیریِ صرف در انتها، داستان را روایت کرد؟ علت این است که داستانها شفافتر، گیراتر و بهیادماندنیتر از گفتهها و اظهارنظرها هستند؛ داستانها میتوانند حاوی چندین لایه از معنا باشند که ممکن است طی چکیدهگویی به چشم نیایند.

خلق داستانهای جدید
خیالپردازی و استعاره[2]؛ تخیل هدایتشونده[3] شیوهای از روایت داستان بهصورت مشارکتی است که طی آن، راهنما نظراتی را ارائه داده و متقابلاً بیمار به آنها پاسخ میدهد. به کمک خیالپردازی و استعاره، افراد این توانایی را خواهند داشت تا حین مواجهه با دشواریها مسیرهایی را کشف کنند که راه گریز مسقیمی به آنها نشان دهد. بیماری را به یاد دارم که در خیالاتش، خود را محصور در طناب تصور میکرد. در ابتدا او نمیتوانست از آنها رهایی یابد، اما بهمرور توانست آنها را کمی از هم بازتر کند. عاقبت او موفق شد تا آنها را یکییکی از همدیگر جدا کند. به موازات این اتفاق، او شروع به حلوفصل موانعی در زندگی حقیقی خود نمود که پیش از این، برطرفنشدنی بهنظر میرسیدند.
بدن در نقش روایتگر داستان؛ بدن به شیوهی خاص خود راوی یک داستان محسوب میشود —در واقع بدن به زبانی از جنس احساسات جسمانی سخن میگوید که برای فهم صحیح آن، لازم است ترجمه شود. برخی احساسات کاملاً ملموس اند، مانند فشار زمینِ پایینِ پا. اما یکسری دیگر کمی غامض و ناشناخته بهنظر میآیند، مانند دردِ ناشی از یک بیماری جدید. اینجاست که پزشک میتواند در قامت یک مُفسر میان سخنان بیمار و بدن او وارد عمل شده و این فرصت را به بدن بدهد تا بتواند آنچه را که باید، با زبانِ بیزبانی و در قالب داستان در اختیار قرار دهد!
برقراری یک “مکالمه با بدن” شگردی است که میتواند برای تشخیص خاستگاه یک دردِ غیر قابل درک و ناآشکار و همچنین به منظور دستیابی به یک شیوهی درمانی بیبروبرگرد، مفید واقع شود. چند سال پیش، بعد از ماهها تحمل درد در ناحیهی گردن، من دستآخر از گردنم پرسیدم: «چرا این کارا رو با من میکنی؟ با این وضع من نمیتونم بهخوبی از پسِ کارهام بربیام —وقتی پشت کامپیوترم نشستم، اذیتم میکنی، حتی وقتی دارم با تلفن صحبت میکنم هم غر میزنی؛ واقعاً نمیتونی چند لحظه آرام بگیری و دست از سر منِ بدبخت برداری؟»
گردنم اما جواب داد: «تو چرا این کارا رو با من میکنی؟! من فقط دارم سعی میکنم بهت بفهمونم که این وسط یهجایی از کارم میلنگه، ولی تو چی؟ سرسخت روبهروم وایسادی و بهم کوچکترین اعتنایی نداری! منو ببر پیش یک فیزیوتراپیست، تا مشکلم برطرف بشه؛ بعدش دیگه منم دست از غر زدن برمیدارم!» پس من همین کار را انجام دادم… بعد او هم به قولش عمل کرد.
پیشبینی آینده؛ “تهیهی یک پیشآگهی[4]” یک نوع پیشگویی کردن دربارهی آینده است —چه داستانی در این باره به وقوع میپیوندد؟ گاهی مواقع (مانند مورد مطالعه قرار دادن گربهی شرودینگر)، اقدام به تهیهی یک پیشآگهی میتواند عاقبت داستان را دگرگون سازد؛ گزارهی «اگر سیگار را ترک نکنید، احتمال اینکه به سرطان ریه مبتلا شده و سرانجام از دنیا بروید، بسیار بالا خواهد بود.» روایتی تکاندهنده است که امکان دارد احتمال وقوع خود را دستخوش تغییر کند، اگر بیمار به این تذکر گوش فرا داده و سیگار را ترک نماید.
برگردیم به اول ماجرا!
به همان مراسم شامگاهی موسیقی در سال 2002 بازگردیم… من چالش آن فرد برگزارکننده را پذیرفتم و داستان سفر دورودرازی را که مرا به آنجا کشانده بود، برایشان تعریف کردم. همچنین ترانهای به اسم “رؤیا” را که خودم سروده بودم، در جمع خواندم. در ادامه، حضار به من گفتند که اتفاقی شبیه ماجرای من برای آنها هم رخ داده بود و سپس به روایت داستان خود پرداختند. اما آنچه از همه برایم بهیادماندنیتر بود، همان سؤال ابتدایی بود که مرا بهعنوان یک روایتگر داستان به بقیه معرفی نمود. همانند اغلب داستانها، روایت کردن داستان زندگی من هم دست یک نفر دیگر را میبوسد کسی که این فرصت را در اختیار من خواهد گذاشت تا خود را بهعنوان یک شنونده و روایتگر داستان بازشناسم؛ جایگاهی که در تمام طول این مدت در سودای رسیدن به آن بودهام!
این مطلب ترجمهای از مقالۀ چاپشده در ژورنال پزشکان خانواده کانادا (CFM) در سال 2007
با نام «Doctor as story-listener and storyteller» است.
[1] Less is more
[2] Metaphor
[3] Guided imagery
[4] Prognosis

