جستارهایی در باب علوم‌ انسانی سلامت

چشم‌ها و گوش‌هایتان را نبندید!

این یک هشدار جدی است...

این یک هشدار جدی است. بیماری‌های ژنتیکی و انواع معلولیت‌های ذهنی و جسمی، نتیجۀ سونامی ازدواج‌های فامیلی و درون‌طایفه‌ای به‌خصوص در روستاهای دورافتاده و مناطق محروم است.

در سفر به روستاها، بیماری‌های بسیاری قابل‌مشاهده است؛ اما برخی بیماری‌ها به شکل معنادار و عجیبی تبدیل به یک کلونی جغرافیایی شده‌اند که جای مطالعه و بررسی جدی دارند. برای مثال در جنوب و شرق استان کرمان، کم‌شنوایی و ناشنوایی به‌شدت شیوع دارد؛ و صفی طولانی از روستائیان فقیر و فاقد درآمد برای کاشت حلزون گوش.

در استان هرمزگان و به‌خصوص سمت بشاگرد، نابینایی و کم‌بینایی، فراوانی بسیار دارد. یا در استان سیستان و بلوچستان که انواع ناهنجاری‌های مربوط به ارتوپدی در پا و دست بیماران قابل مشاهده است؛ مثل بیماری کلافوت، سندرم داون و شکاف کام. البته بیماری قلبی نیز به‌طور مشترک و شیوع‌یافته کاملاً مشهود است. در نقاطی بیماری EB یا همان پروانه‌ای و البته کودکان مبتلا به سلیاک و متأسفانه تالاسمی و کم‌خونی که البته جدا از زمینه‌های ژنتیکی، سوءتغذیه نیز در بروز آن بسیار نقش دارد، فراوان‌اند.

به نظر می‌رسد اصلی‌ترین دلیل بروز بیماری‌های یادشده، ازدواج‌های فامیلی تودرتو است. گرچه شبکه و خانه‌های بهداشت روستایی سعی در اطلاع‌رسانی داشته و یا زوج‌ها را به مشاوره‌های ژنتیک هدایت می‌کنند، اما متأسفانه به نظر می‌رسد موفقیتی در این زمینه کسب نشده است. دلایل آن، عمده است که اغلب مورد غفلت جدی قرارگرفته‌اند.

۱- ازدواج‌های فامیلی بخشی از فرهنگ و گاه سنت روستائیان است؛ مثل ازدواج دخترعمو و پسرعمو، دخترخاله و پسرخاله، پسر یا دختردایی با دختر یا پسرعمه، تا نسبت‌های دورتر. شاید چاره‌ای هم نداشته‌اند، چون تقریباً تمام ازدواج‌ها فقط در همان روستا صورت می‌گیرد و گزینۀ دیگری وجود نداشته است. از سوی دیگر، عدم آگاهی نسبت به نتایجِ اغلب‌فاجعه‌بارِ ازدواج‌های فامیلی برای روستائیان روشن نیست. آن‌ها در حالی فرزندان معلول خود را در آغوش دارند که آن‌ها را خواست خدا می‌دادند و می‌گویند خدا داده! و هیچ درکی از فرایند ژنتیکی این بیماران که نتیجۀ مستقیم ازدواج‌های فامیلی است، ندارند.

2- پزشکان و ماماهای مقیم در روستاها بنا به وظایف خود، کارهای درمانی انجام می‌دهند. درحالی‌که برای پیشگیری و جلوگیری از حجم معلولیت‌ها، نیازمند فرهنگ‌سازی و آموزش‌های جدی و حتی پشتوانه‌های قانونی هستیم.

3- هرچه به عمق روستاها در نقاط دوردست برویم، شدت فقر اقتصادی و فرهنگی نیز جدی‌تر می‌شود. در یکی از سفرها به شرق استان کرمان، امدادگران هلال‌احمر را درحالی دیدم که در یک مدرسۀ کانکسیِ روستایی، طرز توالت رفتن و شست‌وشوی بدن را به دانش‌آموزان آموزش می‌دادند. ما راجع‌به روستاهایی صحبت می‌کنیم که تقریباً فاقد سرویس بهداشتی هستند. برای دستشویی کردن، به فضای باز اطراف کپرها یا خانه‌های بلوکی خود می‌روند و دام‌ها نیز بعضاً از همان مدفوع رهاشده تغذیه می‌کنند. حمام‌ها به یک فضای بسته کپری محدود می‌شود که فقط یک تشت فلزی یا پلاستیکی است و با آن به سر و تن خود آب می‌ریزند. شامپویی وجود ندارد. با پودر، یا در شرایط بهتر صابون، خود را می‌شویند؛ اما در روستاهای سیستان و بلوچستان زنان و مردان روستایی، اغلب خود را در هوتک‌ها می‌شویند. هوتک‌ها چاله‌های بزرگی هستند که آب باران در آن‌ها جمع می‌شود و تا پیش از تبخیر مورد استفاده روستائیان قرار می‌گیرد و مهم‌ترین و تقریباً تنها منبع دسترسی به آب برای روستائیان محسوب می‌شوند. هوتک‌ها بزرگ‌ترین و جدی‌ترین منبع آلودگی در بروز انواع بیماری‌ها، به‌خصوص پوستی، گوارشی و عفونی هستند.

هوتک‌ها گاه دست‌ساز و اغلب چاله‌های بزرگ طبیعی هستند؛ روباز، انباشته از گردوخاک، فضولات و محل تخم‌ریزی و زیست انواع حشرات. مردم روستا به دلیل عدم دسترسی به آب، تمام اتکایشان به همین هوتک‌هاست. جلبک‌های سبز و دیگر چیزهای شناور بر روی آب را با دست کنار می‌زنند و ظرف‌های آب خود را پر می‌کنند. روستائیان آب هوتک را می‌نوشند، در آن لباس و ظرف می‌شویند، برای طبخ غذا از آن استفاده می‌کنند و دام‌ها و دیگر حیواناتشان نیز از هوتک‌ها آب نوشیده و برای رفع گرما در آن شنا می‌کنند. درست مثل بزرگ‌ترها و بچه‌های روستا که از فرط گرما و نبود هیچ امکاناتی برای تفریح و گذران وقت، هوتک‌ها تنها انتخابشان است و بیماری‌ها از همین منبع آغاز می‌شوند.

4- جدا از بیماری‌های ژنتیکی، فراوانی مرگ به دلیل گزش‌ها نیز قابل ‌تأمل است. هرساله با شروع گرما، مرگ‌های زیادی به‌خصوص در میان کودکان به دلیل مارگزیدگی یا عقرب‌گزیدگی بروز می‌یابد.

مرگ بر اثر گزش به دو دلیل عمده رخ می‌دهد: اول، عدم دسترسی به پزشک و یا پزشکان مقیم در خانه‌های بهداشت روستایی که فاقد امکانات لازم باشند. فوتی‌ها در روستاهای دوردست حاصل جمعی از عوامل است. دوم، نبود جاده که علتی بسیار مهم است. در روستاهای فاقد راه، اتومبیلی رفت‌وآمد ندارد. مثلاً فرد دچار گزش باید مدتی طولانی منتظر پیدا شدن وسیله‌ای برای انتقال به شهر باشد. ماشین (اغلب وانت) یا موتوری فرسوده که در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن طی چهار یا پنج ساعت موفق به انتقال بیمار به مرکز درمانی می‌شوند؛ یعنی بیمار دچار گزش زمان طلایی درمان را از دست می‌دهد و به‌راحتی جان می‌سپارد.

شاید شما مخاطبی باشید که تابه‌حال به هیچ روستای دوردستی «در مناطق محروم» نرفته و درکی از این فرایند نداشته باشید. پس برایتان یک مثال می‌زنم: تابستان گذشته یک خانواۀ روستایی در روستای «در شهر» در فاصله تنها سه سال، دومین فرزندشان را هم به دلیل عقرب‌گزیدگی از دست دادند. آنچه تا زمان مرگ گذشت؛ به‌طور خلاصه به این شرح است:

کودک را سوار بر موتور به خانۀ بهداشت «روستای سیتوماسیتی» که با روستای خودشان حدوداً نیم ساعت فاصله داشت، رساندند. اتفاقاً پزشک عمومی مقیم هم حضور داشت؛ اما پزشک دارو و امکانات خاصی در اختیار نداشت. ماشینی برای انتقال بیمار به سردشت که نزدیک‌ترین شهر به روستای در شهر است، وجود ندارد. پدر و عموی کودک، سوار بر موتور، در راه بدون جاده روانه می‌شوند. مسیر انباشته از سنگ‌های تیز و ناهموار است. لاستیک بی‌جان موتور کهنه پنچر می‌شود. زیر آفتاب تند می‌نشینند که شاید ماشینی عبور کند. حدود دو ساعت می‌گذرد. وانتی از دور پیدا می‌شود. تا شهر فقط ۵۰ کیلومتر راه است که اگر جاده وجود داشت، نهایتاً در یک ساعت طی می‌شد؛ اما راه خراب است و در بهترین حالت سه تا چهارساعته پیموده می‌شود. در تنها بیمارستان سردشت نیز امکانات مناسبی برای کمک به بیمار عقرب‌گزیده وجود ندارد. بیمار باید به میناب برود. محدودیت ناوگان فرسوده آمبولانس‌ها نیز امکانی برای تردد بیمار فراهم نمی‌کند. تا میناب حدود دو ساعت راه است. بیمار در میناب با چنان حال بدی می‌رسد که باید سریعاً به یک بیمارستان مجهز منتقل شود؛ یعنی یک ساعت راه دیگر تا رسیدن به بندرعباس! بیمار در نهایت فوت می‌شود. این قصۀ بسیاری از کسانی است که به دلیل مار یا عقرب‌گزیدگی از بین می‌روند.

اما این قصه ورِ تاریک دیگری هم دارد که کاملاً به ناآگاهی روستاییان مناطق دوردست مربوط می‌شود. در همین هرمزگان، زنان و مردان بسیار پیری هستند که فردِ دچار گزش را به‌جای ارجاع به پزشک، با خواندن اورادی، به نظر خود بهبود و سلامتی می‌بخشند. کسان زیادی به همین شکل لحظات طلایی درمان را از دست داده و می‌میرند؛ یا حتی بیمارانی را دیده‌ام که به هر شکل خود را به مرکز درمانی رسانده‌اند، اما از اجرای دقیق دستورات پزشک معالج سرباز زده و جسد عزیز خود را به روستا برگردانده‌اند.

ما دربارۀ روستاییانی صحبت می‌کنیم که به دلیل دور بودن از هرگونه امکاناتی، در بدوی‌ترین شکل ممکن و اغلب در کپرها زندگی کرده و از کمترین دانش ممکن برخوردارند. روستائیانی که گاه حتی فاقد شناسنامه هستند. من به‌شخصه مسبب اصلی را کم‌کاری مسئولان مرتبط -از محلی تا کشوری- می‌دانم که جدیت و تلاش لازم را برای بهبود و ارتقای سطح زندگی این روستائیان انجام نداده‌اند. زنان بسیار جوان زیادی به هنگام زایمان و طی همین مسیرهای سخت، در میان کوه و بیابان مرده‌اند و آن‌ها را با شکم‌های برآمده‌ای که هرگز فرصتی برای تولد نوزاد خود پیدا نکرده‌اند، در گورستان به خاک سپرده‌اند. روستاییان ایرانی ساکن در مناطق بسیار دوردست و محروم، بیش و پیش از هرچیز، نیازمند ارتشی فعال و روان و مستقر برای آگاهی‌بخشی و آموزش در تمام زمینه‌ها هستند.

زهرا مشتاق

ایشان فارغ‌التحصیل کارگردانی تئاتر از دانشگاه سوره و نیز ادبیات نمایشی از دانشگاه آزاد اسامی هستند و در حیطۀ نویسندگی، تهیه‌کنندگی و کارگردانی مستندهای اجتماعی ید طولایی دارند و در حوزۀ مطبوعات و کار رسانه‌ای هم فعالیت‌های گسترده‌ای به‌عنوان گزارشگر و سردبیر در روزنامه‌های گوناگونی همچون همشهری، ابرار و... داشته‌اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا