The Fall با سقوط آغاز میشود. Alexandriaی پنجساله، موقع چیدن پرتقالها، و Royی جوان، موقع بدلکاری از روی پل سقوط کرده و از هر دو پا فلج شدهاند. روی و الکساندریا در بیمارستان باهم ملاقات میکنند. رُوی، داستان اسکندر کبیر را برای الکساندریا تعریف میکند: «اسکندر و آخرین بازماندههای لشکرش در صحرا گم شدهاند. یک پیک مقدار کمی آب به همراه پیغامی با این مضمون که هیچ امیدی باقی نمانده و این تنها ذخیره آب است میآورد. اسکندر همۀ آب را روی زمین میریزد.» الکساندریا دلیل این کار را نمیفهمد؛ رُوی میگوید: چون آب برای همۀ افراد کافی نیست. اسکندر میخواهد به افرادش نشان دهد که همۀ آنها باهم برابرند. ولی الکساندریا فکر میکند این احمقانه است و اسکندر باید بهجای این کار به هرکدام از افراد، مقدار کمی آب بدهد. اینجا، تفاوت نگاه رُوی و الکساندریا آشکار میشود؛ اینکه در فقدان آنچه حقیقتاً برای ادامۀ زندگی لازم داریم، چه باید بکنیم؛ بگذاریم همۀ چیز تمام شود، یا قدر اندک امید باقیمانده را بدانیم؟!


معشوقۀ رُوی او را ترک کرده و با هنرپیشۀ مشهوری وارد رابطه شده است. روی که دیگر امیدی برای ادامۀ زندگی ندارد، بهدنبال راهی برای اقدام به خودکشی است. الکساندریا پدر و خانهاش را در حملهای خشونتآمیز از دست داده است و برای فرار از فضای ملالآور بیمارستان بهدنبال دوست و ماجراجویی جدیدی میگردد. روز بعد رُوی یک داستان حماسی تعریف میکند؛ داستانی حماسی دربارۀ شش مرد که همقسم شدهاند «شاه اودیوس» را بهخاطر آسیبی که به هر یک از آنها وارد کرده، بکشند. الکساندریا شخصیتهای داستان را به شکل افرادی که میشناسد، تجسم میکند و نقش اصلی، یعنی راهزن آبی، را به خودِ رُوی میدهد؛ جهان داستان با کلمات رُوی و تخیل الکساندریا شکل میگیرد. داستان بهسرعت تبدیل به انعکاسی از واقعیت میشود. روی به بهانۀ ادامۀ داستان و اینکه برای خوابیدن نیاز به مورفین دارد، از الکساندریا میخواهد یک شیشۀ قرص برایش بیاورد. روی قرصها را میخورد و پیش از اینکه به خواب برود، قهرمانان داستان را به دام ماموران شاه اودیوس میاندازد. ناگهان الکساندریا وارد داستان میشود؛ قهرمانها را نجات میدهد و خودش را «دادا، دخترِ راهزن آبی» معرفی میکند. روز بعد، رُوی از خواب بیدار میشود و میفهمد قرصهایی که در بیمارستان به او داده میشده، ترکیبی از شکر بوده است و مصرف زیاد آنها نتوانسته او را بکشد.
الکساندریا نگران است که رُوی نتواند بدون قرصهایش به خواب برود؛ به همین خاطر دوباره به محل نگهداری داروها میرود تا برای رُوی مورفین پیدا کند. الکساندریا موقع بالا رفتن از قفسۀ داروها دوباره زمین میخورد و جمجمهاش آسیب میبیند. حالا همه راز او و رُوی را میدانند. الکساندریا میخواهد ادامۀ داستان را بشنود. رُوی میگوید داستانش نمیتواند پایان خوشی داشته باشد. با اصرار الکساندریا داستان ادامه مییابد. رُوی یکییکی شخصیتهای داستان را به کام مرگ میفرستند. دست آخر، راهزن آبی (رُوی)، شاه اودیوس را پیدا میکند. روی میخواهد شاه اودیوس، راهزن آبی را بکشد؛ چون او یک بزدل است و نمیتواند روی پاهایش بایستد. الکساندریا میخواهد رُوی (راهزن آبی) زنده بماند و پیش دخترش برگردد. راهزن آبی جانی تازه میگیرد و اودیوس را شکست میدهد و میرود. اودیوس به شمشیر خودش تکیه میدهد و میمیرد.
در پایان، رُوی و الکساندریا به همراه بچههای بیمارستان و شخصیتهای واقعی داستان، فیلمی را که رُوی بدلکار آن بود، تماشا میکنند. رُوی صحنۀ بدلکاریاش را در فیلم میبیند و به نظر میرسد توانسته است از سقوط جان به در ببرد و امیدش را برای ادامۀ زندگی بازیابد.

این فیلم مواجهۀ دو انسان آسیبدیده را روایت میکند که “سقوط” وجه اشتراک آنهاست و با زبان، جنسیت، سن، نژاد و دنیاهای متفاوت، یک داستان را که انعکاسی از واقعیت است، به اشتراک میگذارند و جهان جدیدی خلق میکنند؛ جهان جدیدی که میتواند گشایشی به امکانها و امیدهای نو در خود داشته باشد. سؤال این است که چگونه چنین چیزی ممکن میشود؟ چگونه الکساندریا موفق میشود راهی به خارج از هزارتوی ناامیدی رو به رُوی بگشاید؛ آنهم در حالی که رُوی باور کرده تنها راه رهایی، مرگ است؟ وقتی هرآنچه را که معنابخشِ زندگی ما بوده از دست دادهایم، وقتی که آرامآرام مرگ خود را در ذهنمان رقم میزنیم، چه چیزی میتواند ما را نجات دهد؟
پزشک، برای رُوی قرص شکر تجویز میکند؛ اقدامی هوشمندانه و از سر دلسوزی، اما مبتنی بر فریب. همکارانِ رُوی به او گوشزد میکنند: «یه زن ارزش خودکشی رو نداره» و او باید این فکر را از سرش بیرون کند. آنها رُوی را موردی مشابه بقیه میدانند: «اون اولین مردی نیست که عشقش رو از دست داده»؛اما هیچ یک حاضر نیستند به داستان رُوی گوش بدهند. برای آنکه بتوانیم روابط واقعی با دیگران برقرار کنیم، باید نقاب از چهره برداریم؛ چرا که «یه مرد نمیتونه وقتی صورتش رو پوشونده، چیزی رو که توی قلبشه نشون بده»، باید داستان رنج خودمان را تعریف کنیم و با تمام وجود بخواهیم شنوندۀ داستان دیگری باشیم؛ و این همان چیزی است که میتواند درهای بسته بین ما و دیگری را بگشاید. الکساندریا چیزی از مراسم عشاء ربانی نمیداند، اما در حفاظت از روح رُوی بهتر از کشیش بیمارستان عمل میکند! او شاید معنی افسردگی یا فلج شدن را نمیداند، اما دوستش را در مسیر بهبودی قرار میدهد؛ او بدون اینکه معنای آن را بداند، به معنی واقعی کلمه، از رُوی مراقبت میکند. مراقبت به معنی حضور اصیل انسانی که با وجود آن بتوانیم خودمان را روایت کنیم و امکان دیگری برای این روایت در نظر بگیریم. ظاهراً داستان بهانهای برای سوءاستفاده از الکساندریاست، اما در حقیقت رُوی خود را روایت میکند؛ روایتی که به نظر مشکل بتواند به زبان واقعیت بیان شود.
چگونه بیان روایتمان میتواند اثری شفابخش داشته باشد؟ این چه تفاوتی با یک داستان معمولی دارد؟ یک داستان معمولی پایان مشخصی دارد و به شکلی برای شنونده تعریف میشود که خوشایند او باشد؛ اما زمانی که خودمان را روایت میکنیم، مهم این است که ما چه میخواهیم بگوییم. هنگامی که خودمان را روایت میکنیم، هرگز از پیش نمیدانیم داستان چگونه تمام خواهد شد، در حضور دیگران، با چشماندازهای متفاوت، و در روندِ گفتوگویی خلاق، امکانهای معنایی جدیدی به روی تفسیر ما از واقعیت زندگی خودمان گشوده خواهد شد. حضور اصیل انسانی بیش از هر چیز دیگر، ما را در معنا بخشیدن به رنج و مواجهه با سوگ و فقدان یاری میدهد؛ چرا که باعث میشود بتوانیم از بند ذهنمان رها شویم و افق جدیدی در پیشِ روی خود ببینیم. در اینجا، الکساندریا هنوز در روند تبدیل شدن به یک بزرگسال، خلاقیتش را از دست نداده و لزومی نمیبیند پایانی را که رُوی برای داستان در نظر گرفته است، بپذیرد؛ و این خود افق تازهای در برابر رُوی میگشاید. شاید کنجکاوی و خلاقیت الکساندریا که بهندرت تا زمان بزرگسالی حفظ میشود، راز برقراری روابطی چنین شفابخش و مؤثر باشد؛ روابط اصیل انسانی با انسانهای آسیبدیدهای که رنج خود را صادقانه روایت میکنند و به ما امکان میدهند تا خودمان را صادقانه روایت کنیم و از خلال این روایت از جهان ذهن خود به جهانی نو سفر کنیم، سفری از ناامیدی بهسوی امید…
آیا داستان رُوی و الکساندریا میتواند الهامبخش رابطۀ پزشک و بیمار باشد؟
آیا میتوانیم تصور کنیم یک پزشک خوب، قبل از هر چیز، یک دوست خوب است؟



