آرچیبالد جوزف کرونین، پزشک و رماننویس اسکاتلندی، رمان «دژ» را در سال 1937 خلق کرد که جوایزی همچون جایزه ملی کتابفروشان آمریکا را برای او به ارمغان آورد. این رمان که وقایع آن شباهت زیادی به زندگی شخصی نویسنده دارد، زمینهساز تشکیل [1]NHS در ده سال بعد، یعنی در 1947، و پیروزی حزب کارگر در سال 1945 بوده است. کرونین در مصاحبهای اظهار داشت «من در دژ تمام احساسم درمورد حرفۀ پزشکی، ناعدالتیها، تعصبات لجوجانۀ غیرعلمی و حقهبازیهای آن را نشان دادهام … من شخصاً شاهد وحشت و نابرابریهایی که در داستان توصیف شده، بودهام. این نه علیه افراد، بلکه حمله به سیستم است[2]». «دژ» گرچه با مخالفتها و تلاش برای توقیف از سوی پزشکان روبهرو شد، در نیمۀ قرن بیستم توانست رکورد پرفروشترین کتاب، بعد از کتاب مقدس را به دست بیاورد و الهامبخش آثار متعددی در سینما، تلویزیون و رادیو شود. این رمان توسط فریدون مجلسی به فارسی ترجمه و مرتبۀ اول در 1364 توسط نشر رازی و مجدداً در سال 1388 توسط نشر نیلوفر به طبع رسیده است. در این نوشتار به فیلم «دژ» به کارگردانی «کینگ ویدور» محصول 1938 خواهیم پرداخت.
دکتر «اندرو مانسون» کار خود را در شهر کوچک بلن لی که اغلب ساکنان آن کارگر معدن هستند، بهعنوان دستیار یکی از پزشکان آنجا، «دکتر پیج»، آغاز میکند. در اولین شب ورودش با یک مورد عجیب که شباهت زیادی به سرماخوردگی دارد مواجه میشود. او با یک جراح به نام «فیلیپ دنی» آشنا میشود که به او توصیه میکند احتمال تب تایفوئید را در نظر بگیرد. حدس دنی درست از آب درمیآید. اندرو با چند مورد مشابه دیگر مواجهه میشود و قضیه را با دنی در میان میگذارد. دنی با میکروسکپش نمونۀ آب شرب را بررسی کرده و متوجه آلودگی آب –که علت شیوع بیماریست– شده است. دنی میداند که نامهنگاری با مسئولین محلی در رفع مشکل هیچ تأثیری ندارد و پیشنهاد میدهد کانال فاضلاب را منفجر کنند تا مسئولین مجبور شوند کانال جدید احداث کنند. اندرو با این پیشنهاد مخالف است.
اندرو برای زایمان همسر یکی از معدنچیان به خانۀ او میرود. نوزاد مرده به دنیا میآید. زمانی که همۀ امیدها از دست رفته، اندرو ناگهان تصمیم میگیرد بازهم تلاش کند. اندرو نوزاد را چند مرتبه در تشت آب سرد و گرم جابهجا کرده، سپس اورا ماساژ میدهد. صدای گریۀ نوزاد بلند میشود. اندرو از درِ خانه خارج میشود و با خود زمزمه میکند «خدایا شکرت من یه پزشکم!». در راه از جلوی پنجره خانهای رد میشود و میبیند خانواده مشغول مراسم عزاداری هستند. روی درب خانه علامت خطر انتقال عفونت مربوط به شیوع تایفوئید دیده میشود. اندرو متأثر از این دو واقعه نزد دنی میرود و برای اجرای نقشۀ منفجر کردن کانال فضلاب اعلام آمادگی میکند. آن دو کانال را منفجر میکنند؛ صبح فردا عملیات تعمیر لولههای فاضلاب آغاز میشود.
اندرو با معلم مدرسۀ شهر، «کریستین بارلو»، آشنا میشود و ازدواج میکند. او که از سودجویی و زورگویی کارفرمای اصلیاش، همسر دکتر پیج، به ستوه آمده برای کار به محل جدیدی میرود. اندرو در محل کار جدیدش متوجه شیوع بیماری ریوی در بین کارگران معدن میشود. او میخواهد علت این امر را پیدا کند، متوجه میشود این نوع بیماری ریوی در بین اختلالات صنعتی ذکر نشده و تصمیم میگیرد خودش بررسی بر روی آن را شروع کند. او حاضر نیست قبل از اینکه علت بیماری را پیدا کند، به کارگران دارو بدهد و فقط آن وضعیتِ آنها را مرتب پیگیری میکند؛ به همین علت تعدادی از کارگران دیگر به او مراجعه نمیکنند. اما این مسئله کوچکترین اهمیتی برای اندرو ندارد و فقط به ارزش علمی تحقیقاتش و اهمیت کشف علت بیماری فکر میکند. او متوجه میشود برهمکنش ذغال و سیلیکوز در ریۀ کارگران علت بیماری است و نتایج کارش را برای مجلۀ پزشکی میفرستد که مورد اسقبال قرار میگیرد. بعضی مسئولین محلی به این بهانه که اندرو بدون مجوز بر روی حیوانات پژوهش میکند، به خانه و آزمایشگاه میآیند و همهچیز را از بین میبرند. بعد از این واقعه، اندرو برای ادامه تحقیقاتش به همراه کریستین به لندن میرود. در لندن، یک روز بهطور اتفاقی دوست دوران دانشکدهاش «فردی» را میبیند که در محلهای مرفهنشین زندگی میکند. اندرو همراه فردی به بیمارستان محل کارش، که گرانترین بیمارستان لندن است، میرود؛ جایی که بیش از هر چیز دیگر، سود مالی در مرکز توجه است. فردی از اندرو دعوت میکند تا با او کار کند. اندرو تدریجاً جذب محیط کاری و سبک زندگی همکاران جدیدش، مانند دکتر ایوری، میشود. او صرفاً برای دریافت پول و با این توجیه که خود بیمار خواهان انجام این کار است، برای مراجعین ثروتمندش داروهای غیرضروری تجویز میکند یا درمان های بیاثر انجام میدهد.
کریستین احساس میکند که رفتار اندرو تغییر کرده و سعی میکند این تغییر رویه را به او گوشزد کند: «این کارت نیست که برات پول میاره، زیر پا گذاشتن انسانیته و خودت میدونی!» اما با خشم و انکار اندرو مواجه میشود. دنی با پیشنهاد یک کار نزد اندرو و کریستین میآید و با بازگشت او به داستان روند وقایع تغییر میکند. او دومین نفری است که تغییر رفتار اندرو را متذکر میشود. دنی تصادف میکند و به بیمارستان محل کار اندرو منتقل میشود. دکتر ایوری با وجود نگرانی اندرو و وضع وخیم دنی با خونسردی تمام او را عمل میکند. دنی بر اثر سهلانگاری ایوری پیش چشمان اندرو میمیرد. مرگ دنی ضربۀ ناگهانی برای اندروست. اندرو مانند کسی که ناگهان متوجه همهچیز شده باشد، به ایوری میگوید «این جنایت بود نه جراحی! تو بیصلاحیتی و این یه حقیقته، اوه حقیقت!» اندرو متأثر از این واقعه میخواهد اشتباهاتش را جبران کند. او برای کمک به درمان یک دختربچه با فرد متخصصی که علیرغم صلاحیت علمی مدرک پزشکی ندارد، همکاری میکند و بابت این عمل به دادگاه فراخوانده میشود. اندرو در دادگاه باورهایش را بازگو میکند؛ اینکه باید در پیشفرضهای پذیرفتهشده تجدیدنظر کنیم. او ادعا میکند برای نجات بیمارش با یک غیرمتخصص همکاری کرده و این را وظیفۀ یک پزشک میداند. اندرو به همراه کریستین دادگاه را ترک میکند، گویی دوباره متولد شده است…

در نوشتار ابتدای فیلم تأکید میشود که این داستان بههیچوجه نمیتواند معیار تأمل در رشتۀ پزشکی قرار بگیرد. بااینحال، به نظر میرسد «دژ» با توجه به مسائل بنیادی که مطرح میکند و همچنین نقش مهمی که در زمان خود بر جامعه داشته است، اثری شایانتوجه و بهانۀ خوبی برای گفتوگو در باب مشکلاتی است که اکنون پس از گذشت حدود 80 سال از خلق این اثر، همچنان در سیستم بهداشت و درمان قابللمس هستند.
اندرو حاضر نیست گواهی جعلی صادر کند و در برابر سودجویی و زورگویی مافوقش میایستد؛ علم مانند وجدان درونی همیشهبیداری است که او را گرم میکند. زمانی که جان یک نوزاد را نجات میدهد، خودش را بهعنوان یک پزشک میپذیرد و در شرایطی که اشکال شبکۀ فاضلاب باعث شیوع بیماری شده است، نمیتواند به تشخیص بیماری و تجویز دارو اکتفا کند. در فیلم اشاره میشود که همۀ اهالی میدانند منفجر کردن کانال فاضلاب به عمد و توسط اندرو و دنی صورت گرفته و از این بابت خوشحالند. اگر مواجهه با داستانها را بهانهای برای طرح پرسش و اندیشهورزی در باب آنچه که بهطور روزمره با آن مواجه هستیم بدانیم، دژ بهانهای برای پرداختن به این سوال است که پزشک چه نقشی در جامعه ایفا میکند؟ آیا وظیفۀ او صرفاً این است که بیماری را تشخیص بدهد و دارو تجویز کند؟ اگر علت ایجاد بیماری و راه برطرف کردن این علت در هزارتوی سیستم اداری گم شده باشد، تکلیف چیست؟ حتی دقیقتر از این آیا نقش پزشک در جامعه و تصوری که هر دانشجوی تازه فارغالتحصیل پزشکی از وظایفش دارد، میتواند در قالب یک فهرست ارائه شود؟
اغلب زمانی که سخن از اختلاف طبقاتی به میان میآید، تعارض میان زاغههای حاشیۀ شهر و برجهای مناطق مرفهنشین به ذهن متبادر میشود. معمولاً هم بهمثابۀ یک دانای کل که خود را در هیچ یک از دو سر طیف نمیداند، به موضوع نگاه میکنیم. آنچه از نظر دور میماند، این است که چنین اختلافی در درون یک گروه خاص، مانند پزشکان، چه اثری بر افراد میگذارد. فیلم دژ بهانۀ خوبی است تا از زاویۀ دیگری به مسئلۀ اختلاف طبقاتی بپردازیم؛ اینکه اختلاف طبقاتی در درون یک جامعۀ محدودتر چگونه میتواند کیفیت حضور افراد در جهان را تغییر دهد و آنها را با باورهایی که مبنای تصمیمات و عملکردشان در زندگی بوده، به عبارتی با خودشان بیگانه سازد. در صحنهای از فیلم کریستین به اندرو میگوید: «وقتی پول نداشتیم خوشبخت بودیم، هیچ حرفی از پول نمیزدیم. ولی حالا فقط درمورد پول حرف میزنی … یادت میاد قدیم چطور راجعبه زندگی حرف میزدی؟ زندگی هجوم به سمت ناشناختههاست و رفتن به قلۀ کوه؛ گویی باید دژی را فتح میکردی که میدانستی در آن قله وجود دارد، ولی نمیتوانستی آن را ببینی. در اوج…»
همهجا میشنویم که از ارزشهای انسانی صحبت میشود اما کمتر از آسیبپذیری این ارزشها در کوران راحتطلبی سخن به میان میآید. گویی هر زمان از کاستیها سخن میگوییم، راجعبه شخص دیگری حرف میزنیم، کسی که نمیشناسیم، کاستیها را به گردن او میاندازیم، و میرویم… در دژ بهخوبی شاهد کمرنگ شدن تدریجی این ارزشها برای اندرو هستیم، اینکه چطور مواجهه با محیط جدید وی را بدون اینکه خود متوجه این مهم باشد، تغییر میدهد. حال پرسش مهم این است که جامعۀ پزشکی از یک سو و تکتک افراد از سویی دیگر، چگونه تجربیات اینچنینی را از سر میگذرانند؟ در چنین مواجههای چهچیز میتواند راهنمای ما باشد؟ در کشاکش بین وظیفۀ حرفهای و آرمانهای انسانی از یک سو، و امکان فراهم آوردن یک زندگی مرفه و آسوده از سوی دیگر، کدام را انتخاب میکنیم؟ اندرو در دادگاه بیان میکند: «پزشکان باید امرار معاش کنند ولی اونها در برابر نوع بشر مسئولیت دارن.» چگونه میتوان بین این دو مسئله تعادل برقرار کرد؟ آیا این امر نیازمند آموزش است؟ اگر هست، چه آموزشی؟ در جایی از رمان کرونین اندرو ابراز میکند: «اگر بین پزشک و بیمار، پول ردوبدل نشود، کل سیستم سالمتر عمل میکند.» آیا بهراستی باید پزشکی از سودگرایی حاکم بر جامعه مصون نگه داشته شود؟ اگر آری، این کار چگونه باید انجام گیرد؟
به نظر میرسد آنچه در دانشگاهها به دانشجویان پزشکی و همچنین سایر رشتههای مراقبت سلامت آموخته میشود بیشتر بر معلومات و دادهها متمرکز است؛ درحالیکه طبابت و ایفای نقش بهعنوان پزشک، پرستار و… در جامعه مستلزم این است که بیاموزیم چگونه به دانستهها جامۀ عمل بپوشانیم. شاید آنچه باید پیش از هر چیز بیاموزیم، این است که چگونه فکر کنیم!
[1]National Health System
[2]این عبارت در صفحه ویکیپدیا وی به نقل از یک مصاحبه درج شده اما منبع آن ذکر نشده است




