زی‌درنگ‌گردآورد فلسفۀ پزشکییک‌ فیلم - یک‌ تجربۀ زیسته

در جست‌وجوی معنای زیستن

نگاهی به فیلم «زیستن (Ikiru)»

«زیستن» با سرطان شروع می‌شود. فیلم با نمایش یک عکس رادیولوژی، ما را از موضوع بیماری کشنده «وتنابه سان» آگاه می‌کند. سپس وتنابه را می‌بینیم که برخلاف ما از سرطان معده و مرگ قریب‌الوقوع خود بی‌خبر است. گفتار ابتدای فیلم وتنابه را معرفی می‌کند؛ او مردی است میانسال که عمر خود را صرف کار پرمشغله در ادارۀ «امور همگانی» کرده است. او زمان را می‌گذراند بدون اینکه واقعاً زندگی کرده باشد، گویی سال‌ها پیش مرده است. در محل کار او، جز کاغذبازی و ارجاع مراجعین به سایر بخش‌ها کاری انجام نمی‌شود. گروهی از بانوان ساکن منطقه‌ای در توکیو به ادارۀ محل کار وتنابه مراجعه می‌کنند و از وجود گندابی در محل سکونتشان شکایت دارند. وتنابه آن‌ها را به «ادارۀ مهندسی» ارجاع می‌دهد. هیچ ‌یک از بخش‌ها پاسخگوی این خانم‌ها نیست و هرکدام مسئولیت را متوجه بخش دیگری می‌کند.

وتنابه به علت درد و مشکلات معده‌اش به پزشک مراجعه می‌کند و از بیماری و مرگ قریب‌الوقوع خود مطلع می‌شود. از اینجا به بعد، او خاطراتش را مرور می‌کند؛ اینکه چطور در جوانی بعد از فوت همسرش ازدواج ‌نکرده و مشغول بزرگ کردن تنها پسرش بوده، پسری که هم‌اکنون رابطۀ خوبی با او ندارد. به دیوار اتاقش دو لوح تقدیر آویخته که از 25 سال زحمات او در ادارۀ قدردانی می‌کند؛ مهروموم‌هایی که او اصلاً زندگی نکرده و در حقیقت به هدر داده است.

قهرمان ما که پیش‌ازاین در جریان زندگی روزمره غرق ‌شده بود، ناگهان با پوچی و بی‌معنایی زندگی خود مواجه می‌شود و برای فرار از سرطان و رنج‌های دیگرش به میخانۀ کوچکی پناه می‌برد، در آنجا با یک رمان‌نویس آشنا می‌شود و داستانش را برای او تعریف می‌کند. رمان‌نویس در پاسخ می‌گوید: «چیزی که مردم درمورد بدبختی میگن درسته چون بدبختی حقیقت رو بهمون یاد میده، سرطان تو باعث شد چهارچشمی متوجه زندگیت بشی». از اینجا سفر وتنابه در جست‌وجوی زندگی آغاز می‌شود. او به همراه رمان‌نویس راهی تفریحات شبانۀ توکیو می‌شود و پول‌هایی که قبلاً هرگز برای خودش خرج نمی‌کرد را صرف تفریح و خرید کلاه می‌کند، اما گویی تجربۀ این شب نمی‌تواند مرهمی بر رنج او باشد. روز بعد وتنابه به‌طور اتفاقی با تویو (toyo)، یکی از کارمندان اداره ملاقات می‌کند و با او همراه می‌شود. تویو دختری جوان و سرزنده است که از فضای کسالت‌بار ادارۀ «امور همگانی» خسته شده و می‌خواهد استعفا بدهد.

وتنابه تویو را به رستورانی می‌برد و راز سرزندگی او را جویا می‌شود. می‌خواهد قبل از مرگ یک روز مثل تویو زندگی کند. تویو که بعد از استعفا از اداره در کارخانه عروسک‌سازی کار می‌کند، راز سرزندگی‌اش را «ساختن» تصور می‌کند و به وتنابه پیشنهاد می‌دهد او نیز چیزی بسازد. وتنابه به فکر فرو می‌رود؛ «ولی توی اون اداره که نمیشه چیزی ساخت.» ناگهان قهرمان ما پاسخ سؤالش را پیدا می‌کند و درمی‌یابد چه‌چیزی را باید «بسازد». او از پله‌های رستوران پایین می‌آید، عده‌ای که در سمت دیگر رستوران در تدارک یک جشن تولد بودند، همزمان آواز «تولدت مبارک» سر می‌دهند. در ادامه، این صحنه با ورود دختری که تولدش است توجیه می‌شود، اما در حقیقت کروساوا (کارگردان فیلم) به این شکل ما را به جشن آغاز «زیستن» وتنابه دعوت می‌کند. او معنای زندگی خود را در پر کردن گندابی که در ابتدای فیلم علت شکایت عده‌ای بود و ساخت پارک بازی در آن محل می‌بیند. دقیقاً جایی که زیستن حقیقی او با دست زدن به کاری واقعی و نه مشغله‌ای بی‌حاصل، آغاز می‌شود؛ فیلم به مراسم ختم وتنابه در 5 ماه بعد کات می‌خورد. فاصلۀ بین این دو اتفاق، در حقیقت زیستن وتنابه و تلاش‌های او برای گذر از بروکراسی حاکم و احداث پارک، در قالب فلش‌بک‌هایی توسط حضار روایت می‌شود.

مردم و ساکنین محلی برای ادای احترام به مراسم می‌آیند و وتنابه را عامل ساخته ‌شدن پارک می‌دانند. این باعث می‌شود بحث و گمانه‌زنی دربارۀ علت تحول و مرگ او در بین همکارانش شکل بگیرد. همزمان با پیشروی بحث، حضار که به میگساری مشغولند، متوجه علت تحول وتنابه و کار بزرگ او شده و در حالت مستی هم‌قسم می‌شوند راه او را ادامه دهند. صبح روز بعد اما همه‌چیز در اداره به روال قبلی خود برمی‌گردد، مراجعین به بخش‌های دیگر ارجاع داده می‌شوند و هیچ کاری واقعاً انجام نمی‌شود. کیمورا (kimura) یکی از کارمندان حاضر در مراسم ختم که از ابتدا وتنابه را عامل اصلی ساخته‌ شدن پارک می‌دانست، با دیدن این وضع اداره را ترک می‌کند و راهی سفر می‌شود.


کروساوا داستان خود را در بستری از فضای حاکم بر ادارات در زمان خود روایت می‌کند؛ جایی که می‌تواند به بهترین شکل بستر نمایش رخوت و روزمرگی حاصل از انکار مرگ و غفلت از آن باشد. داستان در عین پرداخت قابل‌توجه به ‌نقد نظام اداری، ورای آن گام برمی‌دارد و به زندگی انسان‌هایی می‌پردازد که در پس انباشتی از کاغذها و کار بی‌حاصل، فرصتی برای زیستن ندارند. در مسئلۀ گنداب محلۀ فقیرنشین، به نظر می‌رسد همه به‌خوبی می‌دانند چه‌ کاری باید انجام شود، اما هیچ‌کس زنده نیست که دست ‌به ‌کاری بزند و بخشنامه‌ها و دستورالعمل‌های اداری بدون حضور انسان زنده و کنش‌مند، محلی از اعراب ندارد. در فیلم به‌وضوح نشان داده می‌شود چگونه نظامی که برای تسهیل انجام امور، ساخته‌وپرداخته شده بر اثر نادیده گرفتن وضعیت انسانی و تهی ماندن از معنا، تبدیل به گندابی راکد شده که خود مانع از انجام اقدامات لازم است. از سوی دیگر، پوچی حاکم بر ادارۀ «امور همگانی»، وجهی از زندگی مرده‌وار وتنابه را روایت می‌کند.

در صحنه‌ای از فیلم تویو به وتنابه لقب مومیایی می‌دهد؛ زنده‌ بودن بدون «زیستن» همان مرگ است، اگرچه جسم انسان شمایل خود را حفظ کرده باشد. در حقیقت «زیستن» طرح پرسش از معنای زندگی است که خود را در آیینۀ مرگ‌اندیشی و مواجهه با مرگ قریب‌الوقوع به‌مثابۀ برهم‌زنندۀ جریان روزمرگی و بی‌معنایی، آشکار می‌کند.

در سکانس‌های متفاوت از وتنابه می‌شنویم که «من نمی‌توانم بمیرم»، زندگی که آغاز شده، چگونه می‌تواند تمام شود؟ در حقیقت، وحشت او از مرگ یا درد نیست؛ بلکه این زندگی نکردن است که او را رنج می‌دهد. در سکانس مرگ وتنابه می‌بینیم که او در سرما روی تاب نشسته و آواز می‌خواند، او از مرگ نمی‌هراسد و حال که توانسته چیزی بسازد و زنده باشد، به استقبال مرگ می‌رود. در انتها، حاضرین در مراسم ختم دربارۀ علت مرگ وتنابه (سرما یا سرطان) دچار تردید می‌شوند. در نهایت علت برای ما روشن نمی‌شود، مرگ به زندگی ما معنا می‌بخشد اما آنچه اصالت دارد زیستن است و مرگ به‌خودی‌خود اهمیتی ندارد.

کوروساوا در 50 دقیقۀ پایانی فیلم با روایت «زیستن» وتنابه از طریق تداعی در ذهن سایر شخصیت‌ها، به ما مجال دستیابی به تجربۀ او را نمی‌دهد. شاید این پیامی صریح به مخاطب باشد که «تو هنوز در جهان مردگان هستی». پایان‌بندی فیلم درعین‌حال که به ورطۀ خوش‌بینی غیرقابل‌باور نمی‌افتد (پی بردن به راز وتنابه منجر به تحول همکارانش نمی‌شود و همه‌چیز به روال قبل بازمی‌گردد)، مخاطب را که شاید هنوز نتوانسته مواجهه با مرگ قریب‌الوقوع را مانند وتنابه تجربه کند، سردرگم رها نمی‌کند. به نظر می‌رسد شخصیت فیلم را از الگوی مرسوم دوگانه‌ها متمایز می‌کند. این شخصیت کیمورا گشایش یک امکان برای مخاطب است تا بتواند به‌طور واقعی و نه شعاری، با مسئلۀ طرح‌شده همراهی کند. کیمورا به درکی متعالی‌تر از همکاران خود رسیده اما دست به عمل نمی‌زند، بلکه سفری آغاز می‌کند تا معنای زیستن خود را دریابد؛ درست مثل ما که هم‌اکنون راه سفری به درون خودمان و جهانی که بافتار زندگی‌مان را شکل می‌دهد، در پیش‌رو داریم. ازآنجاکه همۀ ما ناگزیر از پذیرش خودمان به‌مثابۀ «انسان فناپذیر» هستیم، تماشای فیلم «زیستن»، تجربه‌ای است که همراه ما می‌ماند و پرسشی را در ذهنمان تکرار می‌کند:
مرگ در مردمک‌های ما می‌نگرد، حال چگونه خواهیم زیست؟

پوشیده نیست که طب مدرن، مرگ را شکست در درمان تلقی کرده و میرایی و تجربۀ انسان از آگاهی نسبت به مرگ محتوم خویش را موضوع کار خود نمی‌داند.[1] به نظر می‌رسد این رویکرد ریشه در تلقی طب مدرن از بدن انسان دارد. تلقی که تنها جسم انسان را موضوع کار خود قرار داده و آن را یک ماشین تصور می‌کند که دچار نواقصی (بیماری) می‌شود و پس از مدتی بر اثر انباشت این نواقص (پیری)، دیگر نمی‌تواند تعمیر شود. این تلقی فروکاست‌گرا خود ریشۀ معضلاتی در طب مدرن است که برشمردن آن‌ها در این مقال نمی‌گنجد. از دریچۀ نگاه علوم انسانی پزشکی، این تلقی فروکاست‌گرا به انسان در پزشکی نابسنده و نیازمند بازنگری می‌نماید و نگرش به انسان به‌مثابۀ یک کل به‌عنوان رویکردی نوآئین پیشنهاد می‌شود. حال این پرسش به ذهن متبادر می‌شود که پزشکی مدرن در راستای بازانسانی کردن خود چگونه می‌تواند به مرگ به‌مثابۀ یک وضعیت انسانی بیندیشد و انسانی را که پایان حیات را تجربه کرده و از خلال مرگ‌اندیشی، زندگی خود را معنا می‌بخشد، در محوریت خود قرار دهد؟ به‌بیان‌دیگر پزشکی مدرن از «زیستن» چه می‌تواند بیاموزد؟


[1] در اینجا لازم به توضیح است که حتی اقدامات مراقبت تسکینی و نگهداری از سالمندان بیشتر رویکردی طبی اتخاذ می‌کنند تا رویکردی انسانی

صبا میری کرمانشاهی

دبیر گردآورد فلسفۀ پزشکی ||| دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه | دارندۀ مدال نقرۀ انفرادی سال 1400 و نقره و برنز بخش گروهی المپیاد علوم انسانی سلامت در سال 1398 و 1400

از همین نویسنده/مترجم بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا