میگفتم: «بابا، دیگه از توان شما و مامان خارجه، اجازه بدین برای انجام کارهای مراقبتیم یک پرستار (مراقب ساده) بگیریم.»
هر بار این حرف را میزدم، مادر و پدر هر دو موضع میگرفتند و با دلخوری مخالفت میکردند، و پدر همیشه این جمله را هم اضافه میکرد: «تا وقتی من زندهام، هرگز!» و چه کسی گمانش را میکرد که آن مرد راستقامتی که با همۀ دردهایی که از گردن تا انگشتان پاهایش و حتی اعضای داخلیاش را نیز درگیر کرده بود و شبها نالههایش از اتاقش به گوشم میرسید، ولی خم به ابرو نمیآورد و در سن 77سالگی همچنان با کمک مادر مرا روی تخت جابهجا میکرد و لباس میپوشاند و مینشاند و ویلچر هل میداد و… امید داشت دستِکم تا ده سال دیگر زنده و به قول خودش “در خدمت من” باشد، ظرف 20 دقیقه جان از تن رنجورش به در کند؟
پدر رفت، برای همیشه… و من که از زمانی که بیدستوپا شده بودم(!) پدر و مادر دو بال پروازم بودند، یک بال خود را از دست دادم و تلوتلوخوران و مبهوت در آسمان پرابهام زندگیام با چالشهای جدیدی روبهرو شدم؛ غم سنگین از دست دادن پدری همچون او از یک سو، و معضل پیدا کردن پرستار مناسبی که در رسیدگی به امور من کمک دست مادر باشد از سوی دیگر. و در این میان کرونا… و ایام قرنطینه و مراکز خدمات مراقبت در منزل که به اغلبشان ابلاغ شده بود از اعزام نیرو به منازل پرهیز کنند، ولی مگر شرایط ما طوری بود که پشت چراغ وضعیت قرمز، منتظر زرد و سبز شدن اوضاع بمانیم؟! نبود کمکدست برابر بود با عدم انجام نظافت روزانه و مواجهه با عفونت، عدم جابهجایی و قرار گرفتن در معرض زخم بستر، و دردهای فقراتی و تشدید دردهای نوروپاتیک هم که در جای خود. در نتیجه، درِ خانه مان باز شد به روی افراد رنگارنگی که میآمدند و میرفتند، درست انگار در خانه را باز کرده بودیم به روی کرونا و تعارفش میکردیم تو! نه گزینههای زیادی برای انتخاب داشتیم و نه مهلت کافی برای تصمیمگیری؛ ازاینرو سرانجام یک نفر –که چندان مورد تأیید مادر هم نبود– را استخدام کردیم و در را به روی کرونا بستیم.
و اما در این مدت، دوستان و فامیل تنهایمان نگذاشتند و حتی دوست دیرینهای که مدتهاست دیگر حکم خواهر را دارد، وظیفۀ شاق حمام بردن مرا به عهده گرفت؛ سارا.
سارا مددکار است. صبحها در یک مرکز ترک اعتیاد زنان کارتنخواب که بالإجبار به آنجا برده میشوند، کار میکند و عصرها در کلینیکهای خصوصی. با اینکه میدانستیم سارا در محیط کار و در مسیر رفتوآمد با وسایل نقلیۀ عمومی در مواجهه زیادی با کرونا قرار دارد، ولی چون از عهدۀ کارهای من خوب برمیآمد و از طرفی پرستار جدید هنوز به کارهای من وارد نبود و مادر اطمینان نمیکرد مرا با او به حمام بفرستد، مبادا آسیبی ببینم، به ناچار دوباره آغوش گشودیم به روی کرونا…
. . .
عصر زیبایی بود. سارا که میآمد، شور و نشاط با خود میآورد و خانۀ ساکتمان حالوهوای زندگی میگرفت. هنگام حمام، قاطی کفمالیها، حرف میزدیم، درددل میکردیم، آببازی میکردیم و آنقدر لفتش میدادیم که سرانجام مادر میآمد و از گوشمان میگرفت و هدایتمان میکرد به راه راست اتاق! و بعد، سارا آشپزیاش را به رخمان میکشید و پس از یک هفته تناول غذاهای کسالتآور، تنوعی به خوردوخوراکمان میداد. ولی آن روز سارا کمی بیحال بود، حالت تهوع داشت و سرش گیج میرفت. بااینحال، مثل همیشه در حمام کلی آببازی کردیم و بعدش سارا برایمان پیراشکی خوشمزهای پخت؛ هرچند خودش لب به غذا نزد.
روز بعد، حال سارا را پرسیدم. از سر کار مرخصی گرفته بود و ناراحتی گوارشی و سردرد، خانهنشینش کرده بود. من هم کمی سرم درد میکرد و آبریزش بینی داشتم؛ باید به حرف مادر گوش میکردم و اجازه میدادم بعد از حمام موهایم را با سشوار خشک کنند تا اینطور سرم سرما نخورد! بااینحال، مهم نبود؛ یک استامینوفن کدئین، قائله را ختم میکرد. ولی روز بعد، گرمای 38 درجۀ تابستان برایم زمحریر شد. از لرز، آروارههایم قفل شده بودند و زیر دو پتو بدنم به رعشه افتاده بود. اما ساعتی بعد، حرارتی دلچسب جسمم را فراگرفت و بهتدریج لرز فروکش کرد. دوباره حالم جا آمد و با انرژی نشستم پای ترجمۀ کاری که در دست داشتم. بااینحال، تجربههای گذشته در سرم نجوا میکردند که پشتبند لرز بیگمان تب میآید. و هرچند احساس تب نداشتم، تبسنج را سُراندم زیر زبانم؛ 37/9.
چقدر همۀ علائم به کرونا میخورد، ولی مگر کرونا یک بیماری مهلک نبود؟ من فقط کمی حالت سرماخوردگی داشتم. بااینحال، با یکی از دوستانم که پزشک هستند، خانم دکتر «ه»، مشورت کردم و علائم سارا را که بیشتر گوارشی بود و شرایط خودم را توضیح دادم. توصیه کردند استامینوفن 500 را هر چهار ساعت شروع کنم و برای اطمینان و اقدامات بعدی آزمایش خون بدهم. طی روزهای بعد، لرزهای متناوب با شدت بیشتری ادامه پیدا کرد و تب بهتدریج به 38/5 رسید. ترشحات ریهام افزایش یافت و برای من که لولۀ تنفسی (تی-تیوب) دارم، دفعات ساکشن کردنم بیشتر شد و ترشحات روی گاز دور لولهام (شکاف استومی) رنگوبوی زمانی را به خود گرفت که مبتلا به پنومونی شده بودم.
پاسخ آزمایش، ابتلا به کرونا را نشان میداد…

بابا جون… بابا جون…
به خودم میآمدم و میدیدم که دارم پدر را صدا میزنم. سردم بود و لرز داشتم. داغ بودم و میسوختم. تب به 39 و 39/5 درجه رسیده بود. کمی نفسم تنگی میکرد. بیحال افتاده بودم روی تخت و با صدایی که از زور ضعف بهسختی از حنجرهام بیرون میآمد، از مادر و پرستار و خاله که تندوتند حوله خیس میکردند و به دست و پا و صورتم میکشیدند، خواهش میکردم حولهها را با آب خنکتری خیس کنند.
و در این میان، وجودم را وحشت فرا گرفته بود؛ وحشت از فاجعهای که میدانستم بهزودی به وقوع خواهد پیوست: افت تنفسی و خطر نیازمندی به ونتیلاتور؟ مرگ؟ نه… واقعهای هولناکتر از مرگ؛ درد… ولی نه از آن دردهایی که کسانی که تجربۀ ابتلا به کرونا را دارند توصیفش میکنند و شاید ناپروکسن کمی تسکینش دهد، و نه از جنس دردهای نوروپاتیکی که در این شانزده سال همراه همیشگی من بوده است و هرگاه عفونتی داشته باشم، بهطرز ناباورانهای شدت میگیرد! بلکه از آن نوع دردهای مهارناپذیر و جنونآمیزی که هر گاه تب به سراغم میآید، در ناحیۀ میانی پشتم (در محدودۀ مهرههای T ستون فقرات و دندههای متصله) ایجاد میشود که میتواند کل آن ناحیه را درگیر کند و یا فقط در حد نقطهای باشد به اندازۀ یک بند انگشت؛ در هر صورت فرقی ندارد، این درد غیرقابلوصف میتواند مرا از آدمیت خارج کند!
حوالی ظهر اتفاق افتاد. وقتی اوایل صبح درد و سوزش شدیدی در معدهام پیچید و گرسنگی کاذب به سراغم آمد، دریافتم که درد فقرات در راه است، چرا که آن درد فراطبیعی(!) همیشه با پیشدرآمدی از درد معده و گرسنگی کاذب همراه بود.
مدام مرا از این پهلو به آن پهلو میچرخاندند تا فشار از روی پشتم برداشته شود. خانم دکتر «ه» ناپروکسن را توصیه کردند ولی ازآنجاییکه ممکن بود –با سابقۀ ریفلاکس معدهای که داشتم– درد معدهام را تشدید کند، منصرف شدند. مصرف دیازپام هم ریسک افت تنفسی را به همراه داشت. تا شب، دیگر از درد بیقرار شده و مبهوت مانده بودم که چطور دردی در ناحیهای به مساحت یک سانتیمتر مربع(!) میتواند آنگونه مرا درمانده کند. میدانستم که این درد در خانه قابلمهار نیست. دو سال پیش از آن که به پنومونی مبتلا و در بیمارستان بستری شده بودم، در پی تب شدید این درد به سراغم آمد و مرا به ناله و ضجه و حتی فریاد واداشت. رزیدنتهایی که بخش را میچرخاندند، زورشان فقط آنقدر میرسید که کترولاک و پتیدین آبکی(!) تجویز کنند. (پتیدین، کترولاک و لیدوکائین، هر سه برای من هیچ فرقی با آب مقطر ندارند، تابهحال هیچگاه نه پتیدین و کترولاک مرا تسکین دادهاند و نه لیدوکائین در برابر اعمال تهاجمی بدون بیهوشی سپر مستحکمی در برابر هجوم درد بوده است.) آن زمان وقتی فریادهایم به جایی نرسید، از مادر خواستم با یکی از دوستان پزشکم در تهران، خانم دکتر «الف»، تماس بگیرد و وقتی تماس حاصل شد، چنان ضجهزنان از او تقاضای کمک کردم، که هنوز وقتی یادم میآید، از خجالت ذوب میشوم. نفهمیدم او تلفنی چه اقداماتی کرد، فقط همین را میدانم که ساعتی بعد به ناگاه خودم را در حالت گیجی خوشایندی یافتم که عاری بود از درد.
ولی اکنون، حتی تصور بیمارستان رفتن هم وحشتناکتر از این درد بود، نه به این خاطر که تکنسینهای اورژانس که سر شب آمده بودند، توصیه کردند در منزل مداوا شوم، چون در محیط آلودۀ بیمارستان، احتمال وخیمتر شدن شرایطم زیاد بود، بلکه وحشت من از “ممنوعیت همراهی” در بخشهای کرونا بود. افرادی در شرایط جسمی من، که برای کوچکترین نیاز خود، به پیشوپاافتادگیِ خارش نوک بینی، وابسته به دیگران هستند، چطور میتوانند با چنین حال وخیمی که یکسره نیاز به تغییر پوزیشن و ساکشن و تر کردن پیشانی و ماساژ و غیره دارند، بدون همراهی به پرسنلی سپرده شوند که در شرایط پاندمی حیران ماندهاند، چطور به این حجم از بیمار بدحال رسیدگی کنند. خصوصاً آنکه مدتی پیش از آن، یکی از دوستانم که مبتلا به میوپاتی است و به کرونا مبتلا شده بود، از تجربهاش از بستری در بیمارستان میگفت، اینکه اجازۀ داشتن همراهی نداشت و از طرفی پرسنل حتی قرصهایش را به دستش نمیدادند و او که قادر نبود قرصها را خودش از روی میز جلوی تخت بردارد، مدتها انتظار میکشید تا یک نفر فرصت کند و قرص و لیوانی آب به دستش بدهد. این دوست که حسابی دلخور شده بود، میگفت از طرفی اجازۀ داشتن همراهی نداشتم و از طرفی دیگر، پرسنل بهوضوح اکراه داشتند که خدمات اضافی ارائه دهند.
ولی این دوست تا حدی قادر بود نیازهای خودش را مرتفع کند، تغییر پوزیشن بدهد، بدن کوفتهاش را مالش دهد، نوک بینیاش را بخاراند! ولی من در بیمارستان چه در انتظارم بود، جز زجر و زجر و زجر…
ولی از طرفی با این درد که در منزل قابل کنترل نبود، چه میکردم؟ با تمام ناتوانیام در حرکت، از بیقراری مثل مرغ اسیری بودم که خود را به در و دیوار قفس میکوبد. هر گاه به این درد میاندیشم، تنها تصویری که به گمانم میتواند حالت درونی مرا در آن حال توصیف کند، صحنهایست در فیلم سنتوری، آنجایی که بهرام رادان (در نقش علی سنتوری) به یک مرکز ترک اعتیاد برده میشود و پس از درمان با شوک الکتریکی، او را نیمهبیهوش برای سمزدایی به اتاقکی میبرند، دستها و پاهایش را با تسمه به تخت میبندند و پس از تزریق یک دارو، او را تنها رها میکنند به حال خودش. و او مدتی پس از تزریق به هوش میآید و ساعتها از درد، مثل حیوانی زخمی و در بند، دیوانهوار تقلا میکند و نعره میکشد؛ اینچنین است حس درونی من، وقتی این درد ناشناخته به سراغم میآید.
نمیدانم آن شب سیاه را چطور به صبحی تیرهوتار رساندم. خانم دکتر «ه» که یکسره پیگیر حالم بودند، مشورت میدادند و از همکاران خود در تخصصهای دیگر مشورت میگرفتند، توصیه کردند دیازپام را با دوز حداقل امتحان کنیم. ولی هرچند با ترس و تردید دیازپام را بلعیدم، دیازپام در امتحان مردود شد! کوچکترین تأثیری نداشت، حتی دوز بالاتر آن؛ داروی بیخاصیتِ منفعلی که حتی قابلیت این را نداشت بر وضعیت ناپایدار تنفسم تأثیر منفی بگذارد!
دوست دیگری از تهران، خانم دکتر «ع»، با پرسوجوی بسیار، ویزیت متخصص در منزل را برایم فراهم و پشتبند آن، یک دستگاه پالس اکسیمتر روانۀ خانهمان کردند. میزان اشباع اکسیژن در خونم حولوحوش 91 تا 93 متغیر بود. حوالی عصر، یک متخصص عفونی مرا ویزیت کردند و طوماری نوشتند از داروهایی که حجمشان در دو کیسه، رویهمرفته به اندازۀ یک گونی برنج دهکیلویی میشد! و بازهم با هماهنگی از راه دورِ خانم دکتر «ع»، فردی برای انجام تزریقات و نصب سرم و استعمال داروها، بر بالینم حاضر شد. به نظر میرسید که خانم دکتر «ع» بر فراز برج مراقبتی در تهران، مدیریت امور در مشهد را به عهده گرفته بودند.
و اما در پی نالههای پشتتلفنی من و شکایتم از درد، خانم دکتر «الف» گوشی را قطع نکرده، سوار بر اولین پرواز، خودشان را به من رساندند. ایشان عصر همان روز به متخصص دردی که همکارشان معرفی کرده بودند، مراجعه کرده و ازآنجاییکه با سختمهاری درد من آشنایی داشتند، دکتر را –به همان سختی– راضی کردند که اکسیکدون تجویز کنند. و سرانجام خانم دکتر «الف» با نوشدارو از راه رسیدند؛ هرچند اینبار نوشدارو پیش از مرگ سهراب رسیده بود، انگار اثربخشی آن تا مرگ سهراب به طول میانجامید!
با مصرف اکسیکدون ساعتی گذشت و ذرهای تسکین پیدا نکردم. مینالیدم و دکتر «الف» نوازشکنان به من اطمینان میدادند که دارو اثر خواهد کرد. ولی با گذشت بیش از دو ساعت، خود او هم داشت ناامید میشد. با یکی از دوستانشان با تخصص درد تماس گرفتند و توصیه شد بعد از گذشت 4 ساعت از مصرف دوز اول، دوز دیگری به من بدهند. و سرانجام در دوز دوم بود که اکسیکدون ملتفت شد اگر میخواهد حیثیت نوشداروها را که قرنها پیش در کشاکش نبرد پدری با پسری بر باد رفته بود احیا کند، باید در هزارتوی مغز من راه رسیدن به مرکز مهار درد را پیدا کند.
و ساعت یازده شب بود که پس از چند شب، آرام و بیدرد به خواب رفتم…
…
داستان ابتلای من به کرونا به همینجا ختم نمیشود. تا اینجای قصه فقط یک هفته از ابتلای من میگذشت، درحالیکه مهار کامل بیماری حدود بیست روز به طول انجامید؛ یعنی نیمۀ پر جام زهر هنوز باقی مانده بود. در طی مدت باقیمانده، خانم دکتر «الف» که پس از کنترل درد من به تهران بازگشته بودند، تنها دو روز بعد با شدت یافتن تب و ایجاد اسپاسمهایی دیوانهوار در پاهایم بازگشتند؛ من بهطور معمول در شکم و پاهایم اسپاسمهای متوسط تا شدیدی را تجربه میکنم که البته بدون مصرف هیچ دارویی به سازگاری نسبتاً مطلوبی با این عارضه دست یافتهام، ولی حالا به دلیلی نامعلوم که بهنوعی به کرونا ربطش میدادند، اسپاسمهایم از کنترل خارج شده بود و پاهایم عملاً لگدپرانی میکردند. خانم دکتر «الف» اینبار به متخصص درد دیگری که با من آشنایی داشتند مراجعه کردند و با تردید بسیار، میدازولام و دیازپام عضلانی و همچنین باکلوفن تجویز شد.
از طرفی، سچوریشنم به زیر 90 رسید و به کپسول اکسیژن نیاز پیدا کردم و چند بار تا مرز تصمیم قطعی برای انتقال من به بیمارستان پیش رفتیم، ولی با همیاری همۀ دوستان، ازجمله دوست دیگری از تهران، آقای دکتر «پ»، که یک دستگاه اکسیژنساز ارسال کردند، موفق شدیم کرونا را تا بهبودی کامل مهار کنیم.

در شمارۀ قبلی نشریه، از مقررات ممنوعیت همراهی در بخشهای ویژه و آسیبهایی که این قانون میتواند برای بیماران در پی داشته باشد، و لزوم مشارکت عضوی از اعضای خانواده در مراقبت از بیماران بستری در آیسییو سخن گفتم و فواید و بغرنجیهای آن را با ذکر مثالهایی مستند، برشمردم. این بار تجربهام از ابتلا به کرونا را به اشتراک گذاشتم که تا حدی نشان دهم ارائۀ مراقبت به افراد دارای شرایط ویژه چه تفاوتهایی میتواند داشته باشد و پایبندی به مقرراتی که برای عموم وضع میشوند –در اینجا ممنوعیت همراهی در بخشهای کرونا[1]– تا چه حد میتواند برای این افراد آسیبزا و غیرممکن باشد.
در طی این بیماری، چندین دوست و آشنا –از کادر پزشکی– لحظهبهلحظه در رسیدگی به امور من مشارکت داشتند، و در پرستاری و ارائۀ مراقبت به من دستِکم سه نفر تمام وقت دخیل بودند، بهطوریکه در تمام ساعات شبانهروز بر بالینم حاضر بوده، مدام مرا پاشویه و بدنم را تر میکردند، به معدهام که چون چالهای اسیدی هرچه واردش میشد به آنی ذوب میکرد و با نعرههایی تیرکشان و دردآلود غذای بیشتری طلب میکرد، غذا میرساندند، ساعتبهساعت مرا از این پهلو به آن پهلو میچرخاندند و اندامم را ماساژ و ورزش میدادند، در فواصل کوتاه ساکشنم میکردند و گاز محل استومیام را که مدام آغشته به ترشحاتی عفونی میشد تعویض میکردند، همچنین روزی چند بار کیسۀ کولوستومیام را که در اثر تشدید بیرونروی پر میشد، تعویض میکردند. از طرفی، ازآنجاییکه لحظهای از ارائۀ مراقبت به من فارغ نبودند، نمیتوانستند برای محافظت از خود مرا در اتاقی ایزوله کنند. با وجود تمام این همراهیها، فداکاریها و مراقبتها، من به قدری متحمل رنج شدم که تا هفتهها پس از بهبودی، روحم آزرده و روحیهام متلاشی بود. حال اگر این شرایط در محیط بیمارستان اتفاق میافتاد، بدون آنکه حتی یک نفر دستگیر من باشد، علاوه بر نامعلوم بودن سرنوشت من، بیگمان ضربهای بر روح و روانم وارد میشد که تا مدتها قادر به بازیابی خود نبودم. اگر به بیمارستان میرفتم، مسلماً پرسنل درمانی تفاوتی میان دردهای من با درد معمول کرونا قائل نمیشدند و به درمان معمول بسنده میکردند. مطمئناً کسی فرصت نداشت به نیازهای ویژه شخص من، و نه حتی نیازهای ویژۀ یک بیمار آسیب نخاعی گردنی (چرا که بیماران حتی با بیماری مشترک، بازهم نیازهایی متفاوت و مختص به خود دارند)، رسیدگی کند.
افراد دارای نیازهای ویژه، مانند افراد دارای معلولیتهای جسمی و ذهنی و سالمندان دچار ازکارافتادگی یا اختلالات ذهنی، نیاز به خدمات مراقبتی ویژهای دارند؛ نیاز به مراقبانی که هم به چگونگی رفع نیازهای این افراد آشنا باشند و هم بتوانند و بخواهند و توجیه باشند که برای آنها وقت بگذارند. در کرونا، پایین نگه داشتن آمار مرگومیر صرفاً به معنای موفقیت نیست؛ درحالیکه ممکن است یک بهبودیافته، منِ نوعی، در روند بهبودیاش ثانیهبهثانیه از شدت زجر، مرگ خود را طلب کند، که نه یک بار و آنهم در آمار، بلکه هر لحظه و در مقام انسانی جان بدهد.
اکنون سؤال این است: آیا در ستاد مبارزه با کرونا و در میان کسانی که قوانین و پروتکلها را وضع میکنند، کسی هست که به افراد دارای نیازهای ویژه بیندیشد و اصولاً تصویری از این افراد در ذهن داشته باشد تا با هوشیاری، در روند وضع مقررات، استثنائات را متذکر شود و برای مثال، در وضع مقررات منع حضور همراهی در بخشهای کرونا، در میان همهمۀ نظرات و ایدهها، تمامقد بلند شود، همه را به لحظهای سکوت دعوت کند و با صلابت، ماژیکش را روی بُرد اتاق فکر بفشارد و پررنگ و درشت بنویسد:
- الزام مراکز قرنطینه به برخورداری از مراقبانی آشنا با نیازهای ویژه افراد دارای معلولیتهای جسمی و ذهنی
- الزام بهکارگیری داوطلبان[2] برای رسیدگی به امور غیرتخصصی بیماران بستری در بخشهای کرونا
- و حتی، لزوم بهکارگیری داوطلبان برای رسیدگی به نیازهای روحی و عاطفی بیماران بستری در بخشهای کرونا.
شاید این ایدهها در شرایط غیرمنتظره پاندمی زیادی آرمانگرایانه یا غیرمنطقی به نظر برسند و ممکن است از منظر کادر درمانی که در خط مقدم مبارزه با این بیماری قرار دارند، این حرفها بهمثابۀ خیالپردازیهای ناآگاهانۀ فردی باشد که بیخبر از شرایط، توقعاتی غیرممکن را مطرح میکند، ولی افراد با شرایط ویژه نیز بخشی از جامعه انسانی هستند؛ اقلیتی که غالباً (اگر نگوییم کاملاً) نادیده انگاشته میشوند و چنانچه جامعه همانگونه که تلاش میکند سایر جنبههای اقلیتساز را به رسمیت بشناسد، برای افراد دارای معلولیت نیز در تمامی زمینهها جایگاهی قائل شود، توقع در نظر گرفتن شرایط آنها در وضع قوانین پاندمی نهتنها غیرمنطقی به نظر نمیرسد، بلکه حقی بدیهی هم به حساب میآید. افراد دارای نیازهای ویژه، حق دارند از خدمات درمانی انطباقپذیر (Adaptive Healthcare Services)، حتی در شرایط پاندمی برخوردار باشند و نادیده انگاشتن آنها به معنای سلب انسانیت از جامعهای است که ممکن است هر یک از ما و عزیزانمان هر لحظه به این حلقۀ فراموششده بپیوندیم.
به امید شکست کرونا؛ به امید شکست تفکر اکثریتسالارانه…
[1] به نظر میرسد که ممنوعیت همراهی در بخشهای کرونا کمرنگتر شده و حتی در برخی مراکز بیمارستانی اجازه داده میشود بیماران مبتلا به کرونا در بخشها همراهی داشته باشند؛ بااینحال، این لغو ممنوعیت فراگیر نبوده و همچنان بسیاری از مراکز درمانی این قانون را اِعمال میکنند.
[2] ازآنجاییکه ممکن است حتی در صورت لغو ممنوعیت همراهی در بخشهای کرونا، خویشاوندان بیمار به دلیل ترس از ابتلا به کرونا، از حضور بر بالین بیمار خود امتناع کنند، یا همۀ اعضای یک خانواده مبتلا به کرونا شده و قادر به مراقبت از هم نباشند، لازم است که مراکز بیمارستانی اقدام به جذب داوطلبین برای ارائۀ مراقبت به بیماران مبتلا به کرونا نمایند.


