وقتی قامت استوار پدر، چون صخرهای عظیم بر زمین سقوط کرد؛ هنگامی که صدای آخرین نفسهایش پردۀ گوشهایم را لرزاند؛ زمانی که پیش از ورود به غسالخانه پیکرش را در تنگنای تابوتی به نظاره نشستم؛ و حتی لحظهای که پیکر کفنپوشش را در قبری تنگ و تاریک جای دادند… هیچکدام از این صحنههای دردآور، آنقدر قلبم را نفشرد که هنگام پر کردن قبرش با خاک و سنگ، جوانکی با لباس خدمۀ آرامستان، خونسرد و بیتفاوت، پارهآجری را با ضربۀ پایش به داخل قبر پرتاب کرد…
با دیدن این صحنه، یکآن از زمینوزمان جدا شدم. با وجودی سراسر خشم، به جوانک نگریستم. لگدی که به آجر زد، مدام پیش چشمم تکرار میشد. مثل آن بود که بخواهد نخالهای را به داخل زبالهدانی بیندازد؛ به داخل قبر پدر من، تکه زمینی که چون مسجدالحرام برایم مقدس بود. نمیتوانستم این حجم از اهانت را بپذیرم. دهانم به فریاد باز شد که بگویم: «شرم کن! خجالت بکش! به چه حقی بر سر قبر پدر من لگدپرانی میکنی؟» ولی… سکوت اختیار کردم؛ چرا که در سیمای جوانک، آلودگی «عادت» را یافتم. تمام وجودش، روحش، مبتلای عادت بود؛ عادت به رنج آدمها، عادت به شیون و زاری و عزا، عادت به مرگ پیر و کودک و جوان… او غرضی نداشت؛ مبتلا به مرض عادت بود و بر بیمار حرجی نیست.
«عادت» شاید مهلکترین مرضی است که «اخلاق» را زایل میکند؛ در هر وجهی از زندگی، در هر شغل و حرفهای. عشقِ زن و مردی آلوده به عادت، شور زندگی را تحلیل میبرد و همسری را به همزیستیای تبدیل میکند که در آن، گاه حرمتها میشکند و عهد و پیمانها سست میشود؛ کارمندی که سرگردانی اربابرجوع برایش عادی میشود و سر دواندن مراجعهکنندگان را امری ناگزیر میپندارد؛ کلیفروشی که با صدها کیلو و چندین تُن معامله میکند و یکی دو کیلو بالا و پایین شدن جنس را کمفروشی نمیداند؛ و پزشکی که چنان به درد و رنج و مرگ انسانها عادت کرده است که بر سر احیای بیمار، پیش از اتمام مدتزمان تعیینشدۀ احیا (۴۵ دقیقه)، با خونسردی میگوید: «به قدر کافی احیاش کردیم. وقتی دلش میخواد بمیره، خب بذارین بمیره.» یا پرستاری که در ساکشن کردن بیماری که از شدت تجمع ترشحاتْ ونتیلاتورش به آلارم افتاده، تعلل میکند؛ یا خدمهای که هنگام انتقال بیماری که نباید به فقراتش فشار آید، با بیتفاوتی تخت را به در و دیوار میکوبد و در نتیجه، بیمار تکانهای شدیدی میخورد.
آری، عادت یک مرض است؛ حتی عادت به سختی به معنای مقاوم بودن نیست. این عادت، انسان را از تلاش بازمیدارد و تسلیم شرایط میکند و تسلیم و رضا در برابر سختی، خود یک بیاخلاقی است؛ اهانت به روح کمالجوی آدمی است.
همانطور که هر بیماری، ارگانیسمهای مستعدتر را راحتتر به خود مبتلا کرده و سختتر درگیر میکند، حرفههایی مثل طب با ماهیت انسانمدارانه، بهراحتی میتوانند مورد تهاجم عادت قرار بگیرند و تومورهای خوشخیم و بدخیم بیاخلاقی، در جایجای ارگانیسم آنها ریشه بدواند.
حال، کمی دقیقتر بیندیشید. بهراستی تابهحال چند بار در مقام یک درمانگر، به تحریک نیروی نامرئی عادت، آجر بیاخلاقی را با لگدی بیهوا بهسوی روح و احساس شکنندۀ بیماران یا همراهیان بیمار پرتاب کردهاید؟ چند بار با جوابِ سربالا دادن، گرفتن ژست تمسخرآمیز در برابر کمدانشی بیمار یا همراهی، اخم از روی بیحوصلگی در مواجهه با سؤالات تکراری و مواردی ازایندست، روح بیماران را خدشهدار و روح خود را با بیاخلاقی عجین کردهاید؟ و این بیاخلاقیها، نه ذاتی، بلکه حاصل ابتلا به عادت است.
پزشکی که به بیماری که ماههاست در بیمارستان بستری بوده و با بغض و ناله از او میپرسد: «پس من کی ترخیص میشوم؟» با تمسخر پاسخ میدهد: «تا زمانی که من در این بیمارستان طبابت کنم، تو هم ماندنی هستی»، آیا ذاتاً بیاخلاق است یا فقط بستری بودن طولانیمدت بیماران برایش عادی و بدیهی شده؟ یا پرستاری که در ریکاوری اتاق عمل با بیمارِ در حالِ به هوش آمدن که از دردِ جراحیِ سنگین مینالد و تقاضای مسکن میکند، با تندخویی رفتار میکند، ذاتاً بیاخلاق است یا درد برایش امری بدیهی شده است؛ چیزی که باید تحملش کرد؟
«عادت» همچون سرطان، موذیانه و بیآنکه فرد را متوجه کند، آهستهآهسته در ضمیر آدمی رشد و نمو مییابد و اگر انسانِ مستعد، مدام به درون خود رجوع نکند –مثل انجام ماموگرافی یا کولونوسکوپی سالیانه– هرگز نمیفهمد اخلاق حرفهای و انسانیاش کِی و چگونه رو به زوال گذاشت اما مرض مهلک عادت، بیعلاج یا غیرقابلپیشگیری نیست؛ نوشدارویی معجزهآسا، رایگان و در دسترس، در ضمیر هر انسانی یافت میشود و آن دارو تنها یک چیز است: «رجوع به خویشتن»؛ یعنی پیش از هر اقدام و برخوردی، ابتدا به خود رجوع کنیم و ببینیم که اگر آن اقدام یا برخورد درمورد خود ما یا عزیزانمان انجام شود، چه حس و برداشتی خواهیم داشت؛ رضایت خاطرمان حاصل خواهد شد یا رنجیدهخاطر میشویم؟
کُنه اخلاق و انسانیت و مفهوم حقیقی آن در جملهای آشنا، گویا و قابلدرک خلاصه شده است:
«هرچه را برای خود میپسندی، برای ديگران هم بپسند و آنچه را که برای خود نمیپسندی، برای ديگران هم مپسند.» و تنها اندکی خلوت با وجدان و تأمل نیاز است تا با تکیه بر همین جمله، از مرض عادت برحذر ماند و آجرهای بیاخلاقی را به پرتاب غفلت، بر آبگینۀ روح همنوعان خود نکوفت.
حالت سوخته را سوختهدل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
(توحید شیرازی)


