تاریخچۀ ادبیات پر از نویسندگانی است که به پزشکی نیز میپرداختند: آنتوان چخوف¹، آرتور کانن دویل²، ویلیام کارلوس ویلیامز³، جان کیتس⁴، ویلیام سامرست موآم⁵ و بسیاری دیگر. آنها بهعنوان پزشک، بیمار را در آسیبپذیرترین حالت خود میدیدند و آموزشهای پزشکیشان به آنها بینشی قوی در مشاهدۀ مردم و آنچه انگیزۀ فعالیتشان است، میداد.
اما اگر آموزشهای پزشکی در ادبیات مفید واقع میشوند، ممکن است آموزشهای ادبیات نیز در پزشکی مفید باشند؟ مقالهای جدید در ژورنال ادبیات و پزشکی،Showing that Medical Ethics Cases Can Miss the Point، برای این سؤال جواب مثبتی استدلال میکند. این مقاله بهطور خاص پیشنهاد میدهد تمارین ادبی معینی ازجمله بازنویسی داستانهای کوتاهی که دوراهیهای اخلاقی را دربر میگیرند، میتواند جهانبینی پزشکان را گسترش و آگاهیِ آنها را از دوراهیهایی که بیماران واقعی با آنها مواجه میشوند، افزایش دهد.
این مقاله، مطالعۀ موردیِ اخلاقی⁶ را که دانشجویان پرستاری و پزشکی غالباً در کلاسها با آنها مواجه میشوند، تشریح میکند. عموماً این پژوهشها -که بیشتر مبتنی بر کیسهای واقعیِ پزشکیاند- تعارضی را در مورد یک روند درمانی یا جنبهای دیگر از مراقبت از بیمار بهطور خلاصه مرور میکنند. دانشجویان باید تصمیم بگیرند که پزشک یا پرستار در ادامه باید چه کاری انجام دهند یا اینکه چه اشتباهی مرتکب شدهاند. هدف از این کار این است که دانشجویان قبل از اینکه در شرایط بالینیِ پرفشار با این تعارضها مواجه شوند، در مورد مشکلاتی که ممکن است در آینده با آنها روبهرو شوند، فکر کنند.
نویسندۀ این مقاله، وودز نَش⁷ که محقق علوم انسانیِ پزشکی در دانشگاه هیوستون است، به این اشاره دارد که مطالعات موردیِ اخلاقی از سبک ادبی خاصی -یا در واقع فقدان آن- برخوردارند. این کیسها، بر عملکردْ بیش از شخصیتپردازی تأکید دارند و میزانِ حداقلی از فضا را تأمین میکنند. آنها همچنین کوتاهاند -عموماً چند صد کلمه- که بیشترِ ریزهکاریها و انگیزهها برای رفتار شخصیتها را حذف میکند. نَش استدلال میکند که این اختصار و فقدان ریزهکاریها نهتنها ایرادهای ادبیاند، بلکه در واقع کارایی مطالعات موردی را نیز محدود میکنند.
او برای نمایان ساختن این کاستیها، به داستانها روی میآورد. او در مقالۀ جدیدش، یک بررسی موردیِ اخلاقیِ معمول را از دل یک داستان کوتاه به نام «دلبستگیها»، نوشتۀ پزشکِ نویسنده، دکتر ریچارد سِلزِ⁸، استخراج میکند. در این داستان، زنی میانسال به نام آدری⁹ در مواجهه با عمل خارج کردن رحم است. در آستانۀ عمل جراحی، متخصص بیهوشی، نسبتاً رک و صریح، به او اطلاع میدهد که دندانهای مصنوعیاش را باید از قبل درآورد؛ اما آدری نمیخواهد، چون همسرش -انسانشناسی که مرتباً برای مدت چند ماه به مسافرت میرود- در زمانیکه او دندان مصنوعی گرفته، خارج از کشور بوده است و الان، دههها بعد، نیز اطلاعی از آنها ندارد.
آدری استدلال میکند که اگر همسرش او را بدون دندان مصنوعی ببیند، «کرامت»ش خرد خواهد شد. متخصص بیهوشی به نگرانیهای آدری بیاعتنایی میکند و به او دستور میدهد برای ایمنی خود، دندان مصنوعی را درآورد. آدری درنهایت دوراهی خود را برای رزیدنت جوانتری که خود از معلولیت جسمی (لنگ زدن) رنج میبرد، در میان میگذارد که ارتباط بسیار بهتری با او میگیرد. رزیدنت قبول میکند که در زمان بهبودی قبل از اینکه همسر آدری ببیند، دندان مصنوعی را سر جایش قرار دهد.
نَش در مقالهاش، این داستان ۱۰صفحهای را به خلاصۀ ۲۱۵کلمهایِ گیرا تقلیل داد و سپس آن را با استفاده از چارچوب اخلاقی معمول که در پزشکی که بهعنوان اخلاقِ اصلگرا شناختهمیشود، تحلیل میکند. او اشاره میکند که احتمالاً بسیاری از متخصصان اخلاقزیستی از متخصص بیهوشی به دلیل عدم احترام به خودفرمانروایی آدری و بیاعتنایی به نگرانیهای او دربارۀ دندان مصنوعی، انتقاد میکنند؛ اما او استدلال میکند که این تحلیل، پویایی ظریفتری را که باعث طنیناندازیِ داستان میشود، نادیده میگیرد. این داستان بیشتر از اینکه در مورد نادیده گرفته شدن خودفرمانروایی باشد، در مورد زنی است که پزشکانِ مرد (ازجمله دندانپزشکی که او را در وهلۀ اول تحتفشار قرار داد تا دندان مصنوعی بگیرد) او را دستکم گرفتهاند. این خلاصۀ کوتاه همچنین به اینکه رزیدنت چگونه از طریق ایجاد پیوندی انسانی در ابتدا -بهجای اینکه وارد شود و درمان را دیکته کند- با آدری ارتباط گرفت، توجهی نمیکند.
نَش این را مینویسد که آدری «این را تلقی میکند که پزشکان خودخواهانه رفتار میکنند، او را به خاطر زن بودن دستکم میگیرند و از قدرتی که در مقابل او دارند، لذت میبرند.» «تا زمانیکه این مسائل زمینهای حلنشدهاند، توصیهها دربارۀ برقراری ارتباط شفافتر، احترام به خودفرمانروایی بیمار و کاهش خطرات، ناکافی خواهند ماند.» او اضافه میکند که «اینچنین توصیهها به ریشۀ مسائل نفوذ نمیکنند.»
پس چگونه دانشجویان میتوانند به ریشۀ مسائل برسند؟ نَش تمرینی را که سه سال است در کلاسهای خود به کار میبرد، پیشنهاد میدهد. او از هر دانشجو میخواهد داستانی مانند داستان «دلبستگیها» بخوانند و آن را به مطالعۀ موردی تقلیل دهند. سپس دانشجویان خلاصههای همکلاسیهای خود را از این داستانِ یکسان میخوانند و تفاوتهای آنها را -در فرضیات زمینهای و جزئیات محذوف یا مورد تأکید- بررسی میکنند. نَش میگوید که این تمرین، در میان سایر تعالیم، به دانشجویان میآموزد که «سبک نوشتاری یک کیس ازنظر اخلاقی خنثی نیست» و اینکه «هیچ بیان قطعی از یک کیس وجود ندارد.»
داستانهای کوتاه نیز بیعیبونقص نیستند. داستاننویسها، همانند پزشکان، دارای سوگیریها و محدودیتهای خودشاناند و معیار غربیِ سنتی، دیدگاهی نسبتاً باریک (و عمدتاً سفیدپوست و مردانه) است؛ اما داستانهایی مانند «دلبستگیها» برخلاف سبکِ شبه واقعبینانۀ مطالعات موردی، حداقل تلاش میکنند تا دیدگاههای نادیدهگرفتهشده را ترویج دهند؛ و مربیان میتوانند داستانهایی را از نویسندگانی با پیشینههای گوناگون جستوجو کنند.
بهطور کلی، نَش میگوید که ترجیح میدهد مطالعات موردیِ اخلاق پزشکی را کاملاً کنار بگذارد. او در ایمیلی مینویسد: «البته که دنیای واقعی بههمریخته است، اما کیسهای اخلاقی عمدتاً به ما (بهطور ضمنی) میآموزند که با سهل گرفتن این بههمریختگی میتوان آن را مرتب کرد.» علاوهبر این، «مطالعات موردی خود محصول جانبی و بازتابی از تأکید بیشازحدِ اعمال بالینی بر کارآمدی است. پزشکان نه فقط در مراقبتهای اولیه، بلکه در بسیاری دیگر از حوزههای پزشکی زمان خیلی کمی را صرف گوشدادنِ واقعی به بیمار و درک عمق و ژرفای مسائل آنها میکنند.»
دیگر محققین نیز موافقاند که کیسهای اخلاق پزشکی محدودیتهایی دارند. لِسلی مکنولتی¹⁰ و متیو پیِچا¹¹، معاونین برنامه در مرکز اخلاقزیستیِ کاربردی در شهر کانزاس، رویهمرفته مقالۀ نَش را، بهویژه ایدۀ بازنویسی داستانهای کوتاه برای کمک در آموزش دانشجویان پزشکی و پرستاریِ کمتجربه، تحسین کردند.
اما آنها در مقابل محکوم کردن بیشازحد مطالعات موردی احتیاط میکنند. مکنولتی میگوید: «تقریباً در تمام بحثهای مربوط به مسائل واقعیِ اخلاق، شما این چیزها را خواهید شنید که ‘ایکاش بیشتر در مورد همسرش اطلاعات داشتم’ یا ‘چرا او اینقدر از دمانس وحشت دارد’» به بیانی دیگر، افراد وقتی با خلاصهای از کیسها مواجه میشوند، سؤال میپرسند و اطلاعات بیشتری را جستوجو میکنند.
پیِچا در همین راستا، اظهار دارد که «افرادی که درواقع از مطالعات موردی در کمیتههای اخلاق در بیمارستانها استفاده میکنند -در مقابل دانشجویان در کلاسها- از میزان سادهشده و خلاصه بودن آنها آگاهی دارند.» غالباً کسی که در درمان بیمارِ مذکور نقش داشته است، برای پاسخگویی به سؤالات بیشتر حضور دارد. بهطور کلی، پیِچا میگوید که کمیتههای اخلاق، مطالعات موردی را بهعنوان قدم اول مهمی میدانند، اما سپس شما آن را بیشتر میگشایید و آن کیس به داستانی مبدل میشود.
نَش هنوز از ایدۀ حذف مطالعات موردیِ اخلاقی حمایت میکند. او معتقد است که داستانهای کوتاهِ خوب بهمراتب ابزار مؤثرتری در آموزش به دانشجویان و حرفهمندان مراقبتهای سلامت برای مقابله با این بههمریختگی، اهمیت دادن به جزئیات و دیدگاهِ روایی و افزایش راحتی با ابهاماند.
همچنین نَش اشاره میکند که داستانها برای مطالعه بهترند؛ چرا اگر داستانهای کوتاه در دعوت به تأمل واقعبینانه بهتر و در خوانده و موردبحث واقعشدن لذتبخشترند، همچنان به استفاده از کیسهای اخلاقی ادامه دهیم؟ این حسی است که احتمالاً چخوف، موآم و دیگرانی که در زندگی و کار خود با این مسائل مقابله کردهاند، درک میکردند.
- Anton Chekhov
- Arthur Conan Doyle
- William Carlos Williams
- John Keats
- William Somerset Maugham
- Ethical Case Studies
- Woods Nash
- Richard Selzer
- Audrey
- Leslie McNolty
- Matthew Pjecha


